تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام.

چطورین؟خوبین؟چه خبرا؟چی کارا می کنین؟خوش می گذره؟

وای عجب دل سنگی دارین شما ها.الان از کنار همه ی اونایی که نوشتم بی تفاوت رد شدین.در حالی که من به خاطرشون 52 بار انگشتامو رو کیبرد زده بودم.

این کارا می کنین.بعد هی می گین آپ کن،خب انگیزه ندارم.این جوری 4 روز دیگه آرتروز انگشت می گیرم بعد بیا و درستش کن.بعد می رم می شینم سر جلسه ی کنکور نمی تونم با اون مداد نرم مشکی لعنتی ان مربعای لعنتی ترو پر کنم.بعد دانشگاه قبول نمی شم.بععد افسردگی می گیرم و می خوام خودمو به جامعه اثبات کنم.بعد همین مامان خانومم میاد بم می گه کنکور پایان همه چیز نیست.(نمی شه الان بیاد بگه؟)بععد دیگه منم  حالم از این همه آسمون ریسمونی که به هم بافتم به هم می خوره.شما ها چرا ساکت نشستین.مگه هر خزئبلاتی(حال می کنم از این کلمه سختا که نه خودم نه هیشکس دیگه ای می فهمه یعنی چی استفاده کنم) که من نوشتم.شما باید بخونین؟

خب دیگه حالا بریم سر بحثای همیشگی خودمون.

فردا تولد کوثر جونه.برای همین من امروز هرچی نوشتم می شه کادوهای تولدشه.

 به این می گن شرشره

بفرمایید اینم یه کیک خوشگل.تا حالا کیک از این خوشمزه تر خورده بودین؟

دسپخت منم چشیدین.خوشا به سعادتتون!!!

تا شما کیکو می خورین منم سوتی و لطیفه و  روش برای ذله کردن بگم.فقط تو گلوتونگیر نکنه.بعدشم هرکی یه کوچولو برداره که به 120نفر برسه.

اول چند تا روش برای ذله کردنه پدر ومادر:

1-موقع مسافرت،هر 10 دقیقعه یه بار بگی:باید برم دستشویی

2-وقتی همه سرگرم تماشای سریال مورد علاقشون هستن،شبکه رو عوض کنین.

3-کارنامتون رو گم کنین.

4-شلوار با سوراخ روی زانو بپوشید

5-هرچی می گن تکرار کنین.

دوستانی که منو تو خیابون و اینا می بینن می گن روشای بامزه رو بگین.ولی خب وظیفی من ایجاب می کنه شما رو ز تمام روش ها آگاه کنم.

حالا در راستای یه کار بی سابقه می خوام چند روش برای ذله کردنه بچه ها بگم.(کیک تو گلوتون گیر نکنه)

1-وقتی باهاشون بازی می کنین ازشون ببرین.

2- اگه کلمه ای رو اشتباه گفتن دائما تکرار کنین.

3-اگه اون بچه دوستون داره،خودتون رو جلوش به مردن بزنین.

حالا همشو عملی نکنینا.خواهر برادراتون گنا دارن.

حالا بریم سراغ سوتی.من اصلا نمی دونم این سوتی جالبه یا نه.ولی خب می نویسمش:

مامان  من همیشه از بنزین معمولی استفاده می کنه نه سوپر.یه بار اشتباهی میره تو قسمت بنزین سوپر.بنزین می زنه و مثه همیشه 3 هزار تومن می ده به اون آقا.مرده هم می گه ببخشید بقیش؟مامان منم دست و دلباز می گه:بقیش مال خودتون.

من فقط نمی دونم اون مرده آخرش چطوری تونست بگه هزینه ی بنزینتون می شه 3600تومن.

حالا راستشو بگین.خنده داربود یا نه؟

فک کنم بابت پیروزی لبنان به همون سر زدم و تبریگ گفتم ولی حالا اگه کسی از قلم افتاده به بزرگی خودش وبزرگتری من ببخشه دیگه.

یه موضوع خیلی جالب من با کمبود لطیفه و جمله ی یادگاری مواجه شدم.

خب به جای اونا دو تا اس ام اس می ذارم:

این اس ام اس به جای لطیفه:

شما:زیبا

شما:ماه

شما:دوست داشتنی

شما:مهربون

شما:جذاب

شما:بی نظیر

شما:بهترین

ولی من چی؟یه آدم خالی بند.

به من چه؟شما اعتماد به نفستون بالاست.همه چیز رو به خودتون می گیرین.

عیب نداره حالا جمله ی یادگاری گوش کنین.بعدشم دیگه کمک کنین ظرفا بشوریم و برین خونه هاتون.

نه نه نه نه.یه سنت شکنی.

دخترای گل شما برگردین تو سالن.پسرای محترم ظرفا رو می شورن.(این جوری ظرف شستنم سخته مگه؟)

خب حالا بریم سراغ اون اس ام اس یادگاری.پسرام نیستن بی جبه بازی در بیارن.به خودشون بگیرن:

با عرض کلی معذرت،این دفه هم خارجونکی:

Nobody loves you.

Nobody take care about you.

Nobody pay attention to you.

Nobody thinks about you.

Hey, don't cry. My name is nobody.

  اینم یه هدیه ی کوچولو برای کوثر جونم.

باور کن.

خب دیگه خیلی خوشحال شدم از زیارتتون.بازم از این کارا بکنین.انشاالله دفه ی بعدی وبلاگ شما.

نه بابا،خواهش می کنم.چه زحمتی؟(خوبه می دونین زحمت دادین و بازم رفع زحمت نمی کنین.)

منم برم دیگه.کلی خوشحالم کردین.موفق باشین.بابت ظرفا هم ممنون.

خدانگهدارتون.

شرشره ی آخری

 

           »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««««««««««««

 

نظرات:

 

نويسنده: رشا
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:9
ها ایی اوللللللللللللللللللل


 

نويسنده: رشا
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:10
سلام خوب یخوشی سلامتی
جیگر چرا کیلیپه باز نشد؟؟ اون مثل کوچولوهه رو که سمت چپه زدی؟؟
بووووووووووووووووس


 

نويسنده: راضیه
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:25
سلام مریم جونم
آخی میخوای اصلا تو وبلاگ چیزی ننویسی بعدش میخوای بادل من وقلبم که بدون تو می ایسته چی کار کنی ؟؟؟؟؟
سوتیتم با حال بود ولی من هنوزم موندم توی این دست ودل بازی مامانت خیلی هم خوب گفتی که پسرها ظرف ها رو بشورن چرا همش باید دختر ها این کاررو بکنن؟؟
ایییییییی آدم خالی بند ایییییییnobodyاین آپت به نظر من که خیلی با حال وخنده دار بود چون کم مونده بود اشک من در بیاداز بابت کیکتم ممنون مزه پیتزای نپخته میداد
تا بیشتر ازاین چرت وپرت نگفتم دستم رو ول کن بذار برم
منم دیروز آپ کردم
مواظب خودت باش وبدون که خیلی دوستت دارم
تا بعد بای بای


 

نويسنده: شیما
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:41
سلام گلم خوبی اخه تولد چند تا دوستامونه ها کوثر زهرا اخه
مرسی اجیچشمات خوشگل میبینه راستی مریم چرا تو شمارتونو برام میل نزدی دلم یه نخود شده
دوست دارم تا بعد بای بای


 

نويسنده: مجتبی
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 4:22
سلام مرمريم جون اخه من ميدونم ولي آزادي تا حدي خوبه راستي كي گفته كانالهاي مفيد ماهواره در تلويزيون ايران پخش بشه اخه كانال مفيدش ترانه است و فيلمهاي قشنگ اخه ايران مياد اين كار بكنه عزيز من به همين خيال باش راستي لز بابت محيا ممنوم


 

نويسنده: مریم اختیاری
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 8:15
سلااااااااام مریمی خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ چه خبرا ؟؟؟؟/وااااااااااااااای چه کیک خوشمزه ای بود مریمی راستی گلم خدا نکنه تو افسرده بشی اونوقت من 5 شنبه ها با کی بحرفم ؟راستی 0411 را نوشتی ؟با دقت بنویس یه وقت اشتباهی 0511 نشه خیلی دوست دارم عزیزم الهی قربون انگشتات هم برم که خسته شدند موفق باشی مریمی بای بای


 

نويسنده: نرگس
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 11:17
سلام مریم جونم خوبی؟آره دیگه من غصه خوردم.برو خودتو خر کن.که میخواستی جون منو وسط نیاری هاااااااااااااااااااااااااا.(شرمنده)بگذریم چه خبرا.تولد کوثر مبارک.راستی مریمی جونم که گفتی تورو تو خیابون میبین سفارش میدن هاااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
منم تو تلویزیون میبینن اس ام اس میزنن که اس ام اس بیشتر بذار(چه از خود مچکر)
راستی هر موقع که دوست داشتی بهم زنگ بزن.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 12:43
سلام خوبی؟دوست دارم بعدا پستت رو می خونم کامل نظر می دم راستی امروز خونه نیستم سر نزدی ناراحت نشی ها


 

نويسنده: شیما
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 13:7
سلام اجی جونم خوبی میگم خوبه امروز وبلاگو اپ کنیم اون سه تاییرو میگم تو اپ میکنی یا من؟
دوست دارم تا بعد بای بای
راستی تو چرا درباره ی وبلاگ توی وبلاگت حرف نمی زنی ؟
دوست دارم تا بعد بای بای


 

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 16:38
سلام ننه ی قشنگم خوبی؟
سوتی هم باحال بود خیلی.ولی من دلم نمی یاد یه بچه رو اذیت کنم.خیلی دوست دارم خیلی خیلی خیلی خیلی.تولد کوثر جونم مبارک.(من نمیشناسمش)اس ام اس جالب بود و لی چرا گفتی اس ام اس مننترس.آخیچرا من انقده چرت و پرت می گم؟؟؟خب برم تا با تیپا ننداختیم بیرون
بای بای


 

نويسنده: مامان سوگل
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 16:39
بابا خب لازم بود دیگه!!!وگرنه من مامان سنگ دلی نیستم.الان محیا هم کلی گفت خب بعدا می گم چی شد
یه مهد خوب پیدا کردم


 

نويسنده: لادن
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 17:5
اواااااااااااااااااااااااااااااااا ! سلام مریم گلی!

خوبی خوشی سلامتی؟!!!

چه آپ خوشگلی بوداااااااااااااااااااا!

هم سوتیت قشنگ بود هم جمله های یادگاریت هم نوشته های دیگه ات هم عکسا هم ...... وااااااااااااااااااای بازم مثل همیشه بود!

ممنون از اینکه تولد کوثر جونم رو هم یاد آوری کردی!

مرسی که خبر دادی آپیدی !

از اسم خوشگلت هم ممنون واسه شعر!

مرسی از اینکه نوشته هامو میخونی و بعد نظرت رو بهم میگی!

دیگه دیگه چی بگم؟!

هیچی همین!


 

نويسنده: شیما
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:20
سلام اجی مریم من اپیدم بیا ونظرتو بگو خیلی دوست دارم تا بعد بای بای


 

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:37
من می دونستم ننه جونم خیلی با جنبست


 

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:40
راستی یه سر به وبلاگمون بزن ساعت رو کار گذاشتم


 

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:43
نگفتی این قالبه رو دوست داری یا نه؟


 

نويسنده: مامان سوگل(مهناز)
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 19:1
یه سر بزن به وبلاگم خانوم خانوما


 

نويسنده: یاسین
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 20:16
سلام مریم
مطالبات جالبه
یه سری هم به وبلاگم بزن. اگه قابل تحویل گرفتن بودم یه نظر هم بده

تقدیم به تو:
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر می کنم


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:44
سامبولیکم

تو از کجا میدونی که نخوندیمشون؟

خدا وکیلی من که خوندم.


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:44
راستی یه چیزم بگم تا یادم نرفته. اون خواهر بزرگه که گفتم مامان کیمیا جونه. چون خودش ایمیل نداره. بعد مامانش به جاش ایمیل میزنه. بعد این چند وقت چون شاید بخوان بیان مشهد و من هی میل میزنم که کی میان و میتونن بیان یا نه؟ مامانش بهم میل میزنه. اوکی؟


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:46
تولد کوثر جونتم موبارکککککککککککک.

این واقعا کیکه؟ من فک کردم که خونه مرغ و خروس و چقوکه(این واژه بیگانه میباشد). آخه همش سیخ و کاه و تخم مرغه گونجیکشه.


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:46
ببین سعی کن افسردگی نگیری. چون بعدش بیکار میشی. بعدش معتاد میشی. بعد تزریقی میشی. بعد ایز (ایـــــدز) میشی. بعد اکستاسی میخوری. بعدش..... بازم بگم؟


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:47
در مورد راههای ذله کردن پدر و مادر و همچنین کودک آزاری فقط میتونم بگم که مقدار آسکاریسش بالاس


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:48
اس ام اساتم نمیخوام بزنم تو ذوقت و بگم قدیمین.
من که نگفتم قدیمین؟ نه؟
میزان اعتماد به نفس اومد پایین.
اس ام اسات خیلی قیشنگ بودن


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:48
ولی سوتیه خداییش قشنگ بود. من که میدونی رودربایستی ندارم که الکی تعریف کنم. مثل همون اس ام اسا. ولی این سوتیه باحال بود دیگه.
حالا باز میزان اعتماد به نفس طبیعی شد.


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:49
چشم . ظرفا رم میشوریم. خیالی نیس. ما پذیرشمون بالاس. در حد DVD-Writere .


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:50
بابای.


 

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:51


 

نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 10:5
یه جوری شدم این نظر بالایی چرا انقده شلوغه؟؟؟همه چی بامزه بود حیف که وقت نظر نوشتنم کمه


 

نويسنده: نگار*
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:3
سلام مریم جون
مرسی که اومدی پیشم
بازم بیا
لینکت رو تو وبلاگم بذار (با لینک افزا) که دیگه غریبی نکنی

بابایییییییییییی


 

نويسنده: محیا
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:9
http://3setare-asemoonii.blogfa.com/


 

نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:17
چشم به زودی آپ می کنم


 

نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:18
چشم به زودی آپ می کنم


 

نويسنده: شیما
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 15:22
سلام اجی جونم خوبی؟
من ادرسو توی وبلاگم گذاشتم اما خوب برات می نویسم
www.3setare-asemoonii.blogfa.com


 

نويسنده: نفیسه
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 15:36
سلاممممممممم مریم جونم
خوبی؟!
من آپدیت کردم گل خانوم


 

نويسنده: هومن
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 16:11
سلامممممممممم
خوبی ؟!
منم بد نیستم ...
ما داریم کم کم بار و بندیلمونو می بندیم می ریم مسافرت .
وبلاگو آپ کردم ... خواستی یه سر بزن .
____________________________________
می گم بالای این کیکه کلاغ خونه ساخته
فکر کنم روش تخم کلاغه ها .


 

نويسنده: رشا
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 3:11
سلام گلم
خوبی
شهادت امام کاظم (ع) رو تسلیت میگم
من اپم خوشحال میشم بیای
بووس


 

نويسنده: مجتبی
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 3:36
سلام به خواهر کوچولوی عزیز من (شوخی کردم شما بزرگتری)امیدوارم حالت خوب باشه از اینکه همیشه به فکر ما هستید ممنونم راستی دوباره می خوای نظرها به بی نهایت برسه بعدا اپ کنی اخه وبلاگ به این نازی چرا دیر به دیر اپ میکنه


 

نويسنده: شیما
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 14:14
سلام اجی مریم خوبی میگم من یکی رفتم وبلاگو اپ کنم اخه دیگه چقدر بهت بگم راستی تو قالبو عوض کردی؟
دوست دارم تا بعد بای بای
راستی دفعه ی دیگه نوبته توه ها
تا بعد


 

نويسنده: شیما
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 17:35
سلام اجی خوبی الهی بمیرم کامپیوتره اجی محیا چرا اخ شده؟؟؟؟؟
مریم من شاهکار کردم اومدم قالبو عوض کنم ساعته هم باهاش رفت راستی وبلاگم اپ کردما
خیلی دوست دارم اجی جونم قهرنکنیا
تا بعد بای بای


 

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 10:54
سلام اجی مریم جونم خوبی؟ عیدت را پیشاپیش بهت تبریک میگم
دلم برات شده اندازه ی نخود
دوست دارم
تا بعد بای بای


 

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 18:23
سلاممممممممممممممم
مریم جونم خوبی؟
چطوری؟
دلم برات خیلی تنگولیده بود.من رفته بودم خونه همون دختر عمه هام که باهاشون رفته بودیم شیان.از جمعه خونه اونا بودم.خیلی حال کردم.البته دلم برای تو خیلی خیلی تنگ شده بود.مریم جونم کی بهم زنگ میزنی؟


 

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 19:53
سلام به بهترین مریم دنیا
مرسی عزیزم انشا الله که به تو خوش بگذره.راستی چهارشنبه.بعد یا قبل عموپورنگ بهم زنگ بزن.حالا هرکدوم رو که خواستی.موقع عمو پورنگ هم زدی اشکال نداره.یه روز نمیبینم.
اگه تا اون موقع چیزی شد بهت میگم.فقط دعا کن مثل اون دفعه نشه


 

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 19:54
راستی محیااااااااااااااااااااا
تازه فهمیدم.آخه چرا؟یه ذره مواظب اون کامپیوترش باشه ما رو اینجا دق نده


 

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:17
سلام مریم جونم چرا برات وا نمیشه ببین نکنه پسوردو اشتباه میدی یه بار دیگه چک کن باشه
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای
عیدتم مبارک


 

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:22
وای اجی یادم رفت نمی دونم اجی اخه من توی دوستام مریم ندارم ولی شاید بتونم یه کاری بکنم مریم میگم تو نمی دونی کدوم هتل میخواید برید و یه نکته اگه میخواد بیایید اصفهان باید هتلتونو رزرو کنید چون اینجا به شدت شلوغه
راستی بهت پیشنهاد میکنم برو هتل عباسی تا ببینی منو عمو کجا هم دیگرو دیدم یا حد اقل سر بزن توی خیابان امادگاهه اصلا به هر کی بگی میخوایم بریم هتل عباسی بهت میگه
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای


 

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:31
راستی عیدت مبارک


 

نويسنده: راضیه
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 21:15
سلام سلام من اومدم ....نفهمیدم نفهمیدم اینجا چه خبره مریم جون شما میخوای بیای اصفهان یا اینکه من اشتباه فهمیدم؟؟؟؟
راستی خیلی دلم برات تنگ شده ببخشید که چند وقت بود نمی اومدم اینجا
من آپ کردم بدو بیا
خیلی دوستت دارم
تا بعد بای بای


 

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 21:37
سلام اجی مریم جونم خوبی؟ من اپیدم دوست داشتی بیا
خیلی دوست دارم


 

نويسنده: راضیه
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 22:1
بابا انگار موضوع جدییه پس برو به میلهات یه سری بزن آبجی مریم جون
تا بعد بای بای


 

نويسنده: نفیس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 0:46
سلام آجی مریم
عیدت مبارک


 

نويسنده: نرگس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:4
سلام مریمی جونم
خوبی؟
عیدت مبارک.
باشه.فردا صبح زنگ بزن.ولی از 10 به بعد آخه ممکنه که خواب باشم
ولی اگر زودتر باید بزنگی اشکال نداره ساعت میذارم.هیچ مشکلی نیست.بازم هرموقع خودت میخوای.خیلی گلی


 

نويسنده: نرگس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:6
راستی مریم شما کجا میخواهید برید؟؟؟؟؟؟؟


 

نويسنده: لادن
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:34
سلام!

مریمی کجایی؟! نا سلامتی عیده ها دختر!

بدو بدو آپ کن خبرشم بهم بده!

عیدت مبارک مریم خانومی!

دعا یادت نره!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط مریم |

 

سلام.چطورین؟خوبین دیگه.مگه می شه آدم بعد ا ز راحتی از شرامتحاناش حالش بد باشه؟اصلا امکان نداره.چرا راستی مگه اینکه انتظار کارنامه های قشنگتونو بکشین در این صورت هر چیزی امکان داره.

خب دیگه بریم سر حرفای خودمون.همین اول بگم امروز حرف زیاد دارم پس بهتره یا دیسکانکت شین و بخونین یا اصلا نخونین و همین جوری الکی نظر بدین(چه کار زشتی)

خب بذارین اول حسابی بهتون تبریک بگم.بالاخره سایت عمو راه افتاد.( چه لوس تبریک گفتم)یه تبریک دیگه هم بابت تموم شدن امتحانا(از هر طرف می رسیم به امتحانا).

بچه ها چند روزه ذهنم با یه سوال مشغول شده می خوام ازتون بپرسمش.ببینین من می خوام بدونم دلتنگی از کجا اومده؟اصلا یعنی چی؟کی فهمید همچین چیزی وجود داره؟چرا پیش می یاد؟چه جوری تموم می شه؟آخه می دونین این چند روزه ههمون یه جورایی دلتنگیم.مگه نه؟حالا یه اعتراف ننه ملیحه ای(بازم می گم یادش بخیر)این سوالا رو یکی دیگه داشت و وقتی بم گفت برای منم سوال شد.زود،تند،سریع جوابمو بدین که فکرم حسابی مغشوله.

آخی،طلفکیا الان دچار احساس دل تنگولش شدین؟ایرادی نداره حرفو عوض می کنیم.

می خواستم یکی از ترفندای ویندوز برای...برای....برای...(اِ الان می گم دیگه)برای افزایش سرعت اینترنت رو بهتون یاد بدم:

اول برین روی my computer کلیک راست کنین و گزینه ی   propertiesانتخاب کنین از تو صفحه ی باز شده hardware و بعدشم Device manager رو انتخاب کنین حالا از این صفحه روی modemsکلیک کنین بعدش روی مودم خودتون propertiesانتخاب کنین.تو پنجره ی جدید روی کلمه ی Advanced کلیکیده(کلیک کرده)و در قسمتExtra کلمه ی at&fx رو تایپ کنین.

حالا اونا رو بذارین باشن،برین رو start و آیکونی که باش به اونترنت وصل می شین رو انتخاب کنین بعدش properties رو انتخاب کنید.حالا  configure رو انتخاب کنین و maximum speed رو به 921600 افزایش بدین.

وای تموم شد.(بشمرین چند بار گفتم انتخاب کنین)نمی دونم خوب توضیح دادم یا نه؟نه که خودم کشفش کرده بودم.حالا دور از شوخی اگه اهل روزنامه خوندن هستین می تونین ترفندای جالبی رو از صفحه ی داتش و فناوری روزنامه ی خراسان گیر بیارید.منم هرچند وقت یه بار یکیشونو براتون می نویسم.نمی دونم برای کامپیوتر شما چه قدر مفید بود ولی سرعت من از 28 رسوند به 921.ولی مهسا(دوستم)می گه فقط چند روز این طوریه بعدش می شه مثه اولش.. 

راستی الان رفتم  کلی کتاب خریدم و بابای بیچارمو ورشکست کردم. مگه قرار نبود قیمت کتابا بیاد پایین من که چیزی ندیدم ولی خب حداقل بالا هم نرفته بود.راستی شما چه قدر اهل کتاب خوندنین؟من خوره ی کتابم و دوست دارم بقیه هم همین طور باشن و وقتی می بینم نیستن حسابی حرص می خورم(مهسا جونم این قسمت مخصوص تو بود.(کوری(کتابم))تموم شد یا نه؟).

حالا یه لطیفه(خدای من بگم یادم رفت؟)آخ جون یادم اومد.

یکی هر بار می رفته حموم با خودش خودکار می برده بهش می گن چرا با خودت خودکار می بری؟می گه برای اینکه هر جا رو شستم ضربدر بزنم.

لوس بود؟نه؟ نبود؟بود؟نبود دیگه.نزنین تو ذوقم.گناه دارم.

حالا بیاین با هم دعا کنیم و شاید بهتر باشه یکم با دعای روزای دیگمون فرق داشته باشه،یعنی خب می دونین دعا برای ظهور امام زمان(عج) و سلامتی خانمواده هامون و کسایی که دوسشون داریم یه جورایی همیشه تو ذهنمون هست ولی شاید این دعایی که الان می گم کمتر یادمون اومده باشه:

خدایا کمکمون کن تا دیر قضاوت کردن و زود بخشیدن رو یاد بگیریم.

خب دیگه می خوام رفع رحمت کنم.

نه اول بذارین یه جمله ی یادگاری بگم:

دو چیزو تو زندگیتون فراموش کنین:

یکی کار خوبی که در حق دیگری انجام می دین،

و کار بدی که دیگری در حق شما انجام می ده.

یه چیز دیگه هم بگم؟

می خواستم بگم همیشه تو زندگیم گفتم هر آدمی رو تو هر گوشه ی دنیا دوس دارم ولی شاید خودمم خیلی حرفمو باور نداشتم ولی حالا حس می کنم یه ننه محیایی،یه آجی شیمایی،یه آبجی زهرایی ،یه نفیسه جونی،یه کوثر خانومی و خیلیای دیگه رو اون قدر دوسشون دارم که با دیدن نظراتشون قلبم تند تر می زنه.بازم می گم دوستون دارم.موفق باشین.خدانگهدارتون.

                                  »»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««

 

نظرات:

 

پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت: 19:50 توسط:شیما
سلام اجی مریم جونم قربونت برم دلتنگی توی قلب ماست اینم دست ما نیست دست دلمونه مثل دلتنگی من برای تو دلتنگی شدید هممون برای عمو که دیگه کم کم هممونو داره دیوونه میکنه و...
مریم جونم خیلی خیلی دوست دارم خیلی و یه خواهش ازت دارم اینکه هیچ وقت فراموشم نکنی باشه
نمی دونم چرا اینو بهت گفتم شاید اینم کار دله خیلی دوست دارم
تا بعد
بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت: 21:57 توسط:محیا
سلام ننه مریم گلم
ممنون که به حرفم گوش دادی.
حالا منم می خوام یه جایزه برات آپلود کنم که بعدا بهت بدم
دوست دارم
بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 0:0 توسط:آبجی زهرا
سلام آبجی مر مر یی
من الان بغضیدم...بگو چرا؟
چون که جیب بابای بیچارمو تخلیه مالی کردم(گریه...45 هزار تومن قبض تیلیف اومده...بازم گریه)
راستی بگم کی دلتنگی رو کفش کرد...؟چیز دیگه ...اگه گفتی...
ولی از شوخی گذشته من فک فوکولم که از وقتی خدا حضرت آدمو آفرید و عضوی به اسم قلب رو تو وجودش گذاشت حسی به نام دل تنگولی رو هم توی دل آدم گذاشت که بعضی وقتا بد جوری میاد سراغمون...من بر خلاف بعضیا که تصور میکنن دلتنگی خیلی بده فکر میکنم که اتفاقا خیلی هم خوبه چون نشون میده ما دلی داریم که سنگی نیست...دلی داریم که نسبت به خیلی چیزا و خیلی آدما که دوستشون داریم واکنش نشون می ده و این واقعا خیلی خوبه.
راستی اون روشی رو هم که واسه سرعت اونترنت گفتی بعدا انجوم میدم
در ضمن منم عاشگ کتابم...دیوونه ی کتابم...اما ترجیح میدم به جای خریدنش برم از کتابخونه بگیرمو بوخونم (بابا زرنگ!!!)دو تا کتاب از کتابخونه گرفتم در عرض سه چهار روز تموم شد رفتم دوتا دیگه گرفتم...(اهل مطالعه به من میگنا!!!نه؟)
راستی اون جوکم خیلی با مزه بود
منم دوستت دارم گلکم...
 وب سایت   پست الکترونیک
جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 9:8 توسط:محیا
سلام ننه مریم جونم
دل تنگی خیلی بد.چون من وقتی دلم تنگ می شه حوصله هیچ کاری رو ندارم
 وب سایت   پست الکترونیک
جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 9:15 توسط:نفیسه
سلام مریم جون
خییییییییلی جالب بود
ممنونم
 وب سایت   پست الکترونیک
جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 12:16 توسط:محیا
ننه جونم سلام
سرعت منم شد 921 خیلی ممنون
این یکی از جایزه هات: http://i5.tinypic.com/14klfsk.gif
اون یکی آپلود نمی شه:(
 وب سایت   پست الکترونیک
شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 12:54 توسط:شیما
سلام مریم جونم خوبی مریم مگه امتحانات تموم نشد اجی پس چرا نمیاااااااااااییییییییی
از دست تو
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 21:20 توسط:شیما
سلام گلم منم دوست دارم تو هم یه گوشه ی قلبم جا واکردی دوست دارم
تا بعد بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 0:43 توسط:محیا(سپینود)
سلام مریم جون
ما محتاجیم به دعا .
عزیزم هر وقت وقتش بشه خدا خودش خبرت میکنه :)
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 8:53 توسط:ننه محیا
سلام گلم
اون یکی جایزه ت اندازش بزرگه آپلود نمی شه
دوست دارم
بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 11:36 توسط:آبجی زهرا
سلام
من که از رو نرفتم با اومدن اون قبض تیلیف بازم نمیتونم نیام و بهتون سر نزنم ولی اول دیس کانکت میشم بعد پیام میدم بعد دوباره کانکت میشم(زرنگ بازی)
آخ جون بالاخره اومد...کوچول موچول خوشگل بلارو میگم دیگه
مرسی که مهدی کوچولوی نازو از طرف من ماچیدی
سر پل صراط خودم میام دستتو میگیرم ردت میکنم که یه وقت به خاطر این گناه کبیره دچار خشم پروردگار نشده و به دوزخ افکنده نشوی.
خوش به حالت که آشپزی بلدی...اما خب آشپزی که کاری نداره در عرض یه هفته اگه روش به طور مداوم کار کنم حتما یاد میگیرم.دوست دارم همه کار یاد بگیرم که پس فردا رفتم خونه شوهر همش نگم...حمیییییییییییییید....(هه هه)
یه خانم خونه دار خودش باید کدبانو و خانه دار نومونه باشه.نه مرمر؟
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 12:7 توسط:لادن
سلام مریم جونم.خوبی؟؟؟

ببخشید نشد بیام ولی دوستت دارم خیلی خوشحالم که یه دوست دیگه به جمع دوستام اضافه شد ..

بازم میام پیشت...........................................................فعلا!!!
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 13:25 توسط:شیما
به به اجی گلللللللللللللللللللمممممممممممممم خوبی مریم اخه تو کجایی من دلم میخواد مثل اون اولا بیام اینترنت به عشق هم اخه تو چررررراااااااااااااا اینطوری میکنی؟
مریم میگم رفتی کلاس زبان پیاماتم انگلیسی شده ها (چشمک)
خیلی خیلی خیلی ..................دوست دارم اجی جونم
تا بعد
بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 13:36 توسط:محیا
سلام ننه جون
حالا که اون جایزه ت آپلود نمی شه یکی دیگه بهت می دم
http://serv3.imagehigh.com/imgs/04//26426_preload_1_.gif
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 17:57 توسط:محیا
همین که بهم سر می زنی خودش بهترین هدیست
دوست درام
 وب سایت   پست الکترونیک
يکشنبه 28 خرداد1385 ساعت: 18:41 توسط:شیما
مریییییمممممممممممممممم عمو اومده اصفغهانننننننننننننن
 وب سایت   پست الکترونیک
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 10:26 توسط:نخ سوزن - احسان
دیدگان تو در قاب اندوه.سرد و خاموش خفته بودند. زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی می رهیدی
یادم امد که روزی در این ره
ناشکیبا مرا در پی خویش میکشیدی
می کشیدی اخرین بار اخرین بار
اخرین لحظه ی تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
با خواندی باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو اه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو کیستی تو
 وب سایت   پست الکترونیک
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 11:40 توسط:محیا
سلام ننه ی خوبم
تو تاریخ تولد من رو نمی دونی مامان بزرگ؟مگه میشه؟یعنی پست فبلی هام رو نخوندی؟همون که عنوانش بود:من دیگه تموم شدم؟
ولی خب حالا من می گم من متولد 30 مهرم
بای بای
 وب سایت   پست الکترونیک
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 13:4 توسط:لادن
سلام مریم جووووووووووووووووووووووووووووووووووونم!!!
بازم اومدم پیشت!!!
این قدر میام پیشت که خسته شی!!!
 وب سایت   پست الکترونیک
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:7 توسط:ایرسا
سلام مریمی .خوبی عزیزم؟دیدی عمو آمپول خورده؟برو تو وبلاگ انسیه تو نراتش(وای خدا)
 وب سایت   پست الکترونیک
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 23:54 توسط:زهرافهیمی
سلام عزیزم تو که این همه دوست داری دوست تازه نمی خوای من هم می خوام باهات دوست بشم
در دلت فقط ابی ها را جا بده تا سبزها از ان جون بگیرند عموی مهربانمان پورنگ همان ابی هاست و م