تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام.خوبین؟منم خوبم ممنون.دیدین هرچی خواستم به روی خودم نیارم نشد،هرچی چشامو بستم تا نبینم اومدنشو و هر چه قدر گوشامو گرفتم تا نشنوم صدای پاهاشو بازم اومد.وای دوباره ساعت 4 صبح بیدار شدن شروع شد.آره بابا.امتحانا رو می گم. انگار همین 2-3 روز پیش بود که امتحانمو که می دادم زود می اومدم خونه تا ببینم ننه ملیحه خونشو آب و جارو کرده یا نه(اون موقع بقیه رو نمی شناختم فقط یه سری می رفتم خونه ی ننه ملیحه چند بار در خونشو می زدم و نظر می دادم برمی گشتم)یا انگار همین 3-4 روز پیش بود که یه جوری خودمو تو اتاق حبس می کردم و درس می خوندم که کسی وقتی برای دیدن برنامه ی عمو پورنگ اومدم نتونه ایرادی ازم بگیره.نمی دونم چرا دلم می خواد برنامه ی امتحانیمو اینجا بنویسم شاید چون هر دفعه گمش می کنم (وبلاگو که نمی تونم گم کنم)شایدم به خاطر اینکه باهام همدردی کنین.هرچند چون درد مشترکیه بدون برنامه ی امتحانی هم مجبورین همدردی کنین.ولی در مورد یه چیز منصف باشیم!چرا می گین در طول مدت امتحانا وبلاگاتونو آب و جارو نمی کنین(به یاد ننه ملیحه)به نظر من هیچ بنی بشری تا امتحانشو داد نمی شینه واسه درس بعدی مطالعه کنه.پس بهتره هم برای آروم شدن خودتون و فکر نکردن به نمره های قشنگتون(شما و نمره ی قشنگ؟)هم برای صله ی ارحام(ارحام نه وبلاگ نویسان)یه سری بیاین اینترنت.حالا برای اینکه موضوع صحبتو عوض کنیم یه نصفه داستان کوتاه (مورچه چیه که ...)براتون می گم:

جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.

خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه بعداً باهم صحبت می کنیم.

خرس رفت خوابید ولی نمی دونست عمر جیرجیرک تنها سه روزه.

آخی دلتون سوخت؟الهی بگردم.من که هربار می خونمش یه جوری می شم. نمی دونم چرا ولی اگه شما فهمیدین به منم بگین.

حالا برای اینکه موضوع صحبت بیشتر عوض شه می خوام چند تا لطیفه بگم که اصلا یادم نمی یاد چی بودن.آلزایمره دیگه پس این دفعه شما چند تایی بگین تا از دفعه ی بعد من جبران کنم.باشه؟(حالا عمرا اگه یکیتون جک بگه حداقل برای ضایع کردن منم که شده یه چیزی تعریف کنین).

آها یادم اومد می خواستم چی کار کنم.می خواستم عکس پسر داییمو بهتون نشون بدم ببینین چه قدر نانازه ،خب معلومه کافیه یه کوچولو به مامان بابای گلش و همین طور به تنها دختر عمه ی مهربونش بره تا این طوری بشه.

حتی تو این عکس بی کیفیت هم خیلی نانازه.

اسمش مهدیست و 7 ماهشه.بدون اغراق می گم منم خیلی دوست داره مدرکم دارم چون مامانش می گه وقتی کسی بتونه بخوابونش یعنی مهدی بش اعتماد داره و دوسش داره،خب منم می تونم این کارو انجام بدم.مهدی و خانوادش چند روز پیش طی یه مسافرت 2روزه از تهران اومدن مشهد پیش ما و حالا دوباره ما رو تنها گذاشتن.راستی ببخشید این عکس اصلا کیفیت نداره چون این ناناز پسر موهاش طلایی و چشماشم سبزه ولی تو عکس مشخص نیست.نمی گم هرکی موهاش طلایی بود و چشاش رنگی قشنگه ولی پسردایی من خیلی ماهه.

وای این دفعه چه قدر چرت گفتم(مگه بقیه ی اوقات چی می گفتم؟)برنامه ی امتحانی رو هم ولش کنین حوصله ندارم بتایپمش ولی شما به صورت نمادین همدردی کنین.می خوام یه دونه عکس کوچولو واستون بذارم و کم کم سایه ی رحمتم رو به گوشه ای دیگر رهنمون سازم.(چرا من یه دفعه ادبی حرف می زنم؟)این عکس یکم حال و هوای تابستونو داره و آدمو آروم می کنه (البته به نظر من.)

                                           وای کی هندونه با این همه دونه دوست داره؟

این جمله رو از من به خاطر داشته باشین:

کسی را دوست داشته باش که قلبش آن قدر بزرگ باشد که برای وارد شدن به آن مجبور نباشی خودت را کوچک کنی.

حالا یه واقعیت من همتون رو خیلی خیلی دوست دارم نگین دارم بیخودی می گم من همیشه گفتم که دوست دار هر چیزی هستم که تو عالم وجود داره.بازم می گم دوستون دارم.موفق باشین.خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:43 توسط مریم |

سلام.چطورین؟خوبین؟منم خوبم.ممنون از احوال پرسی های شما.وای دارم می میرم از خستگی.الان از اردو برگشتم.هی بد نبود جای شما خالی.(بله مطمئناْ دوستان به جای شما)نه خداییش با اینکه فضای باز زیادی نداشت ولی خب با وجود من که نمیشه به کسی بد بگذره.اول که رفتیم اونجا گفتیم که در ابتدا به شکمامون برسیم که سخت قار و قور می کردن.بعدش بنا به اکثریت آرا رفتیم آب بازی که وای چه قدر خوب بود آخه هوا این قدر گرم بود که داشتیم ته می گرفتیم(یکی از مراحل سوختن غذا)ولی بازم دم خودم گرم که قبل از شروع آب بازی به فکر تجهیزات بودم و علاوه بر مقداری البسه جهت جلوگیری از سرما خوردگی تعدادی نایلون رو برای پر از آب کردن و خیس کردن بقیه فراهم کرده بودم.حدوداْ ۲۰ دقیقه بعد بازیمون تموم شد و در حالی که من و مهسا خیس ترین افراد موجود بودیم برگشتیم به کمپ و شروع کردیم به تیکه پرونی به هم دیگه.وای تا حالا شده یکی از معلماتون(معلم دینی) فکر کنه شما خیلی بچه مثبتین(البته من خیلی مثبتم)و هی بخواد یه جوری بیاد پیشتونو ازتون برای ارشاد بقیه ی بچه ها ازتون کمک بخواد؟من و مهسا دقیقاْ همچین وضعی داریم یعنی خانم .... امروز هی الکی الکی می اوممد پیشمون ما هی خودمونو می زدیم به اون راه.دوباره بریم سراغ اردو چیزه حوصله ندارم دیگه ناهارمونو خوردیم باز بعدش پا شدیم رفتیم آب بازی(رو که نیست)و این دفعه تونستیم به عنوان اولین نفر در میدان به شیلنگ دست پیدا کنم و از راه دور اقدام به خیس کردن آحاد مردم کنم.بعدشم که شروع کردیم به عکس گرفتن و حرف زدن و بازی کردن.ولی در طول اردو دو نکته ی مهم وجود داشت که هیشکی بش توجه نکرد:

۱-اولین سالی بود که من تو اردوی آخر سال به خاطر ۳ ماه جدایی از مدرسه گریه نکردم.

۲-اولین دفعه ای بود که دو تا بچه کوچولوی ناز  ۱۰ ساعت کنارم بودن و یه بارم بغلشون نکردم.

الهی بمیرم فکر کنم من عاطفمو از دست دادم. 

از اردو بگذریم.وای من شنبه امتحان ترم آمادگی دفاعی دارم.(چه امتحان سختی)و فردا تا ساعت ۱۱:۳۰کانون آزمون دارم.(نه که مطالعه ی این درس خیلی زمان می بره)

وای امروز خیلی بد نوشتم.(نه که همیشه خیلی عالی می نوشتم)آخه خیلی خستم.

راستی من یه شعر جدید گفته بودم ولی چون وسطه شام بم الهام شده بود رو یه کاغذ کثیف نوشته بودمش ولی الان هرچی دنبالش گشتم که بنویسمش اینجا پیدا نشد کاغذه.فکر کنم به خاطره کثیفیش یکی انداختش بیرون.وای چه قشنگ.

من یه جمله کوچولو بگم و برم:

هر وقت خیلی شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه

و

هروقت خیلی غمگین بودی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه.

ممنون از کسایی که بم سر می زنن و ممنون تر از کسایی که نظر می دن.موفق باشین.دست علی یارتون باشه خدا هم نگه دارتون باشه.تو قلبتونم امید دیدارم بمونه.(تو قلب من که امید دیدارتون می مونه)دوستون دارم.خداحافظ.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 توسط مریم |

سلام.چطورین؟خوبین؟این دفعه زودتر آپیدم چون حس می کردم دفعه ی قبلی خیلی غم انگیزناک (کلمه ی جدیده ،خودم اختراعش کردم.)نوشته بودم.ولی خب الان خیلی خوشحالم نمی دونم چرا شاید چون این هفته همه ی امتحانامو خوب دادم.شاید چون یاد گرفتم خواب بد در هر صورت می یاد من باید آروم بمونم.شایدم چون به خودم قبولوندم که هر کسی به استراحت نیاز داره.

یه عالمه حرف داشتم بزنم باز همشون یادم رفت.

اندکی صبر پیشه نمایید الان یادم می یاد.

آها بذارین بنا به سنت نیک و زیبای تشریحه سوتی های جذاب قرن که پایه گذارانش ننه ملیحه و آبجی زهرا بودن منم چنین اقدامی انجام بدم.ولی خب از اون جایی که من بسیار آنسان محتاطی هستم خودم که سوتی ندارم محبورم از سوتی های فرحناز بگم که خدا زیادش کنه تمومی نداره:

ای خدا چرا من آلزایمر گرفتم؟یادم نمی یاد.یادم اومد البته در این مورد ملیکا جونم بیشتر تاثیر داشته ولی چون شما ملیکا رو نمی شناسینش می ذارمش تو پرونده ی فرحناز

مدرسه ی ما 4 شنبه 5 شنبه ساعت 12:30 تعطیل می شه که می خوره به ساعت تعطیلیه ده مدرسه پسرانه.ملیکا جونم که دختر سرپرست خانوار در کنار فرحناز خانوم نون خریده بوده و در حال حرف زدن نونای داغم رو دستش بوده که یه دفعه پاش گیر می کنه به سنگ و تعادلش بهم می خوره البته نمی خوره زمین.پسرایی که از روبه رو می اومدن بهشون می خندن ولی این دوتا کاملا سنگین بی توجه به  تیکه های پریده شده به مسیرشون ادامه می دن که یک دفعه پای اون پسره گیر می کنه به پله و جلوی این دوتا می خوره زمین!!!

من اگه جای اون بودم از شدت خجالت روم نمی شد پاشم.وای فکر کنین آدم به یکی بخنده بعد یه دفعه این طوری بشه.البته فکر می کنم باید این سوتی رو به حساب اون آقا پسره بذارم.

من صبح از فرحناز پرسیدم من که سوتی نداشتم که تو وبم بنویسم و فرحناز خانومم گفت تو زحمت نکش ما خودمون تو نظرات می نویسیم.خدایا بهم رحم کن.

اینم به عکس از دوتا جوجه ی ناناز که چشاتون از خوندن چرت و پرتای من اذیت نشه:

                                            وای که چقدر نازن!!!

 

راستی تو قسمت کامنتای چند نفر دیدم که یکی یه نظری داده مبنی بر اینکه انرژی هسته ای رو ایران خریده.می خواستم بهشون بگم(هرچند ممکنه هیچ وقت اینارو نخونن)اگه حرفی رو می زنن دلیلش رو هم بیارن.این قدر هم بی نام و نشون نباشن که نتونیم نظرمونو در برابرحرفشون بگیم.و در ضمن هم من و هم شما خوب می دونیم که کشور پولدارتر از کشور ما تو دنیا زیاده پس چرا کشور ما به جای هشتمین کشور هشتادمین کشور نیست؟و حالا هم یه توصیه ی دوستانه براتون دارم یه نظرو برای 60 نفر کپی،پیست نکنین.زشته.یه اپسیلون تغییرم بد نیست.

خب حرف سیاسی بسه.هم خطرناکه هم اعصاب خورد کن.(به قول سارا اعصاب خیرد کن.)

یه جمله ی کوچکولوی یادگاری هم می خواستم بگم که یادم نمی یاد.به جاش متن یه اس ام اس رو براتون می ذارم که برای کسی که دوسش دارین بفرستین(به قول فرحناز برفستین):

اگه یه روزی زنبور نیشتون زد.ناراحت نشین.آخه تقصیرزنبورنیست.تقصیر شماست که این قدر گلین.

خب دیگه با اجازتون من برم.دوستون دارم.موفق باشین.بای

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:46 توسط مریم

سلام.چطورین؟خوبین؟چه خبر از درسا،مشقا،امتحانا،روز معلم،خود شیرینیا،پاچه خواریا و هزارتا چیز دیگه؟(1-هر چقدر بگین فوضول من روم کم نمیشه پس خودتونو خسته نکنید.2-بعدشم همه ی خبرا رو خودتون بگین دیگه من که نمی تونم 7652عنوان خبری بگم تا شما لطف کرده،منت نهاده،زور زده و یه نصفه خبر بگین که عمراً اگه همونم بگین)راستی چرا هیشکی روز معلمو به دایی پورنگ نتبریکیده بود؟(یعنی تبریک نگفته بود)آخه من یکی که می تونم بگم خیلی از مهم ترین چیزایی که تو عمرم یاد گرفتم از دایی بوده.مثلاً من نمی دونم من که یه بچه ی تجربیم و قراره خانوم دکتر بشم (عمراً)چرا باید یاد بگیرم سینوسه زاویه های متمم چی می شه؟حالا ولش کنین(نترسین نمی ره علفا رو بخوره)بریم سراغه همون روزه معلم خودمون (یکی نیست بگه مگه تا الان سراغه چی بودیم؟)ولی این معلمایه من که هیچ کدومشون یه حاله درست حسابی بهمون ندادن جز معلم ادبیاتمون که یه جمله گفت که به نظر من قشنگ بود نه به نظر بقیه.خانوم Xبعد از این که کلی واسش دستیدیم و جیغیدیم(یهنی دست زدیم و جیغ کشیدیم)گفت:بچه ها می دونین روز معلم کنار شماهاست که قشنگ می شه.یا اینکه گفت خیلی از معلما وقتی خرداد ماه واسه تحویل دادنه کارنامه ها میان و مدرسه رو بدون شاگردا می بینن یه کوچولو گریه می کنن.اینجا بود که می خواستم بگم خانوم خبر ندارین که ما هم تو خرداد موقعه تحویل گرفتنه کارنامه ها گریه می کنیم(فکر بیخود نکنین من که واسه نمره گریه نمی کنم دلم تنگولیده(یعنی تنگ شده) )وایسین ببینم شما یه وقت خجالت نکشینا دارم حس می کنم شکله دیکشنری شدم هی باید هر فعلی رو معنی کنم.راستی داشت یادم می رفت:


آبجی زهرا جونم تولدت مبارک.


چیزه از کیک که هیچ خبری نیست.چون همتون ناز می کنین میگین رژیم دارم.خب حیفه نعمت خدا(من تو کامپیوترم کیک داشتما)ولی فکر کنم خیلی خشک و خالی تبریک گفتم پس از اول شروع می کنم.



به اطلاع حضار می رسانم این در حکم شرشرست.


آبجی زهرا جونم تولدت مبارک قشنگم.


چیزه از اتاقه فرمان(در افراد عادی اتاق فرمان به عقل آدمی گفته می شود.حالا به نظر شما من اتاق فرمان دارم؟) اطلاع می دن که من باید از هرجا شده یه هدیه گیر بیارم و بتقدیمم.


وای من هیچی ندارم بتقدیمم.خدایا...کمک...


آبجی زهرا جونم فعلاً این یه شاخه گلو بگیر وسطه جشن دستت خالی نباشه.


نمی دونم چرا شبیه گلایه مصنوعین.خودم الان از تو باغچه چیدم.


خب حالا می تونی مثله یه آبجیه خوب بری کادو تو باز کنی.


ترجمش کن بعد به خاطر داشتنه آبجی به این پاچه خوار گونه ای به خودت افتخار کن


خب حالا وقتشه بهترین هدیه ی ممکنو البته از نظر خودم به آبجی زهرا بدم:


ببین آبجی جونم من امروز از صبح به صورت ناجوان مردانه ای دارم رو اعصابه مامانم می دوم که منو ببره حرم.طفلکی اونم چاره ای نداشت جز این که قبول کنه.


من وقتی رفتم اونجا برای آبجی زهرا جونم و همه ی مهمونا چه کسایی که زحمت دادنو اومدن(نه شما رحمتین)و چه کسایی که نیو مدن و همین طور برای دایی پورنگ دعا می کنم که:


سال های زیادی رو پر از شادی و خوشی و خوبی کنار کسایی که دوسشون دارین و کنار چیزایی که می خواین بهشون برسین بگذرنین.



خب حالا باید یه اعتراف ننه ملیحه گونه ای(یادش بخیر)بکنم و بگم با اینکه گفتم روز تولدتونو بگین ولی اصلاً انتظار نداشتم کسی به این زودی متولد شده باشه.


خب دیگه من دارم رفع رحمت می کنم(دنبال نقطه روی ر نگردین).دوستون دارم.بای

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41 توسط مریم

 

 

سلام.چطورین؟چه خبرا؟چی کارا می کنین؟(یه آدم مهربون3بار پشت سر هم به یکی نمی گه به تو چه ربطی داره؟)منم خوبم.ممنون.یاد ننه ملیحه افتادم که می گفت این سوالا نشونه ی اینه که آدم کم آورده.ولی من کم نیاوردم فقط هنوز فکم گرم نشده.راستی.خب باشه بابا تسلیم.من دیدمو عوض می کنم.دنیای ما و مردمش هردو مهربونن.و بین این مردم ایرانیا مهربون ترن و بین ایرانیام چندتایی مثه دایی پورنگ و ایرسا جون ونفیسه جون و فرحناز جون و باران جون و الناز جون و گلنار جون وکوثر جون و شیماجون و رشا جون و مهسا جون و.... و خودم مهربون ترینان.(شکسته نفسی هم نکنین)خب دیگه چی بگم؟آها یادم اومد.

می خواستم بگم:

شد هشتصد و پنجاه و یه روز.آره دقیقا شد هشتصد و پنجاه و یه جمعه که منتظرتم و تو نمی یای.

یه زمانی فکر می کردم تو که بیای هر چند تا عروسک که بخوام برام می یاری.

یه زمانی فکر می کردم تو که بیای یه دنیا شوکولات واسه بچه ها می یاری.

می خوای بدونی الان چی فکر می کنم؟

فکر می کنم که وقتشه که بیای تا دیگه اشکای اون بچه ی فلسطینیو نبینم.

فکر می کنم وقتشه که بیای تا دیگه فریادای اون مادر عراقی رو نشنوم.

فکر می کنم وقنشه که بیای تا دیگه نگاه دور اون پدر افغانی رو ویرانه های شهرش دنبال نکنم.

آره وقتشه که بیای.مطمئنم که وقتشه.

چیزه...... من الان کاملا دیدمو عوض کردم.نه؟نه بخدا عوضش کردم.تازه الانم الکی الکی خوش حالم.راستی خبر دارین که من دیروز یه عالمه مطلب واسه وبلاگم نوشته بودم(تا ساعت 3نصفه شب)یه دفعه برقا قطع شد و همشون پرید.در همون موقع برق از سره منم پرید و از شدت اندوه رفتم خوابیدم.البته خیلیم بد نشد آخه اصلا قشنگ ننوشته بودم(نه که الان خیلی قشنگ نوشتم!!!)راستی بچه ها می شه هر کدوم که اومدین روز تولدتونو بهم بگین.لازم می شه آخه.

عجب رویی دارم من!!بیش از یه ربعه که کم آوردم ولی به روی خودم نمی یارم.تا من یه کم به کاهش رویه خودم فکر می کنم شما این نی نی کوچولو رو ببینین:

 

خیلی نانازه.نه؟

نتیجه ای نداشت. من پر رو تر از این حرفام.ولی از اون جایی که در عین پر رویی خیلی مهربونم و دلم واسه چشمایه قشنگ شما می سوزه میرم.

نه! نه! نه! بذارین یه متنه کوچولو بگم و برم:

یه بار یه فرشته می ره پیش خدا و میگه خدایا چرا منو این قدر ناز آفریدی؟

خدا بش می گه:اگه کسایی که دارن این متنو می خوندن می دیدی چی می گفتی؟

شما که نفهمیدین این متن ماله اس ام اسه.نه؟آخه چون در مورد شمام صدق می کرد نوشتم.

باشه بابا.چرا می زنین؟رفتم دیگه.

دوستون دارم.فعلا خدا نگهدار.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:39 توسط مریم