+ یکی تو خیابون ازم عکس گرفت

دلشوره دارم...
فرض کن واستادی منتظر سرویس...یکی بیاد شیشه ماشینشُ بکشه پایین و عکس بگیره...
اگه دزدیدن منُ تو پلاکش ۸۹ یا ۶۹ داشت

اگر هم هرجور دلشون خواست پخش م کردن بدانید و آگاه باشید که من بی گناهم...
حالا بد راه ندیم...شایدم خواستگار بوده
با چه رویی به مامان بابام بگم؟
فرض کن مثلا...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 16:51 توسط مریم
|
+ اعتقاد راسخ دارم هرکی هرچی رُ شروع می کنه خودشم باید تموم کنه.خب؟
خب هم نه...همین...ادامه نداره..
+ یکی زنگ می زد بهم، بعد هی شماره شُ نگا کردم، دیدم هرچی هم که باشم واقعا توانایی ندارم به خودم زنگ بزنم...دیگه خیلی سعی کردم دیدم اون ۹۳۶ ِ من ۹۳۵...می خواست دوست شه ها...خیلی هم اکازیون بود حتی...دانشجوی مهندسی...منم که دیپلم ردَی :| * خلاصه ردش کردم...ولی الان فکر می کنم چطور تونستم به کسی که تو تک تکِ شماره هام باهام تفاهم داشت نه بگم؟
+ علناً حرفمُ پس می گیرم...هم اسمم باید مریم باشه، هم قیافه م همین قدر آروم..هرچند که رنگ رخسار خبر ندهد از سِرّ درون p:
* کم مهندسی نیستما 
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:38 توسط مریم
|
+ من هرچی با خودم کلنجار می رم نمی فهمم چرا دختر یلدا و بهزاد عین جهان نشد؟
مگه منطق فیلم فارسی این نیست؟
یا دیگه بدتر حتی، نامردا نذاشتن این بچه هه پسر شه که اسمشُ بذارن جهان حداقل.
دارم تأسف می خورما
+ کلاً جنبه ی کامنت بی نام و نشون ندارم.خب؟
من آیینه می سازم، به خودم نگاه می کنم، کیف می کنم 
بعد هم اسباب خودبینی رُ می شکنم...
مهم اینه که نهایت سعی مُ می کنم که دل نشکنم..
اینه 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:25 توسط مریم
|
+ گفته بود ظنّ یک پدر به اندازه ی حس ششم مادر قویه...من باور نکردم....
مامان خیلی از قایم موشک بازی هام رُ به روم آورده بود، بابام نه...
من تابلوئم یا اینا گوی بلورین دارن؟
یعنی تا این حد که بابا بدونه عشق من به رضا* n برابر ۲-۳ سال پیشه...
اینا گوی بلورین دارن یا من افکارم رو پیشونیم تایپ می شه؟
کاش فقط اینا بودن، که این روزا هرکی از راه می رسه خبر می ده از گرفته بودنم...
+ گفت چشم انتظار دارم....دارم؟
نوشته م "چشم انتظار دارم" جلوش اضافه کردم "خدا شفاش بده"...
کاش به خودم رحم می کردم....
+ کاش می شد كه كمي آئينه پيدا ميشد....
* رضا، برادرم، ۱۰ ساله...برداشت آزاد ممنوع...
+ دلم ميخواد وبلاگ نداشته باشم...داشته باشم و نداشته باشم...
اگه اون زرشك بلورين رُ بِدَن به من، بعدش ميشه در اوج خدافظي كنم
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:27 توسط مریم
|
+ به مامانم گفتم اگه غر بزنی به سخت گیری هام یعنی پیر شدی و منم مامان بزرگ صدات می کنم...بعد امروز تو بگو یه کلمه...خیلی جواب داد
+ بابام گفت پول داری؟ گفتم شما بگو یه قرون 
بعد یه مقدار پول داد، بعد دوباره هرچی تو جیبش بود داد، گفت بیا جای کادوی تولدت...
شما فک کن این همه تشریفات؟ چرا آخه؟ 
+ می گم چرا تو وبلاگ نویسی جایزه ی زرشک بلورین نداریم؟ کاندید می شدما 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:8 توسط مریم
|