تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام.چطورین؟چه خبرا؟چی کارا می کنین؟(نگین فضول)می خوام یه چیزی بگم می ترسم بعدش بگین داره اخبار هواشناسی رو اعلام می کنه.ولی من می گم:ببینین اینجا از صبح داره بارون می یاد(اینجا یعنی مشهد).من بارونو خیلی دوست دارم .حس می کنم بارون وقتی می یاد که دل آسمون حسابی بگیره و این جوری می شه که از خودم بدم می یاد حس می کنم ما آدما این قدر تو حق هم بدی می کنیم که آسمون به حالمون گریه می کنه و ...خودمون .....چه جوری بگم عین خیالمون نیست.عین خیالمون نیست که هرروز داریم از هم دورتر و دورتر می شیم.دیگه واسمون مهم نیست که اگه دیدیم یکی داره گریه می کنه بریم دستشو بگیریمو بخوایم بهش کمک کنیم.دیگه عادی شده که دل همدیگه رو اون قدر با حرفای بیخود بشکونیم که دیگه هیچ جوری نشه قلبا رو بهم پیوند زد.می دونم هنوزم تو خیلی از ما ها مهربونی موج میزنه ولی باید بگم این موجا کم کم دارن اون قدر آروم آروم عقب و جلو می رن که آدم می ترسه یه روز چشاشو باز کنه و ببینه آب دریای مهربونی راکد شده.نمی دونم چرا این چیزا رو گفتم؟
بگذریم.داشتم از کلاس زبان برمی گشتم که این شعر اومد تو ذهنم:

ابر ها در گذرند
من وتو
دنیا نیز
از که آموخته ایم که چنین تند و شتابان برویم؟
و نبینیم که گاه
خنده ای می خشکد
کودکی می گرید
یا که دستی که به تمنای کمکی خاسته است
باز سر به زمین می دوزد.
                                                               

 


به نظرتون ممکنه من یه روز شاعر شم؟بعید که نیست.(آخه تو خانوادم سابقه داشته)دلم می خواست برم ادبیات بخونم.وقتی به مامان بابام گفتم لباشون می گفت هر جور دوست داری ولی چشاشون می گفت ما می گیم تو باید بری ریاضی اون وقت تو حرف از ادبیات میزنی؟من بالاخره رفتم تجربی(و پشیمونم نیستم).راستی من یکم مشکوکم حس می کنم این شعره تو مایه های شعرای سهراب سپهری و ...(نکنه منم دارم مثه امیر محمد شعر می گم؟) .بازم بگذریم راستی امروز چه قدر برنامه ی دایی پورنگ قشنگ بود(با این که نتونستم درست حسابی ببینم)خب دیگه من می خوام برم.اگه تو این بارون غرق شدم حلالم کنین.فعلا خدانگهدارتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:39 توسط مریم |

 

سلام.چطورین؟خوبین که؟خوشحالم(از این که خوبین)منم خوبم ممنون.خب دیگه احوال پرسی بسه.یه قرنه می خوام وبلاگ بسازم نمیشه.راستش امروزم اتفاقی اومدم و گفتم حالا که وقت دارم چرا که نه؟بذارین اول خودمو معرفی کنم.من مریمم.متولد۹/۸/**۱۳(گفتم۱۳۰۰ننویسم ممکنه اشتباه کنین)خیلی بدم می یاد از سال تولدو این جوری نوشتن ولی چاره ای نیست.من کوچولوهارو به وسعت بی نهایت دوست دارم(یعتی کمتر از دایی پورنگا)عاشق خوندنم هرچی که باشه جز مطلب درسی(نمی دونم چرا اکثرا فکر می کنن خرخونم البته دوست دارم باشم ولی فعلا که نیستم)شاید بعضی وقتا چتدتا کتابم معرفی کردم البته برای دخترا آخه من که نمی دونم پسرا از چه جور کتابایی خوششون می یاد؟

حالا می رسیم به اصل مطلب و اونم اینه که چرا عنوان وبلاگم دایی پورنگه.عمو پورنگو که نمی خواستم بذارم چون من۴ تا عمو دارم و یه دایی و یه تار موی داییمو با ۴تا عموم عوض نمی کنم حالا اگه عمو پورنگ هم واسه من دایی باشه من دو تا داییمو با ۴۰تا عمو عوض نمی کنم(طفلک بابا جونم).پورنگ خالیم که نمی تونم بذارم چون به نظرم بی احترامانست و دایی پورنگ شایسته ی والاترین احترام ها هستن.(لحنم عوض شد .نه؟)

دوست دارم هر دفعه یه شعر یا یه جمله ی قشنگی براتون بذارم این بار یه شعر نو می ذارم که دلم می خواد یه روزی برسه که این شعر ملکه ی ذهن هممون باشه:

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه ؛ رود با ریشه بید ؛ باد با شاخه وبرگ

ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب و نیسمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دلآرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است....

که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است.....

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده ؛ در لحظه کار

عرضه سالم کالائی ارزان به همه

لقمه نان گوارائی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا

در رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.....

قشنگ بود نه؟فکر کنم یکم پرحرفی کردم.خوبه که عنوان وبلاگم دایی پورنگه و من این همه ازشون نوشتم اگه نبود چیکار می کردم نمی دونم؟ایشا... از دفعات بعد شاهد ارادات شدیدا قلبی من نسبت به بهترین داییه دنیا خواهید بود.پس تا اون موقع

دست علی یارتون خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:35 توسط مریم |

 

سلام.دلم خیلی گرفته بود گفتم بیام بنویسم(الان با خودتون نگفتین کی ازت دلیل نوشتن خواست؟)نمی دونم چرا این جوریم شاید چون تنها تو خونه موندم.شاید چون می خوام گریه کنم ولی اشکی انتظار اومدن نداره شاید چون دایی پورنگو تا شنبه نمی بینم شایدم ایراد از دل منه که برای عالم وآدم تنگ می شه و همین جوری بی بهونه می گیره.وای دلم می خواست الان تو حرم بودم من از یه خانواده ی تقریبا مذهبیم ولی خیلی کم میریم حرم تا حالا نشده برم حرم و بیشتر از بیست دقیقه اونجا بمونم فقط یه بار بدون مامانم و همراه بهترین دوستم(به همراه یک عدد خاله که کوچیک تر از خودشو آدم حساب نمی کنه_21سالشه ها_)رفتم و می تونم بگم یکی از بهترین روزای عمرم بود.می دونین به نظر من آدما همدیگرو خیلی دوست دارن ولی عادت کردن قلبشونو زیر پرده ای از غرور بپوشوننو اعتراف نکنن که چقدر به همدیگه نیاز(عاطفی) دارن.اون روز دوستم برای اولین بار در مدت هفت سال دوستی بهم گفت: مریم بدون که خیلی دوست دارم. نمی دونم چم شده بود هی اومدم بگم منم همین طور ولی انگار توانایی اعتراف نداشتم(من جدی جدی مغرور نیستم) و هنوزم بهش نگفتم.بگذریم.منم انگار دنبال یه بهونه می گردم که به بغض گنده تو گلوم ایجاد کنم.راستی من مثلا می خواستم هر دفعه یه کتاب بهتون معرفی کنم.من نمی دونم شماها چه جور کتابایی می خونین(کتاب که می خونین؟نه؟)بذارین بگم من 12-13سالم که بود کتابای رامونای وروجک(چند جلده) یا نیکلاس و ...(اینم چند جلده آخه)رو می خوندم یکی از کتابایی رو که خیلی دوسش دارم و دارم برای چهارمین یا پنجمین بار می خونمش رو بهتون معرفی می کنم (جملم ایراد دستوری داشت.نه؟)کتاب پرنده ی خارزار اثر کالین مک کالو.البته من نمی دونم شما اهل خوندن رمان هستین یا نه ولی رمان قشنگیه که داستان زندگیه یه دختری به نام مگی رو از 4 سالگیش تا 50 و اندی سالگیش تعریف میکنه حدودا 700 صفست.(با دختراما)اگه اهل کتاب خوندنین حتما امتحانش کنین.

 

می دونین که عمو پورنگ اهل مطالعن خب یکم الگو قرارشون بدین.

می دونین که عمو پورنگ اهل مطالعن پس یکم الگو برداری کنین

راستی امتحان شیمیمم خوب دادم.

من دیگه می خوام برم پس یه جمله می گمو رفع زحمت می کنم:

 

هر وقت دلم برات تنگ می شه می شینم روی ابرا و زار زار گریه می کنم پس هر وقت بارون می اومد بدون دلم برات تنگ شده.

تا دفعه ی بعد فعلا خدانگه دارتون

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:38 توسط مریم

 

بازم سلام.خوبین؟من که خیلی خوبم.نمی دونم در موردم چی فکر می کنین ولی من در هر صورت یه میهن پرست دو آتیشم و عاشق هر کاری که توان کشورم رو نشون می ده می خواد چرخه کامل سوخت هسته ای .رزمایش و یا هر چیز دیگه ای باشه.نمی دونم شاید واقعا از سنم بزرگ ترم(من نمی گم بقیه میگن)ولی خب در این صورتم همینه که هست.می خواین بخواین نمی خواینم...... نه بابا شما صاحب اختیارین.

راستی نظرتون در مورد اینکه دایی پورنگ تو وبلاگ خودشون می نویسن چیه؟منظورم اینه که من یه جورایی مطمئنم که خود دایی پورنگن که می نویسن.شما چطور؟خب دیگه من باید برم.امشب کلاس زبانو برامه ی دایی پورنگو رسیدگی به تکالیف برادر 7 سالم و فردا هم صبحم امتحان شیمی معنیش اینه که اینجانب باید از ساعت 3 پس از نیمه شب ااز خواب بیدار شده شروع به درس خواندن نمایم پس برام دعا کنین.

                         

                                                            بازم بگم انرژِ هسته ای حق مسلم ماست؟

 

       راستی قبل از رفتن یه جمله ی کوچولو بگمو برم:

اهم....اهم...(خب بذارین گلومو صاف کنم)

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن

خب دیگه من میرم ولی بدونین که امید دیدارتون تو قلبم می مونه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:36 توسط مریم |

ایرسا جون
حضورقشنگت رو که بوی خوش بقیع و قبه الخضرا و حجرالاسود رو به همراه داره در بین ما گرامی میداریم.
واقعــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـا خوش به حالت . ما که به خاطر این مسافرتت و لیاقتت برای رفتن به این سفر بهت حسودیمون میشه.
سلام ما رو به بقیع که این روزای تابستون میزبان آفتاب داغ و گرمای وجود زائرین هستش رسوندی؟
اونجا که نشسته بودی کنار در خونه حضرت زهرا(س) و یاد اون ظلم و ستم مقیره افتادی یا کنار ستون توبه یاد ما هم کردی؟
وقتی که داشتی بین صفا و مروه می دویدی یاد ما بودی؟
وقتی آخر همه اعمال حج بعد طواف نسا داشتی 2 رکعت نماز آخر رو میخوندی و میخواستی دیگه حاجی شی واسه ما هم دعا کردی؟
خـــــــــدا کنه که اینطور بوده باشه.
حجکم مقبول و سعیکم مشکور
خدا کنه همه اونایی که به این سفر نرفتن و آرزومند رفتن به اونجا هستن بتونن برن.
و بیشتر از اون خدا کنه همه اونایی که به این سفر رفتن و سخت تشنن که دوباره برن ، زودتر یه بار دیگه هم برن.
از طرف BooMfaNg  و مریم
 
 
                              »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««««««««
 
نظرات:
 
BooMfaNg
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:36
سامبولیکم

نويسنده: BooMfaNg
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:36
دمت 7 بار قیژ

نويسنده: BooMfaNg
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:37
هیچی دیه جی بگم

فک کنم تو باید کامنت بذاری

نويسنده: BooMfaNg
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:37
من الان کافی نتم

دم مردسمون

باید زود برگردم

این

نويسنده: BooMfaNg
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:37
فهلا بابای

[گل مریم]

نويسنده: گلنار
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 9:42

نويسنده: محیا
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 10:7
مریم جونم سلام
خوبی؟
منم دعا می کنم که ایرسا جون هرچه زودتر برگرده!!!گل مریم گذاشتی کنار وبلاگت؟ولی فکر کنم تو راست میگی اون گل های صورتی بیشتر به قالبت می اومدند.
سه شنبه شب خوبه.اگه تلفن اشغال نباشه(تلفن ما)
این عکسه هم که گذاشتی خیلی قشنگه!!!دوست دارم
بای بای

نويسنده: محیا
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 10:16
http://www.blogfa.com/Photo/golmaryam-man.jpg


http://tinypic.com/j60d1h.gif


این دو تا آدرس برای تو

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 12:3
سلام مریم جونم
عزیزم ممنون از این همه مهر و محبتت.خانومی از کجا فهمیدی که ایرسا برگشته.هنوز که اپ نکرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟در ضمن من الان میخوام برم اپ کنم.بهم سر بزنم

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 12:55
سلام
خانومی
خوبی؟
عزیزم من الان رفتم اپ کنم.یعنی الان در حال نوشتن هستم.تا یه ساعت دیگه منتظر باش

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:6
سلام مرمی جونم
ممنون که سر زدی خانومی
مریم جان الان من یه چیزایی به اپم اضافه کردم.حتما دوباره بهم سر بزن.حتما حتما.منتظرما.اصلا از اول دوباره بخون.باشه؟

نويسنده: محیا
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:39
بد جوری دلم گرفتهبهم سر نمی زنی؟حالم بده

نويسنده: نیلوفر!
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:39
salam maryam joooonam
?khooobi aziiz
hei miayo sharmandam mikoni
to ke gharibe nisti
aslan hoseleye neveshtan nadaram
kheily kam minevisam
poste in dafat ham kheily khoob khoob boood
bazam bia pisham aziiiizam
albate hanooz up nakardam
ghorboonet:nilooofar

نويسنده: نیلوفر!
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:40

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:45
سلام مرمی جونم
واییییییییییییییییی.تو چقدر زود به زود میای اینترنت.یه نیم ساعت صبر کن.دارم مینویسم.ببخشیدا.ولی همین الان دارم عکسا رو میذارم.تو یه یه ربع دیگه بیا.بازم از اول تا آخر بخون.باشه.قربون جیگر خودم برم.

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 15:59
سلام آبجی به قول آبجی زهرا مرمر جونم
خوبی؟
عزیزم همین الان بیا بهم سر بزن.نوشتم.از اول تا اخر بخون.

نويسنده: مریم اختیاری
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 16:5
سلاااااام مریم جووووووووونم عزیزم من اون یکی آی دیم هک شده و اگه ایمیل زدی به اون یکی ندیدم اگه زدی به
maryam_star85@yahoo.com
بزن ممنون

نويسنده: مریم اختیاری
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 16:6
در ضمن خوش به حال ایرسا

نويسنده: مریم اختیاری
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 16:7
الان شمارتو دیدم ممنون شنبه بهت میتلم شنبه صبح منتظرم باش دوست دارم عزیز دلم

نويسنده: شیما
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 18:49
سلام اجی مریمی جونم خدا شانس بده بابا طرفدار خیلی داریاااااااااا ما شا الله بزنم به تخته
منم خوشحالم که ایرسا برگشته خیلی دوست دارم دله منم برات تنگ میشه اجی جونم هر چی باشه تو اجی مریمه منی مگه نه؟
تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 18:50
مریم مریم بدو برو وبلاگه که به اسمه عمو ه بدووووووووووووو ببین چی شده

نويسنده: بازگشت به آینده
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 19:53
سلام... ممنون از حسن نظر شما مریم خانم

نويسنده: farahnaz
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 21:28
salam ...midonin ersa jan ke hatman liyaghate raftan be in safaro dashte ....vali kheyliya hastan ke liyaghate ratan be safaro nadaran moteasefaneh mirannemedoonam khoda chetori inaro mitalabe
any ways
...khosh bashiiiiiiiin....babye

نويسنده: محیا
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 22:27
سلام عزیزم
بهترم،دلم نگرفته بود.تنگ شده بودمامانم رفته مسافرتاحساس تنگولیدگی می کنمولی الان خوبم
بای

نويسنده: نگین و صالح
پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت: 23:23
سلاام مریم خانومی ممنون که اومدی بازم منتظریما بای من و صالح

نويسنده: محیا
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 9:42
سلام
1 شنبه بعد از ظهر
بای

نويسنده: محیا
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 12:34
خیلی بیشترر از اون جیزی که فکرش رو میکنی.دلم شور می زنه!!!خیلی...حالم بده.خیلی...سرم درد می کنه.احساس بدی نسبت به خودم دارم.می خواستم یه چیزی بهت بگم دیدم ممکنه ناراحتت کنه.بی خیال شدم
........................................................................................................
فکر کن گفتم.
حالم بدهنگرانم نباش شاید نتونم نظر بدم,نگران نباش...حالم خوبه.نگرانم نباشحالم خوبه.خوبه خوب...(می دونم نفهمیدی حالم خوبه یا بد.مطمئن باش خوبم)خداحـ ـ‌‌ ‌ـ ـ ـافظ

نويسنده: هومن
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 16:21
سلام...
امیدوارم حالت خوب باشه
الان اصلا وقت ندارم نظر بزارم ... فقط بگم وبلاگ آپ شد
بعدا حسابی از خجالتت در میام

نويسنده: مریم اختیاری
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 16:21
سلااااااااااااااااااااام خوبی باشه بعد برنامه عمو میزنگم آپ کردم خوشحال میشم سر بزنی

نويسنده: نفیسه
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 16:45
سلام مریم جونی
تو کوشی هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بیا دلم برات تنگولیده

نويسنده: محیا
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 17:23
با این که خوبم ولی تا ساعت 7 برو(شایدم زودتر)یه میل برات می زنم

نويسنده: راضيه
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 19:18
سلام مريم جوووووونم خوبي گلم اميدوارم شاد و خوشحال باشي حتي بيشتر از من
معني جمله يادگاري دوشنبه ات خيلي ناز بود متشكرم ميشه خواهش كنم سوتيهاي بيشتري بگذاري آخه خيلي خنده دارن. بعد از خوندن سوتيهات قيافه من اين شكليه(حيف فجيه ترش رو نداشتي وگرنه ميذاشتم)
دوستت دارم مهربونم
تا بهد باي باي

نويسنده: نرگس
جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 19:30
خانومی ممنون که سر زدی.عزیزم.
راستی مواظب باشی خونتون اتیش نگیره هاااااااااا.در ضمن مریم من دوشنبه زنگ بزنم؟کاری نداری؟جایی نیستی؟
دلم برای صدات تنگ شده.البته اگه موقعیتش هست.

نويسنده: شیما
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 0:20
سلام اجی مریم جونم خوبی اجی اره همه چی معلوم شد راستی تا حالا برای عمو ایمیل زدی؟
خیلی دوست دارم اجی جووووووووووووووووووووووووووونم
تا بعد بای بای

نويسنده: هومن
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 0:37
دوباره سلام....
هی .... منم می خوام برم !!! چرا هیشکی منو با خودش نمی بره .
خوش به حال اونایی که رفتن . دعا کن منم بتونم برم .
ای بابا من هفت صبح هنوز خوابم . ایشالله یازدهم صبحانه می خورم ( اگه صبح زود بیدار شم ) بعد هم تا یه مقدار اجیر شم ناهار رو هم می خورم میشه ساعت 3 بعد از ظهر ... بعد به روز می کنم .

نويسنده: مجتبی
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 3:53
سلام خوبید مطالبی جالبی داشتی خوشحال میشم به من هم سر بزنید من شما رو لینک میکنم اخه من همیشه وبلاگهای خوب و پر معنا را لینک میکنم اگه خواستید شما هم منو لینک کنید ولی سر بزنید ممنون میشم

نويسنده: محیا
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 9:45
میل زدم.نیومده

نويسنده: محیا
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 9:46
؟

نويسنده: مهتاب
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 13:12
سلام مریم جون
وبلاگ من راه اندازی شد خوشحال می شوم سر بزنی

نويسنده: نرگس
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 13:18
سلام مریم خانومی
باشه عزیزم
بعد از برنامه عموپورنگ.بهت زنگ میزنم.خیلی ماهی .من که امروز حسابی دارم حال میکنم.هیچ کار نمیکنم.فقط عشق و حال..........

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 14:7
سامبولیکم

من آپیدم

حالا پاشو بیا نظرا رو بترکون


فهلا

نويسنده: آبجی زهرا
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 0:40
سلام
خوفی گل مرمر؟؟
دیدی چی کار کردی؟؟؟
مشهور شدم رفت
جون من کوتا بیا من نموخوام به سرنوشت پورنگ دچار بشما
از فردا باید به همه امضا بدم...آخه سواد موادم که ندارم مجبورم انگشت بزنم
به مامان مهدی سلام برسون بگو من به خاطر آقا مهدی ایشون سر پل صراط باید جور تو رو هم بکشما...
راستی اگه دفه ی دیگه با هم تلفنی حرفیدین بهش بگو بازم از طرف من یه بوس سفارشی رو لپ مهدی بزاره یه گاز کوچولو هم همینطور...
در ضمن بگو بوسش آب دار باشه
یه دونه از همون بوسای بذاق دار رمانتیک ناک تقدیم به گونه های تو...
دیگه حرفی ندارم
من حرفی ندارم؟؟؟؟کی گفته؟؟؟؟
نه بابا هنوز کلی حرف دارم اما ........
فعلا

نويسنده: نرگس
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 11:8
سلام مریم جونم
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.چی شده که بهت خوش نگذشته.هااااااااااااااااااا؟من که دلم خیلی برات داره شور میزنه.بهم بگو من خیلی نگرانم.حتما تقصیر خودت بوده آره؟؟؟؟؟؟؟؟

نويسنده: نرگس
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 15:25
سلام مریم جونم
در دو موردی که گفتی دقیقا باهات موافقم چون با همچین شرایطی اصلا به آدم خوش نمیگذره.
در مورد فردا.باشه عزیزم .اصلا هروقت که بودی بهم بگو.یا اصلا میخوای خودت زنگ بزن چون من زیاد جایی نمیرم.تصمیم با خودته.اگه سه شنبه باشه دقیقا سر ساعتی که خانم هاشمی برنامش شروع میشه بهت زنگ میزنم.مریم جان رو در وایسی که نداریم سه شنبه هم کار داری بگو.مشکلی نداره.هر موقع که بوید من در خدمتتم

نويسنده: نرگس
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 15:25
یادم رفت

نويسنده: نرگس
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 15:53
باشه عزیزم

نويسنده: لادن
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 17:13
سلااااااااااااااااااااام مریمی جونم!
خوبی؟!
مرسی اومدی!
آخی ایرسایی برگشت! دلم براش تنگیده بود!
خیلی خوشگل نوشتی حرف دل خیلی ها رو زدی !

نويسنده: سارنگ
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 17:37
سلام مریم جونییییییییییییییییییییییییی خیلی باحالی هیچ وقت فکر نمی کردم کسی سارنگ صدام کنه کلی خندیدم

باشه ببخشید جو گرفته بودم سرم شلوغ بود نمی دونستم باید به کی سر بزنم

همه رو قاطی کرده بودم راستی گفته بودی چند سالته ببین می خوام تاریخ تولد همه دوستامو داشته باشم می شه تاریخ تولدت را بگی

ممنون بازم بیا پیشم منم بازم میام

تابعد

دوسسسسسسسسسسسسسسسست دارم

نويسنده: ایرسا
يکشنبه 22 مرداد1385 ساعت: 18:16
سلامممممممم.وای به خدا نمی دونم چی کار کنم و باید چی بگم.اصلاَ تا وبلاگتو مریم دیدم جا خوردم باورم نمی شه.دست گل جفتتون درد نکنه.هم تو مریم و هم شما جناب بومفنگخیلی ممنون از محبت همتون.خیلی لطف کردین واقعاَ شرمنده کردین دیگه نمی دونم چی بگم فقط پایین متن وبلاگت یک چیزی کم نوشتین و اون این که دعا کنیم اگر این سفر قسمتمون شد حجمونو نگه داریم.اون عهدی که بار دیگه با خدا بستیمو نشکنیم.بار دیگه می گم راضی به این کارا نبودم و دستتون درد نکنه

نويسنده: azin
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 5:19
سلام!
امیدوارم که حالتون خوب باشه...
به کلبه ی کو چیک و حقیره من هم سر بزن!
موفق باشي دوست ناشناس من.

نويسنده: مامان سوگل
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 8:35
مریم جون منم این روز رو بهت تبریک می گم
در ضمن من آپم

نويسنده: محیا
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 8:41
سلام ننه
منم تبریک می گم.معلومه که یادم نمی ره.به خدا دیروز تا 7 مشغول بودم تا 1 فرودگاه بودیم(عمم)بعدشم خونه مامان بزرگ
سه شنبه منتظرم
بای

نويسنده: کورش
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 10:45
نويسنده: ;کورش
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_djkourosh.blogfa.com__***___
_*** _ _ _____ _______ __ _***___
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____کورش ____ ***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
سلام....
خوبی.....
وبلاگ خوبی داری مریم جون
به وبلاگ منم سری بزن....
ممنون...
jast for you

نويسنده: سارا
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 11:46
سلام مریم جونم چه طوری؟ باباایولا اصلا فکرشو نمیکردم اذر به دنیا اومده باشی


میگم دقیقا همن قدر که من از صباح بزرگترم تو از من بزرگتری

من 16/9/1370 به دنیا اومدم

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم

نويسنده: شیما
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 12:40
سلام اجی مریم جونم خوبی اره منم اخر اومدم پیش تو
خیلی ممنونم عزیزه دیم منم بهت تبریک میگم تا بعد بای بای

نويسنده: محیا
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 13:35
یه قالب برات ساختم که نمی دونم شاید قشنگ نباشه.ولی خب دیگه این آدرس رو گذاشتم:
http://ax-photo.blogfa.com/
می دونم زشته ولی خب برو به این آدرس اگر قالب رو خواستی بگو کدهاش رو برات میل کنم
بای

نويسنده: حسین
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 14:54
سلام من به رووز شدم خوشحال میشم بیای و یه صفایی به این کلبه خرابه بدی

نويسنده: نرگس
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 18:20
سلام به مرمری جونم(ببخشید مریم جونم)
خوبی؟منم انتظار سه شنبه رو میکشم.
پس قرارمون شد فردا موقع شروع برنامه خانم هاشمی.راستی از چی بگیم؟؟؟؟
داشت یادم میرفت اگه من حواسم نبود و بهت گفتم شما نکشی منوووووووووو..........
بوسسسسسسسسسسسس
راستی منم پیروزی لبنان رو بهت تبریک میگم.

نويسنده: نرگس
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 19:44
سلام مریم جونم
عزیزم من اپ کردم بیا پیشم

نويسنده: راضیه
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 19:57
سلام مریم جون
خیلی خوشحالم که از وبلاگم خوشت اومد تازه من غلط بکنم دکور خوشگل صورت شما رو بیارم پایین. شما که عمو پورنگ رو دوست داری ،حرفای بدبدم که نمیزنی پس چرا میترسی آبجی جونم تازه ما که باهم این حرفارو نداریم(کدوم حرفا)حالا بگذریم. میخواستم بگم خیلی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم وخواهم داشت.
تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 21:27
سلام اجی مریمی سر نمی زنیاااااااااااااااااااا
دلم تنگولیده برات

نويسنده: محیا
دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 22:59
کجایییییییییی ننه جونم؟

نويسنده: نـــیلـــــــــــــــــــو فـــــــر
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 1:22
سلام ما رو فراموش نکن ...خوش حال می شم سر بزنی

نويسنده: سروین
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 4:53
سلام عزیز دلم
ممنون که به من سر زدی .
بوووووووووس
بای بای

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 8:27
سلام بهترین ننه دنیا خوبی؟
7:30 زنگ بزن.خوبه؟کلی حرف دارم باهات

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 8:34
سلام ننه جون 7:30 خوبه؟منتظرم بای

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 11:30
سلام مریم جونم خوبی اجی؟ قربونت برم اجی من یکی که شمارتو گم کردم از اون ورم می دونی که مشکلات داره باید نباشند که بتونم باهات راحت حرف بزنم شمارتو برام میل بزن خوب تا هر موقعه ازاد شدم بهت زنگ بزنم قربونت برم من الهی
دستت اجی مریم جونم درد نکنه الهی
راستی قالب نو مبارک اجی فقط چرا اسمه وبلاگت شده(سایکو:قالب ساز ازاد)
اجی جونم باور میکنی یه لحظه ترسیدم
بای بای اجی جونممممممممممممممممممم

نويسنده: سارا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 11:54
سلام عزیز خوبی مریم جون تو هر جور دوست داری صدام کن

مریم بالاخره اذر به دنیا اومدی دیگه ؟

درسته؟

نويسنده: نرگس
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 12:10
سلام به مریمی جونم.
خوبی.اول بگو ببینم راضیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوم اینکه چشم نمیگم شما میگم شما.خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟
سوم اینکه دیروز که قرار بود بهت زنگ بزنم اصلا خودم حواسم نبود که بگم دندونپزشکی دارم.ولی خدا رو شکر امروز هیچ برنامه ای برای اون ساعت ندارم.عشقمی
راستی من دخمل خوبی نباشم کی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در ضمن قالب نو مبارک

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 12:32
بابا هنرمند!!!خوش سلیقهمبارکه قالبه جدید.خیلی دوست دارم
بای

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 13:7
سلام اجی جونم خوبی؟ مریم یه چیزی میگم نظرتو بگو ببین موافقی من وتو واجی محیا با هم یه وبلاگه مشترک درست کنیم که سه تاییمون اپش کنیم جوابمو بده باشه دوست دارم
تا بعد
بای بای

نويسنده: نرگس
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 13:46
سلام خانومی
فهمیدم چرا میخوای چغلی کنی.به خدا من صورتمو دوست دارم نمیخوام بیاد پایین.نکن.منتظرم باش.راستی ما چقدر تفاهم داریم.نهههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 14:14
آره عزیز دلم.من این خورشیدای قشنگ رو می بینم فقط یه کمی قالبت رو به هم ریخته می بینم.شاید اشکال از اکسپلولر منه نمی دونم.
دوست دارم اندازه دنیا
بای

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 14:27
سلام مریم جونم خوبی؟ اجی موضوش مهم نیست در باره ی هر چی میخوایم چون هر دفعه یکیمون اپش میکنه اونم دربارهی هرچی میخواد مینویسه از عمو پورنگ گرفته تا............................... تازه اجی محیا هم میخواد قالبشو درست کنه
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای
فقط یه اسم براش پیدا کن

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 15:6
سلام اجی جونم خوبی مریم به نظرتو ادرسشو چی بزاریم اجی محیا قالبشو میسازه بهش گفتم هرجوری دوست داره بسازه قالب پای اون منو تو هم باید وبلاگو نمی دونم لینکهارو این کارا رو کمک هم دیگه بکنیم مریم اگه اینجا یی سری جوابمو بده باشه تابعد بای بای

نويسنده: هومن
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 15:36
سلاممممممممممممممم :
قالب نو مبارک ...
ولی چرا آپ نمی کنی ؟

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 16:24
سلام اجی خوبی من میخواستم اونی که محیا گفت باشه ادرس قبلا یکی گذاشته بود منم مجبور شدم براش یه چیزی اضافه کنم
حالا ادرس این شد
تا بعد بای بای
پسوردو برات ایمیل میزنم

وبلاگ:www.3setare-asemoonii.blogfa.com

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 16:26
راستی مریم اجی لینکات اصلا برای من نمیاد فقط خورشیده و اسم وبلاگت میاد

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 16:31
ایمیلتو نیم دقیقه دیگه چک کن

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 16:36
مریم جونم دربارش پای تو راستی اگه تونستی یه ایمیل برای سه تاییمون درست کن من بهش ایمیل نویسنده ندادم تا تو درست کنی
ایمیلتو چک کن برو اینکارا را هم بکن راستی من اسمشو همین طوری گذاشتم چون نمی رفت بعد اگه خواستیددعوضش میکنیم

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 16:40
مریم اجی این دفعه کی اپ کنه من تو یا اجی محیا
بهم خبر بده به محیا هم گفتم

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 18:16
وبلاگ ما ساخته شد(http://3setare-asemoonii.blogfa.com/)
قالبم توش کار گذاشته شد.
کی آپش می کنه؟اگه قالب دوست داشتنی نیست بگین تا عوضش کنم
دوست دارم
بای

نويسنده: شیما
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 18:29
سلام اجی مریم پس چرا تو کاری نمیکنی هان ؟ وبلاگمون اماده شده ها میخوایم بترکونیم باور کن اجی برو (درباره) را درست کن باشه منم لینکها رو بعضیهاشو مینویسم شما ها هم بعدش اگه کسی جا موند اضافه کمنید تا بعد بای بای

نويسنده: نرگس
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 19:21
سلام مریم جونم
عزیزم
درباره وبلاگی که گفتم درست کنیم.
مریم خودمو خودت.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟اگه موافقی بگو.
اونی هم که گفتم باهامون باشه نه.خودم و خودت.باشه.
فوری جواب بده.

نويسنده: نرگس
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 19:21
سلام مریم جونم
عزیزم
درباره وبلاگی که گفتم درست کنیم.
مریم خودمو خودت.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟اگه موافقی بگو.
اونی هم که گفتم باهامون باشه نه.خودم و خودت.باشه.
فوری جواب بده.

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 21:16
ننه جونم قالب خوبه؟راستی ننه می گم می دونی چرا لینکات می ره پاینن؟تو الین پستت یه عکسه که خیلی بزرگ برای همین یه کمی لینکات می ره پایین.اگه می خوای کوچیکش کن
دوست دارم
بای

نويسنده: محیا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 21:38
ننه برو به وبلاگ ستاره های آسمونی

نويسنده: سارا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 21:58
سلام مریم ...به ولای علی اگه من برم مکه برام از این کارا نکنی من میدونم با تو....

نويسنده: سارا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 22:3
تو رو خدا دوره زمونه رو ببینین...دو خط مینویسه صد خط قربون صدقش میرن

نويسنده: رشا
سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 22:55
سلام مریم جونم
خوبی عزیزم
بابا میگفتی خودم برات یه قالب میساختم جییگر
شدی استادااا بزنم به تخته.. بازم 10000 رحمت به تو بیا ببین چه کار کردن.. به قالب هایی که خودم ساختم و با عوض کردن یه رنگ توش به اسم خودشون تمو مکردن

دوست دارم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
اگه گرافیک خواستی بگو جیییگر

نويسنده: مجتبی
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 4:17
من اپ کردم منتظرم

نويسنده: milad
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 7:56
salam maryam khanoom omidvaram rooz ber rooz weblogeto afzayesh bedin darmoret oonke goftin mano maryam khanoom khatab nakonim man nemitoonam chon hefze ehteram bayad rayat shavad ke irooniha in ro khoob raayat mikonana rasti be weblogam sar bezanin khali az lotf ni idimam gozashtam nazar yadetoon nare

نويسنده: محیا
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 8:9
مریم جون تو هم برو ببین اگه رشا ناراحته قالبه خودت رو بذار.من دلم برات تنگ می شهمن آپم

نويسنده: مهدی
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 9:40
سلام مریمی جونم
مریم جونم دیشب چه حالی دادا مگه نه؟؟؟؟؟
راستی مریم اون ماجراهه بی خیال.تو سرت شلوغه.کنسل.باشه

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 9:41
مرمی واقعا ببخشید مهدی منم.

نويسنده: خودم
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 11:23
ببین مریم جون من که گفتم اگه رشا بگه من بر می گردم.می خوای زنگ بزنی دوباره.بذار واسه چند روز دیگه که یه کم بهتر بودم باشه؟

نويسنده: محیا
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 11:24
نه من خودم نیستم من محیام

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 12:11
باشه
واقع من به خاطر خودت گفتما
بخشید
بوسسس

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 12:23
سلام مریم
تو که بیشتر با محیا رفیقی بهش بگو نره.
خواهش میکنم.
نذار بره
خودمم خیلی گفتم.تو هم بگو

نويسنده: نیلوفر!
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 13:53
salaaam aziiizam
chera nemiupi
upidam bodo bia

نويسنده: راضيه
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 13:59
سلام آبجي مريم جوني
مي بينم كه هي قالب عوض ميكني ديروزيه زشت بود. اما امروز خيلي خوشگله
اينها رو چطوري درست مكنين........ حالا .......ميخواستم بگم من آپم (آپم يعني چي؟ ) خوب حتما يعني توي وبم چيز نوشتم ديگه مگه نه......
خيلي دوستت دارم راستي داشت يادم ميرفت توي پيوند هات اسمم رو نديدم چشماي من مشكل داره يا اسمم نيست ؟؟ ماشا الله با اين همه اسم ديگه چشام درد گرفت. تا بعد باي باي

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 16:4
سلام مریمی جونم
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی محیا واقعانی رفت؟
شاید من با رشا صحبت کردم.

نويسنده: شیما
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 19:9
سلام اجی مریم خوبی دلم برات تنگولیده اجی محیا واقعا داره میره من دارم دیوونه میشم من شمارشونو ندارم تو که داری بهش زنگ بزن بگو جرا اینطوری میکنی دوست دارم تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 19:10
نمی خوای اپ کنی؟

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 20:6
سلام مریم جونم
محیا دیگه نمیره.
رشا بخشیدش.
عشقمی

نويسنده: کوثر
چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 20:40
آپ کردم

نويسنده: فاطمه
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 2:44
سلام به همه
خوبید؟ امیدوارم که باشید. حتما هستید.
من فاطمه ام. وبلاگ رو هم بیاید. نیومدم تبلیغ
خوب می خواستم بگم تازه با اینجا آشنا شدم. کجا بودم یادم نیست. شاید پیش آقا پوریا. کسی می شناسش؟؟؟؟ نمی دونم کجا بودم. از اینا که بگذریم خوشحالم که اینجا رو گیر آوردم . هرچند خوشبختانه انگار چیز زیادی رو از دست ندادم. هم مطالب رو خوندم. ولی نفهمیدم چرا اینقدر عمو پورنگ رو دوست دارید؟؟؟ و دیگه اینکه صحبتتون در مورد مدرسه واقعا یاد آور زیبا ترین دوران زندگیم بود. از این بابت ممنون. راستی اصطلاحات تنگولیده و این حرفا همه رو قبلا از خواهر بزرگه. شنیده بودیم. فقط اون اینا رو می گفت. ولی این آخری. یادم نیست چی بود. مربوط به ورود بود.
خیلی باحال بود.
این ایرسای عزیز همگان رو نمی شناسم. ولی بازم بهشون می گم: واقعا خوش به حالتون. و براشون آرزو می کنم که سلامت باشن. و با تمام وجود از اون لحظه های حضور استفاده کرده باشند
در انتها موفق و پیروز باشید
فاطمه

نويسنده: مجتبی
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 5:25
ميگم مريم جون شما فکر کنم ايندفعه بايد نظرها از مرز 150 بگذره بعد اپ کنيدراستي من اپ كردم دوباره يه مطلب جديد راستي من يه سوال داشتم از شما به عنوان بزرگتر محيا چه كار كرده جون من بگو فضول نيستم هااا............








نويسنده: نرگس
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 9:27
سلام مریم جونم
گفتی خوش خبر.نمیدونی وقتی داشتم برات مینوشتم چه حالی کردم.

نويسنده: محیا
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 9:33
بابا من برگشتم.آپ کردم.ننه تو هم زودی آپ کن دیگه

نويسنده: نرگس
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 9:38
سلام مریم جونم
باشه دیگه.نرگسی وجود نداره.باشهههههههههههههه.حالا دیگه برای برگشت محیا تو و شیما دق کردین.من اینجا نخود بودم.باشههههههههههههه.

نويسنده: BooMfaNg
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 13:27
سامبولیکم

نمیخوای بآپی بچه درس خون؟

من آپیدم

نويسنده: هومن
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 14:34
اووووووووووووووووووووووووووووووووووه

نويسنده: هومن
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 14:35
ای بابا چرا آپ نمی کنی ؟؟؟
من دپ می زنم چرا تو آپ نمی کنی ؟؟؟

نويسنده: هومن
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 14:36
میگم ها ... از کجا فهمیدی من دپ زدم ؟
البته الان دیگه خوب شدم اما مثل اینکه نگار دپ زده خفن
فکر کنم این دپ زدن یه ویروس جدید باشه همه تو تابستون بهش دچار میشن

نويسنده: مامان سوگل
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 19:21
کجایی تو؟500 نظر بشه آپ میگنی؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:23 توسط مریم |