تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام.چطورین؟

سعی می کنم دستمال کاغذی جلو صورتتون و بالا کشیدنای مکرر بینیتون رو ندیده بگیرم.

نکنه  دستمال کاغذیی ماسکی جلو صورتتون نباشه.

پاشین ببینم الان یندوزتون ویروسی می شه ها.از من گفتن.شما که خبر ندارین.من خانوم دکترم می بینم باکتری داره رو صورتتو می دوه ویروسم دنبالش.

پاشین  یه دسمال بیارین قول می دم منتظر بمونم:

.

.

.

.

اومدین؟آفرین.حالا شد.

حالا بگم از کجافهمیدم سرما خوردندین؟

خب می دونین که مشت نمونه  خرواره(می دونین؟)از اون جایی که من و نرگس و محیا سه تامون شدیدا بیماریم شما هم باید همچین وضعی داشته باشین.

دیشب ساعت 7:10  بارون اومد منم پریدم تو حیاط،یه ده دقیقه ای واستادم.خیس شدم و برگشتم گفتم 10 دقیقه بخوابم ،خسبیدم(خونساریه:خوابیدم)ولی بعد ده دقیقه که پا شدم دیدم ساعت 11 شبه.منم خسته دیگه نتونستم بآپم.ولی امروز در خدمتتونم.

یه چیزی.من جدیدا شدیدا دچار کمبود سوتی شدم.الانم یه سوتی کوچولو دارم.که البته کار خودم بود.

چند روز پیش معلم ریاضیم صدام کرد ازم مثلثات بپرسه(شفاهی).این معلمه هم جدی و بد اخلاقه.از اون معلمییی هم نیست که اگه پاشی درس جواب بدی بگه راحت باش.خلاصه من پاشدم و خانوم ....گفت:تانژانت دو تتا،بعدشم گفت بفرمایید.منم فک کردم منظورش اینه که بشینم.نشستم و جواب دادم.خودمم نفهمیدم چی کار کردم تا وقتی دیدم یکی از پشت سریام داره از شدت خنده منفجر می شه.

سوتی که اصلا جالب نبود.ولی جمله یادگاریم قشنگه:

وقتی به دنیا می یای تو گوشت اذون می گن.

وقتی از دنیا می ری بر بدنت نماز می خونن.

راستی زندگی چه کوتاهه:

فاصله ی بین اذون تا نماز.

نمی دونم چرا حس می کنم این جمله رو تو وبلاگ یکی دیدم.اگه دیدم شرمنده.ولی من از اس ام اسام نوشتم.

 اینم سوالای کنکور:

تست های علمی

مساحت دايره چقدر است ؟

الف) ٢ متر
ب) ٥/٢ متر
ک) بيشتره
ش) صبر کن بپرسم

سرعت نور چقدر است ؟

الف) خوب است
ب) بد نيست
ک) شما چطوري ؟
ش) چه خبر ؟

کدام دانشمند جاذبه زمين را کشف کرد ؟

الف) نيوتن
ب) کيلوگرم
ک) متر بر مجذور ثانيه
ش) نيترات مس

 

شاعر قرن ده دوازده؟

الف) هاتف اصفهاني
ب) ابي اصفهاني
ک) اندي اصفهاني
ش) سياوش قميشي اصفهاني

فعل “خوردن” را صرف کنيد ؟

الف) چشم
ب) صرف شده
ک) ميل ندارم
ش) نوش جان

يکي از وسايل مربوط به فيزيک که در عينک ، تلسکوپ و ميکروسکوپ به کار ميرود ؟

الف) عدسي
ب) کاچي
ک) فرني
ش) لوبيا با دوغ

این عکسو ببینین که دریابین چه قد دوستون دارم:

 دوستون دارم....

آی اون گربهه من نیستما:فقط گل رزا تقدیم به شماس.

منم رفع رحمت کنم دیگه که واسه فردا کلی کار دارم.

فعلا خداحافظتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:0 توسط مریم |

سلام.

چه طوری می شه لحن حرف زدنو نشون داد؟

می خوام تو سلامم شادی باشه.

یعنی هست ولی نمی تونم نشونش بدم.

رو آیکیو شما هم که نمی شه حساب کرد.

خب باشه بابا .نبندید وبلاگمو.

خب حالا که خودتونین فوران آیکیو هستین بفهمین چه قد سلامم شاد و شنگولانه بوده.

خب دیگه چه خبر؟خوبین؟خوش می گذره؟

منم خوبم ممنون.خوشم می گذره.

وای این هفته تشریح داشتیم.

عالی بود.

من عاشق تشریحم.(نه تشریح آدم)

تشریح مغز گوسفند داشتیم و چشم گاو.خیلی خوش گذشت.اگه بدونین توی چشم چه قدر خوشگله.هر چند به جای چشم گاو چشم گوسفند داشتیم.

آخ یه سوتی تقریبا قشنگ:)با عرض معذرت بابت بی عفت کلامیش)

چند روز پیش فرحناز با سارا مشکل داشت.روی پاکن سارا نوشته بود:سارای خر ولی خیلی پر رنگ نبود.ما داشتیم تو کلاس تمرین فیزیک حل می کردیم،من دبیر فیزیکمون رو صدا کردم که بیاد ببینه درست حل کردم یا نه؟تا معلم اومد کنارم پاکنو بر گردوندم که آبرو ریزی نشه که با اجازتون کشف کردم فرحناز اون طرف دیگه پر رنگ نوشته سارا ی گاو.دیگه عقلم نمی کشید باید چی کار کنم .معلممونم که دید فک کنم.

بچه ها من الان کنار پنجره نشستم دارم می تایپم هوا هم که بس نا جوان مردانه سر دست یعنی اگه تا وقی این پستو می ذارم منجمد نشم واقعا شانس آوردم.

راستی کلی بارون اومد.دیگه از تشنگی نمی میریم.

یه اعتراف بکنم؟

حرف ندارم واسه زدن.

یعنی خب بر حسب وظیفه آپیدم.

شرمنده.

حالا یه جمله ی یادگاری بگم:

نمیدانم چرا اینگونه است....

وقتی نگاه عاشق کسی به توست......

می بینی اما دلت بسته به مهر دیگریست......

بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی مینگری......

که دلش پیش تو نیست.....

کی گفته من حرف ندارم؟الان می گم:

ببینین من فردا آزمون سنجش دارم.یه سری سووالایی رو کار کردم که در اختیار شما هم قرار می دم.البته خیلی قدیمیه و خودمم از تو یه وبلاگی سرقت کردم که آدرسشو بلد نیستم.

این دفه نوبت تستای فرهنگی هنریه:

۱-هنرپيشه معروف سينما ؟

الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

۲-هنرپيشه مرحوم سينما ؟
الف) رضا ژيان
ب) رضا ماکسيما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

۳-هنرپيشه مرحوم فيلم “ممل آمريکايي” ؟

الف) نعمت الله گرجي
ب) نعمت الله ساقه طلايي
ک) نعمت الله شيرين عسل
ش) نعمت الله مينو

۴-هنرپيشه زن معروف سينما ؟

الف) هديه تهراني
ب) کادوي تهراني
ک) چشم روشني تهراني
ش) قابل نداره تهراني

اینم یه عکس بامزه

در برابر این نه ولی در برابر خیلی چیزا هنوز زیادی کوچیکیم.

منم دیگه برم با اجازتون که دارم یخ می زنم(دلتون می یاد؟)

دلم تنگ می شه.

برام دعا کنین.

موفق باشین.

خداحافظتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 23:35 توسط مریم |

سلام.چطورین؟

منم خوبم ممنون.

دیگه چه خبر؟

اینجا که سلامتی.

چی کارا می کنین؟

من که وبلاگ نویسی.

من بالاخره تونستم آداب معاشرت به شما یاد بدم؟

نرچ.چون اگه یاد داده بودم یک اپسیلن به این احوال پرسی های من اهمیت می دادین.

بگذریم.آی من یه سوتی دسته اول دارم اگه نگم دق می کنم.بذارین بگم راحت شم.

هفته ی پیش ما چند تا مهمون داشتیم واسه شام.شامم پلو مرغ بود با سوپ.متاسفانه سوپ کم بود.یعنی خب یه جورایی پیش غذا بود دیگه.اینم بگم که خاله سارای من از بچگی به تنبلی معروف بود(ای جونم.اصلنم تنبل نیست.)من و مامانم و خاله سارام خبر داشتیم سوپ تموم شده.ولی بقیه نمی دونستن.بعد از ینکه همه یه کاسه سوپ خوردن.خاله سارای من فک کردن هنوزم تو ظرف سوپ هست.به بابام گفت:یکم سوپ برای من بریزین.بابامم گفت.سارا جان اینجا سوپ نداریم برو از تو آشپزخونه بیار.خاله ی منم گفت:نه دیگه.ممنون.

بابامم گفت بیخود نیست می گن تنبلی،به خاطر خودتم نمی ری تو آشپزخونه.اینجا خاله سارام واسه حفظ آبرو هیچی نگفت.یه مدت بعدش خاله سارام یه چیزی به بابام گفت.بابامم غیرتی شد گفت من خودم می رم سوپ میرام.حالا هی من و مامانم و خالم می گیم نه.چه کاریه و اینا.ولی بابام ظرف و برداشت و رفت تو آشپزخونه که یک دفعه چشمش به قابلمه ی خالی افتاد و واسه اینکه درستش کنه گفت:این ظرف خیلی سنگین شد.نمی تونم بیارمش.سوپو بعد از شام بخور.در اینجا بود که داداش کوچولوی خرابکار من یه دفعه قابلمه ی خالی رو  از تو آشپزخونه آورد و گفت بابا این کجاش سنگین بود؟

آبرو ریزی از این بیشتر امکان نداشت.ولی خب کلی خندیدیم.

.

.

.

ای راحت شدم.خب دیگه چی بگم؟

آهان.

اهم...اهم...(بذارین گلومو صاف کنم خب.الان می گم دیگه.)

می خواستم از تمامی عزیزانی که از طریق تماس تلفنی،ارسال پیام کوتاه،نظر گذاری،نوشتن پست در وبلاگ و سایر روش های ممکن میلاد مسعود من رو تبریک گفته اند قدر دانی کنم.

ممنونم از لطفتون.ولی می دونین یه رسوم بدی تو جامعه ی ما رواج داره.البته من قبولشون ندارم ولی خب متاسفانه شما مجبورین عملیش کنین.یکی از این رسوم هدیه دادن واسه تولده.که البته تو سراسر دنیا رواج داره.به همین دلیل اگه خیال کردین با یه تبریک خشک وخالی سر و ته تولد منو هم بیارین.زود تند سریع کادوی منو بیارین دیگه.

خب حالا یه جک بگم:

دو تا سوسک پولدار با هم ازدواج می کنن،ماه عسل می رن توالت فرنگی.

قشنگ بود؟من اینم دیگه.

ای راستی شما بابت خونه نویی هم کادو نیاوردین.شد دوتا.این هفته نیارین.هفته دیگه باید با سودش 3 تا کادو بیارینا.

اینم یه عکس ناناز.(البته قصد توهین ندارماُچون قشنگ بود گذاشتمش:)

ای جونم...

خب دیگه یه جمله ی یادگاری بگم و رفع رحمت کنم.(البته از وبلاگ نیلوفر جونه.):

تو را به دادگاه خواهند کشید....

شاید به حبس ابد محکوم شوی......

جزئیات جنایت معلوم نیست.....

اما...

اثر انگشتت را.....

روی قلبی شکسته یافته اند.......

خب من برم دیگه.برم؟

دلتون می یاد؟

کم سعادتی شماست البته.

دوستون دارم.

موفق باشین.

خدا حافظتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:20 توسط مریم |

سلام.

چطورین؟

خوبین؟

ببینین من نمی تونم زیاد بنویسم.

یعنی از خستگی نمی تونم.

فقط یه خواهش.بگم؟

رومو زمین نمی  اندازین؟

قول دادینا.

 اگه یه زمانی لطف کردین و لینکم نمودیم.آدرس جدیدم رو وارد کنین.

خب؟ممنونم.

راستی کسایی که امروز  کادو بابت خونه نویی نیاوردن هفته ی دیگه مجبورن دو تا بیارن.یکیشم به خاطر تولدم.

راستی عیدتون با تاخیر مبارک.

با ۴ روز تعطیلی نطلیبیده چی کار کردین؟

یادتونه گفتم این هفته ۵ تا امتحان دارم؟خب فقط یکیشو دادیم.

با اجازه رفع رحمت کنم.

یه چیز دیگه من نتونستم بهتون سر بزنم.آخه داشتم همه ی وسایل اون خونه رو می آوردم اینجا.ولی سعی می کنم تو طول هفته بیام.

دوستون دارم.

خوش بگذره.

یادتون نره ۲۷ هفته مونده.

خدا حافظتون...

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:49 توسط مریم |

سلام
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:8 توسط مریم |

سلام .چطورین؟منم خوبم.ممنون.

بچه ها اول یه چیزی می پرسم راستشو بگین.بهتون گفتم دعا کنین کردین؟آخه اینجا که بارون درس حسابی که نیومد.می تونیم دو حالت داشته باشیم.یا اینکه شما آلزایمر دارین و یادتون رفته دعا کنین.یا اینکه قضیه ی اون گربه سیاهست،که اگه دعا هم کرده باشین بی فایدست.(شوخیدما،نناراحنین،شما فرشته این)

ایندفه قسمت سوتی خیلی پر بار بود.

دیروز بعد از ظهر رفتم یه چسب قطره ای بخرم که صحب من و فروشنده این طوری شد:

- سلام،خسته نباشید.یه چسب قطره ای لطف کنید

- سلام،ممنون،این 350 تومن و این یکی 150 تومن.کدوم رو بر می دارین؟

- 350 تومنی رو لطف کنید.ببخشید چه قد می شه؟

گرفتین چی شد؟دوباره خط آخر مکالمه رو بخونین.بعدشم که دوتامون زدیم زیر خنده.

یه سوتی دیگه.زنگ زدم خونه ی نرگس جون،داداشش آقا مهدی (معرف حضور هستن که،نرگس جون یه بار به اسم ایشون نظر می ذاره بعد درستش می کنه)گوشی رو برداشت.منم تو فکر لادن جون بودم که داره می ره سفر(خوش بگذره دختر خاله)گفتم.سلام،خوب هستین،لادن جون هستن؟تا اومدم اشتباهمو درس کنم داداشش گفتن بله هستن،گوشی.

منم مونده بودم چیکار کنم.الان گوشی رو کی بر می داره و از این حرفا که خود نرگس  برداشت.

این دفه هر کدوم از سوتی ها به تنهایی خیلی توپ نبود واسه همین دو تا نوشتم.

بچه ها برای بارون که خیلی دعا کردین.معلومه.حالا این دفه جدی جدی دعا کنین خدا به من قدرت و توانایی انتقام گرفتنو بده.همین.

یه چیز دیگه هم یادم اومد.چند روز پیش یه آقایی اومده بود خونمون.ایشون جورابش هواکش داشت.خیل هم با داداش کوچولوی من صمیمی شده بود و رضا رو نشونده بود رو پاش.لازم به ذکره ایشون تلاش بی وقفه ای می کرد که هواکش جورابش دیده نشه.که یه دفعه داداشم از رو پاش پرید پایین و گفت:وای جوراب آقای .... سوراخه.ما که سعی کردیم نخندیم.مامان بابام قرمز شدن.خود اون آقا هم سعی کرد به رو خودش نیاره.

دیگه چی بگم؟راه های ذله کردن پدر و مادر ها؟خب باشه.

ولی یه چیزی من از ننه ملیحه خجالت نمی کشم؟نه خب محض اطلاعتون نمی کشم.بفرمایین:

1-دو ساعت صرف باز کردن هدایای تولدتون کنین بعد بگین:همش همین

2-تو زمستون شیشه ی ماشین رو تا آخر پایی بکشین

3-مکالمات تلفنی اهل خانه را گوش بایستید

4-مجبورشان کنید تکالیفتونو که جا گذاشتین بیارن مدرسه

5-به مادرتان بگویید معلم من تقریبا به پیری شماست.

این نی نی بامزه رو نگاه کنین:نازیییییییییییییی

من با کمبود جمله ی یادگاری و جک مواجه شدم.اندکی فرصت به من عنایت کنین:

جک پیدا نکردم ولی خب یه اس ام اس کشفیدم که می نویسم:

همیشه عکس همسرت رو همرات داشته باش تا هر وقت مشکلی برات پیش میاد بهش نگاه کنی و ببینی یه مشکل بزرگترم داری.

اینم یه جمله یادگاری:

هرگز دل به کسی نبند؛

چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دوتا دل کنار هم جا نمیشه،

اما اگه دل بستی هرگز ازش جدا نشو؛

چون این دنیا این قدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی.

می گم نه به اس ام اسی که نوشتم نه به جمله ی یادگاریم.من تعادل ندارم.

نمی خوام ناراحنیمو پنهان کنم تو این هفته یه اتفاقایی افتاده که خیلی سخت می شه ازشون گذشت ولی خب دنیا همینه دیگه.شادی و غم کنار هم معنی می شن.

منم با اجازتون رفع رحمت کنم(رو دارین به خدا)

مواظب خودتون باشین.بای

            »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««««««««««««««

نظرات:

نويسنده: محیا
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:8
سلام ننه قشنگم
خوبی؟
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول
ننه جون سوتی ها که خیلی توپ بود.جمله یادگاری خیلی باحال بود.اس ام اس رو هم که ... خودت قبلا گفته بودی.عکسه نینی قشنگ بود.الهی بگردم که هنوز بارون نیومده.یعنی اومده.کم اومدهببینم من چه باهوشم
راه های ذله کردن اولیه رو قبلا نوشته بودیبقیش خیلی باحال بود
فقط یه چیزی.چرا ناراحنی؟اگه به خاطر من که اصلا دلم نمی خواد ناراحن باشیاگرم به خاطر کسه دیگه ای که...نمی دونم هر کاری تو بگی برای خوشحال مردنت می کنم قربونت برم الهی.بخند.آفرین حالا شدی نوه خودم.تازه در مورد ننه ملیحه که گفتی.بچه دو تا مادر بزرگ اینجا رو می خونن.یعنی که چی؟رو ذله کردن؟!ولی خدایی خیل باحاله
برم دیگه
بای
وب سايت

نويسنده: سامان
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:38
سلام
این بار تقریبا همش رو خوندم
یه پیشنهاد
جمله های یادگاری رو بیشتر کنید
وبلاگ منم اپیده ممنون میشم بیاین
بابای
وب سايت

نويسنده: نرگس
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:42
سلام به آبجی مریم.خوبی شما؟میبینم که حسابی معروف شدم.اونم کجا تو وبلاگ دایی پورنگ.آخ جوننننننن.نه خوبه جدیدا حرف گوش کن هم شدی.
من یه کلام گفتم اینو بنویس.تو هم نوشتی.ایول بابا.
بگذریم.....
مریم به مهدی گفتم:تو ججالت نمیکشی منو نمیشناسی.اونم با کمال خونسردی گفت بله؟
گفتم جدیدا من لادن شدم؟؟؟؟؟؟
باز نفهمید ماجرا چیه؟گفتم دوستم زنگ زد گفت کی هستش؟یه ذره فکر کرد.گفتم بابا خسته نباشی.گفته لادن هست؟تو هم گفتی بله.(مریم کاشف به عمل اومده که وقتی من قبل از اینکه تلفنو برداریم گفتم مریمه.اونم اصلا توجه نکرده که تو کی رو گفتی؟همینجوری گفته بله هستن.)(گرفتی چی شد)تازه اینقدر مسخرش کردم که تو میخوای بری دانشگاه مملکت اونوقت.خلاصه دیشب یه آتو دستم اومد که سر به سرش بذارم.راستی وقتی سوتی چسب قطره ای رو برای بابام تعریف کردم.خیلی خندید.
مریم اگه بدونی حرف زدن باهات چقدر لذت بخشه.خیلی به آدم خوش میگذره.وقتی قطع کردم دیدم 45 دقیقه حرف زدیم.ولی من اصلا نفهمیدم.
در ضمن ساعت 11 شب چه خبر؟اومد؟تعریف کن یه ذره بخندم.راستی چقدر سوتی های ایندفعه پر بار بود(سه تا)
قربون آبجی دیگه کار و زندگی دارم.نمیتونم بیشتر از این بنویسم.قربونYou
وب سايت

نويسنده: یامور
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:43
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^
^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^
^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^
^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^
^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^#####^^^^^^^#####^^^^^###^^^^
^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^
^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^^^#########################^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
وب سايت

نويسنده: n&n
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 13:57
چه سوتیایی بابا...... ما آپیم و منتظر ....
وب سايت

نويسنده: حمید
جمعه 24 شهريور1385 ساعت: 16:51
من هم جهرمی هستم به سایت من سر بزنید و ثبت نام کنید سایت به صورت فوروم هست باید اونجا ثبت نام کنید
حتما به انجمن ورزشی ایرانیان سر بزنید
www.irsport.net
تبادل لینک هم میکنیم به ما هم لینک بده مممنون
خوشحال میشم دوستان اینترنتی جهرمی داشته باشم
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: گل نسا
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 8:31
سلام مریمی!
آخی من دعا کردم ایشالله تشنه نشی!!
عکس نینی خیلی نازهههههههههههههه!قوبونش بشم...
راستی یه جک بگم حالا که..
یه نفر می ره راهپیمایی می بینه شلوعه بر میگرده
خواستی استفاده کن
وب سايت

نويسنده: سروین
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 12:47
سلااااام مریم جون :
خییییلی آپ قشنگی بود مخصوصا نی نیه .
دوستت دارم
بای بای
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:2
سلام ...
چطوری ؟
باز یه مدت من نبودم دپیدی ؟
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:3
سیستم من قاطی کرده خفن ...
هر سایتی که باز میشه مال دو ماه قبله ... باید کنترل و اف پنج رو با هم بزنم تا درس شه . خیلی ضد حاله .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:4
الانم می خوام همینطوری که نظراتو می خونم واست نظر بزارم که باز نمی شه .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:4
میگم عجب آدم سوتی ای هستی ها ...
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:8
شبیه همین قضیه چسب تو واسه منم پیش اومد ...
توی همایش فیزیک پیش هر طرحی که می رفتم می پرسیدم کار شما چقدر هزینه داره ؟
یه دختره بود با نمک و آب باتری ساخته بود بعد که خوب توضیح داد ( کل مواد مصرفیش نمک بود و آب ) گفتم : خیلی جالبه . چقدر براتون هزینه داشته ؟ که نداشته دیگه مرسی ...
بیچاره کف کرده بود .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:10
آب شما سه شب تا سه صبح قطع میشه یا سه شب تا سه صبح ؟
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:12
یعنی سه شب تا سه صبح قطعین یا سه صبح تا سه شب ؟ ( دهنم سرویس شد تا این یه جمله رو نوشتم )
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:13
میگم ها ... بگو این مهدی بیاد تو گروه ما ... استعدادشو داره ها .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:17
عکس منو از کجا پیدا کردی ؟
حالا من هرچی عکسای بچگی هامو از دسترس دخترای بی جنبه دور می کنم بی جنبه تر از اونا میرن پیداشون می کنن می ذارن تو وبلاگاشون
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:19
خوب ... تا الان واسه این بهت نگفتم چون فکر می کردم ناراحت میشی ولی حالا که خودت فهمیدی دیگه فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه... تو واقعا تعادل نداری
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:20

ببین دیگه من چی هستم که گروه جهانیتون هنوز نتونسته از پس من بربیاد
هنوز خیلی ریزی آبجی
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:21
تو که تا یکی دو دقیقه دیگه مارس میشی . بعدش نوبت نرگس میشه ...
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:22
واییییییییی .... دو دقیقه رو حرف خودت وا نمیستی ها ...
آی کیو مرغ پخته :
من می گفتم بلانسبت تو می گفتی بلانصبت .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:26
حالا خیلی من دلم می خواد بیام تو گروه شما که قانون منع ورود بزارین ...
محض اطلاعت بگم خیلی هم وارد شدم ... خودشون اومدن واردم کردن . ( به کوری چشم حسود )
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:30
" هرکس تو هر وبلاگی که بره برا خودش سیاه میشه " نگرفتم
به آی کیو ربطی نداره ها ... واقعا خیلی سخت بود . هرچی فکر می کنم معنیش نمیاد .
وب سايت

نويسنده: نفیسه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:30
سلام ابجی
بزا برم بخونم بیام
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:32
به کوری چشم همه وبلاگ نویسای حسود از جمله دخترا من از یه سالگی راه می رفتم . از 2 سالگی انگلیسی حرف می زدم ... واسه همین تو زبون فارسی یه ذره مشکل کوچیک دارم ( آخه سخته آدم بتونه از 8 تا زبون زنده در کنار هم استفاده کنه دیگه )
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:33
واییییییییییییییییییی چه حالی بکنم من امروز ...
قرار بندازیش تو آب ؟؟؟
عمری جرئتشو داشته باشی ...
فکر می کنم امروز روز خوشبختی من بوده ها .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:35
حمید نماینده من تو گروه شماس .
هافبک نفوذیه
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:37
آخی مریمی ...
تو چقدر ساده ای ...
فکر می کنی حمید بهت کمک می کنه . این جز برنامه عملیاتیشه که اعتماد تو رو به خودش جلب کنه . بعد بزنه داغونت کنه . که قسمت هاییشو می تونیم مثال بزنیم . مثل همون آب تو رود خونه ... اون زنبوره فکر کردی از کجا اومد . خودم شخصا از هند آورده بودمش .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:38
واسه من روز و شب فرقی نداره ...
تو همیشه خوابی .
وب سايت

نويسنده: نفیسه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:39
خوبم منم خوبم
آره دعا کردم دوست جون
واییییییییییییی اون سوتی اولیه چه جلبه
اون سوتی دومی جلب تر
دادش کوچولوت رضا هم خیلی باحاله
از طرف من ببوسش
روش هایه ذله کردن که مثه همیشه قشنگه قشنگه قشنگه
وای چه نی نی ناسی قبونش برم من
جمله یادگاری و اس ام اس هم که خیلی توپ بود
حالا یه چیز بگم
بگم.........................................................
خوب میگم
يادته تو اولين اپديدت يه شعر نو نوشته بودي
من اون شعرو خيلي دوست دارم
ميشه بپرسم سروده ي كيه
ببين اين نفيسه چقدر حواس پرته
وب سايت

نويسنده: نفیسه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:40

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:40
کل کسایی که میان وبلاگ من به خاطر همون عکس سیاه سفیده که چیزیش دیده نمیشه اس . می ترسم رنگیشو بزارم ترافیک بشه .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:43
نفیسه خانم وسط حرف من نپر ... خوب نیس
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:44
خوب حال تو که حسابی گرفته شد ...
حالا برم سراغ نرگس ...
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:45
اگه بدونی چقدر سرم شلوغه ...
هنوز کتابامو جلد نکردم
آخه یه ذره سخته ... یعنی یه نفری نمیشه .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:45
تازه هنوز کسری هامو نگرفتم .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:47
راستی ...
وبلاگو آپوندم ... هیچ غلط املایی هم ندارم . هیچ سوتی هم ندادم ... در کل هیچ کایر نکردم تا چی بهش میگن ... یه چیزی دست تو ندم .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:49
من دیگه برم ...
امروز شکر خدا خیلی اذیتت کردم .

میگم اگه ناراحت میشی فشار حملاتو کمتر کنم ها ...
فعلا
وب سايت

نويسنده: ابراهیم
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 15:49
سلام مریم جان
وبلاگه بسیار قشنگی داری
موفق باشی
به من هم سر بزن
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:2
خوب یه خبر بده داری نظر می ذاری
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:3
من مجبور شدم دوباره برگردم ...
هی ........ یاد دوران بچگی بخیر ... بزار زود جوابتو بدم ردت کنم بری
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:4
تو چقدر اى کیویی ها... منظورم از مهدی داداش نرگس بود . حالا بگو نرگس کیه !!!
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:5
این صفحه نظرای منم باز نمیشه ها .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:5
چقدر خوش شانسی ... میخوام چند تا جواب دندان شکن بهت بدم ولی نمیشه .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:7
آب ما هم از سه ظهر تا سه شب همچنان قطعه ...
الان خیلی خوب شده ...
قبلا اسمش بود که شنبه ها آب قطعه ولی ما طبقه سوم میشینیم . آب کم فشار بود فقط شبا ساعت 12 به بعد تا صبح می اومد .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:9
نتیجه رو می خوای بدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی بهمون یه عالمه لوح تقدیر دادن بعد هم گفتن امسال هیچ طرحی لیاقت دریافت جایزه روزبه نبوده
مردی سر همین سوال( قانون کپی رایت نداشتیم )
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:14
الان دلت برام کباب شده نه ؟
دلت حسابی سوخته ؟
آره دیگه ... هرکی میاد یه گیری به من یتیم بی سرپرست مظلوم و معصوم میده ( بزار یه ذره اشکتو دربیارم )
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:14
کلمه می سازی واسه خودت ؟؟؟ آخه عقالت یعنی چی ؟
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:15
این قلبه رو به خودت نگیری یه وقت می خواستم پایینیشو ( اینو ) بزارم دستم رفت رو اون .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:16
چرا چرت و پرت میگی ؟؟؟
من رفتم تو روده بزرگ آدم قایم شدم ؟؟؟
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:16
آى کیو ... اون یکی از طرحای ما بود . طرح اصلیه رمزیه به هر ادم خبر کشی نباید نشون داد .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:17
آره دیگه ... میگن هرچی کم باشه خیلی با ارزشه . دخترا که کیلویی ریختن رو زمین ولی ما پسرا یکم کمیابیم
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:18
این جلدای آماده یه ذره سوسول بازیه ... من این چیزا حالیم نیس.
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:19
وایییییییییییییی ....
حمید اومده خونتون ؟؟؟
سلام برسون
بگو خیلی آقاس . دمش گرم .
وب سايت

نويسنده: هومن
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:21
فعلا برم یه حالی از نرگس بگیرم ...
به نظر میرسه تا دیدی من تو رو پیدا کردم فرار کردی ها .
وب سايت

نويسنده: امیر
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 16:32
سلام عزیزم
من اپم اگه دوست داشتی بیا عزیزم
بابای
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:8
سلام به آجی گلم... خوبی مریمی جونم؟؟؟؟
ممنون ،متشکر،ایییی بد نمی گذره!!!!؟؟؟؟؟دیگه از خبرا بگم هیچی دیگه سلامتی ؟؟؟؟شما چه خبر ،دختر خانوما ،خانم دخترا ،همه خوبن ؟؟؟!!!،،،سلام منم بهشون برسون....
وب سايت

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:9
این سوتی اولیه خیلی با حال بود اما اون دومیه چون هر روز پشت تلفن برای من در حال اتفاق افتادنه یذره برام تکراری بود البته فقط برای من.....
صبر کن یکیش رو برات تعریف کنم...
وب سايت

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:10
یه بار همکار مامانم زنگ زده بود به خونمون ...گفتم :شما؟؟؟؟گفت :راد نژاد هستم ....بعد من به مامانم گفتم :مامان خانم ویسی زنگ زده ...مامانم گوشی رو برداشت گفت :سلام شفیعی، حالت چطوره....

یه بارم من خونه دوستم فاطمه رنجبری زنگ زدم...بعد گفتم:سلام،ببخشید منزل رنجبری ....گفت :بله ..گفتم : رنجبری خونست ....گفت: اینجا منزل رنجبریه با کی کار دارین؟؟؟گفتم:بارنجبری دیگه...
عالیه نه ...من هر لحظم سوتیه تو هم خوب کاری می کنی که می خوای این جام و مدال فارا المپیک سوتی رو به من و بابام بدی دست و پنجه ات درد نکنه

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:11
حالا فکر کن که من می خوام مجری بشم ...تو تلویزیون چه ها می کنم ......به قول دوستم می گفت:می گن باید از تلویزیون3متر دور تر بشینین ....مردم تو رو توی تلویزیون ببینن به جای 3 متر آروم آروم به 5 متر افزایشش می دن و کلا مرن بیرون از خونه تلویزیون تماشا کنن.. گفتم: چرا ؟؟؟!!...گفت: آخه نمی دونن از دست قیافه و حرفای تو به کجا پناهنده کنن تلویزیونشون رو .....هاها...هاهاها...
خوب حالا از خودم بگذرم بیام سراغ تو و نوشته هات..

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:12
این اس ام است هم جالب بود بازم از این کارا بکن .....
الهیییییییی بمیرم من برا این مریم ،بچه معصومم ...از چی ناراحتی ...الهی بگم این غم چی طور بشه که بدون وقت قبلی، یهویی، بدون جوراب و کفش، می یاد آجی مریم من رو ناراحت می کنه... اینقدر می گی مواظب خودتون باشین خوب کی مواظب تو باشه که این غم ها نیان توی قلب پاکت
یه ترانه یادم افتاد اصلا هیچ ربطی نداره ها اما چون گفتم قلب پاکت یادم افتاد....
اگه نگمم عقده می شه بعد یه جورایی هم شبیه غده میشه و من بدبخت به خاطر نگفتن یه حرف سرطانی می شم بعد که دلیل مرگم رو می پرسن میگن چون ترانش رو نگفت از دست این مریم مرد خوب بعد بیا یه وکیل با مروت پیدا کن که بگه نه به جان خودش ،خودش نگفت واین بلاها رو سر خودش اوورد .......
ببین من چه آینده نگرم ....!!!!حال می کنی با این آجی آینده نگرت؟؟؟!!!...
خوب حالا ترانه....
حیف اون قلب پاکم که دست تو سپردم کاشکی که روز اول تو تنهایی می مردم
حالا.......تو تنهایی میمرم ......باز ...تو تنهایی میمردم....دوباره....توتنهایی میمردم واز قرار قبلی ...تو تنهایی میمردم
گفتم هیچ ربطی نداشت ها اما دیگه دیگه به بزرگی خودتون و بزرگتری ما ببخشید دیگه.... دیگه به دیگه میگه ته دیگه ...تازه....دیگه به دیگه می گه روت سیاه دیگه ....دیگه دیگه
تا بیشتر چرت و پرت نگفتم با اجازه بزرگترا می گم بله دیگه رفع رحمت کنم دیگه .....
ببین کی گفتم ...من امشب خواب دیگه رو می بینم
وب سايت

نويسنده: راضیه
شنبه 25 شهريور1385 ساعت: 22:19
حالا همه اینا رو از روی شوخی نوشتم ها یه وقت ناراحت نشی اگه مزاح کردم یا توی شوخیم تند روی یا زیاده روی کردم ببخشید....دیگه...
خیلی گلی.....خیلی دوست دارم.....
تا بعد بای بای
وب سايت

نويسنده: متین تنهای اواره
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 1:2
سلام راستش نیدونم چون خودتون گفتید حرفش نشه در ضمن از یه حرفتونم یه نموره جاخوردم و ناراحت شدم البته مهم نیست بعدشم اینکه دیگه عشق برای من مرد دیگه اصلا من چیزی به نام عشق نیدونم برام مرد شایدم من لیاقت اسم عشق رو ندارم اما دیگه می خوام بشم همون گهی که بودم در ضمن اینم میدونم که دارم با خودم لج میکنم اخه هیچی ولش کن راستش دوست ندارم از شاکارایی که الانه دارم انجام میدم تعریف کنم و در ضمن شایدم دیگه اپ نکنم اخه ابجی باز من دارم شاکارام رو انجام میدم باز پام باز شد به اون پارک لعنتی باز بعد از چندین ماه یادوستای نابابم نشستم باز اینکه افتادم تو روباز اینکه از زمین به فضا رفتم باز اینکه دارم سلامتیم رو از دست میدم بازبازم بگم باشه میگم اما میدونم که هیچ که هیچکرو درک نمی کنه هر که فکر خودشه اره فکر خودشه شرمم میاد میاد حرفام رو اینجا بگم اما دیگه نمی خوام رفوع کنم هرکه قیافم رو برا بار اولین بارببینه فکر میکنه من از این بچه سوسولام اما واقعیتش جور دیگست دیگه متین عاشق نابود شد مرد الان دیگه من باز همون خر اول شدم اصلا میدونی این دوره هر که خودش رو سالم بکشه بالا مرد هستش اما اینجا اونم تو تهران خیلی سخته پاستوریزه بمونی واقعیتش من شکست خوردم شکست می خوای داد بزنم شکست خوردم شکست خوردم شکست خوردم شکست خوردم شکست خوردم شکست خوردم شکست خوردم بازم بگم باشه میگم من باز بعد از چند ماه با اینکه قول داده بودم به خودم و دیگران به بدنم به نفسم که ازهمه برام عزیزتره بعد از اون واقعه ی تلخ دوباره دارم سیگاری بزار روشنت کنم هشیش تو سیگار اصلا میدونی دیگه می خوام اینقده بکشم که بمیرم که خودکشی کنم که درس عبرت برا دیگران بشه دیگه خیالم نیست سلامتیم دیگه بابا مامان فامیل دوستان برام مفهومی نداره فقط دوست از زمین برگردونده شم ابجی خواهر من دیگه مردم
وب سايت

نويسنده: متین
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 1:3
در ضمن میخواستم نگم این رو اما بذار بگم اینم اگه من شمارتون رو خواستم چی فکر کردی اخه بی معرفت من که نخواستم بتون زنگ بزنم گفتی اس ام اس گفتم من که برا رفقا دارم می فرستم برا شما هم میفرستادم همین دیگه نمیخوام بابا نمیدونم من دیوونم یا اسکلم که بقیه در مورد من اینجوری فکر می کنند بابای دوست خوب امیدوارم که چیزای ناگفتتون رازهای خفته در وجودتون رو بتونید نمایان کنید راستی زده به سرم که از خونه با چندتا بچه ها فرار کنیم

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:20
فکر کنم این راضیه از اعضای انتحاری ما باشه ها .
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:21
هرچند حوصله نداشتم بشینم کامنتهاشو بخونم ولی کامنتش بوی گروه ما رو می داد.
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:21
خوب شد به تو معنی عفت کلامو گفتن ها ...
5 کلمه می نویسه شش تاش عفت کلامه .
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:23
خوبه همه عالم و آدم می دونن که من بد شانسم . باز یه آدم بی خبر پیدا شده میگه تو خوش شانسی . عجب زمونه ای شده .
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:23
تو عفت کلام می دونی یعنی چی ؟
تو اصلا عفت کلام داری ؟
نه ... می خوام بدونم تو اصلا یه ذره عفت کلام داری ؟
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:24
ایول حمید ...
آموزشایی که بهش دادم رو داره خوب پیاده میکنه .
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:24
واییییییییییییییییی.
تو چقدر سنگدلی
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:26
"می بینم که می خوای منو یه جورایی مجبور کنی بپرسم خونتون کجاس که بعدش تو بپرسی که منم عمرا"
اگه از دید روانشناسی به قضیه نگاه کنی ... به نظر می رسه که می خوای به طور غیر مستقیم بفهمی خونه ما کجاس . بهت نمیگم تا تو خماریش بمونی
آخه من اصلا چیزی نگفتم که بخوام تو رو مجبور کنم بپرسی ............................
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:27

اینقدر از این دخترای لوس و بی ادب که کتاباشونو ورق کادو هم می کنن بدم میاد .
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:31
دیشب بالاخره عزممو جزم کردم نشستم کتابامو جلد کردم .
البته 4 تاشون بیشتر جلد نشد . هنوز 8 تا دیگه مونده .
کمر درد گرفتم !!!
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:32
خوب دیگه فکر می کنم به اندازه کافی بسٍت شد ( این یه اصطلاح که وقتی یه نفر به طرز وحشتناکی کم میاره به کار می بریم )
وب سايت

نويسنده: هومن
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 11:33
من دیگه برم .
وب سايت

نويسنده: نفیسه
يکشنبه 26 شهريور1385 ساعت: 14:38
سلام مریم جون
ممنونم گفتی
آره همون شعر عشق بازی
راستی اهنگ وبلاگم میاد؟
وب سايت

نويسنده: مهدی
دوشنبه 27 شهريور1385 ساعت: 9:27
سلام.این دفعه دیگه اشتباه نیست.من برادر نرگس هستم.در مورد اون ماجرای تلفن هم بگم که نرگس وقتی شماره رو دید گفت که این دوست منه.من هم دیگه دقت نکردم.فقط گفتم بله هستن.ممنون.
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: *¤•●ღ.نگار.ღ●•¤*
دوشنبه 27 شهريور1385 ساعت: 17:46
سلام مریم جون
تو پست قبلی هومن از من پرسیده بودی
عزیزم من مسافرت بودم
تازه برگشتم
مرسی که وقتی من نبودم غلط های هومن رو گرفتی
یه عالمه خندیدم
هومن به من میگه کار یاد مردم دادی ! دیگه مریم هم میاد غلط املایی میگیره
خب مریم جونم این شغل شریف بنده اس
از این به بعد خودم به کارم ادامه میدم
انجمن ضد هومن هم خیلی باحال بود
من پایه ام
یه کم این هومن بیچاره رو اذیت کنیم بد نیست
عزیزم
من فعلا کلی کار دارم
بازم میام پیشت
فعلا بابایییییی
وب سايت

نويسنده: سعید
دوشنبه 27 شهريور1385 ساعت: 19:53
سلام

مطلبتون کلی باحال بود
راستش سوتی هاتون جالبه ولی ما بیشتر به سوتی لغوی گیر میدیم
مزه اون سوتی ها بیشتره ولی خوب

من آپم
یه سری بزن
وب سايت

نويسنده: نرگس
دوشنبه 27 شهريور1385 ساعت: 21:37
سلام عزیز دلم چطوری؟نظر مهدی رو خوندی؟
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: هومن
سه شنبه 28 شهريور1385 ساعت: 9:9
سلام ...!
چی شده ... دیگه کم پیدا شدی ؟
گفتم باید فشارو کم کنم ها
وب سايت

نويسنده: هومن
سه شنبه 28 شهريور1385 ساعت: 13:48
دستت درد نکنه نگار خانم ...
از پشت به من خنجر می زنی آره ؟؟؟
در خفا با دشمنای من مذاکره می کنی ؟ آخه این درسته ؟
وب سايت

نويسنده: ایرسا
سه شنبه 28 شهريور1385 ساعت: 17:54
سلام گل خانومی.خوبی مریمی؟می دونی چیه بزنم به تخته خیلی انرژیک داری(داشته باش انرژیکو اثر منفی هم که می دی شما!)نگرفتی بگو.مواظب خودت باش سوتی از خودت در نوکنی!
وب سايت

نويسنده: ٍEmites
سه شنبه 28 شهريور1385 ساعت: 22:45
سلام سلامی به وست آسمان
خسته نباشی خوبید خیلی وقته سر نزدم
قشنگ بود ای ول
موفق شاد و پیروز باشی به من هم سر بزن
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: هومن
چهارشنبه 29 شهريور1385 ساعت: 9:32
سلام...
مریم من نگران شدم ...
خیلی کم پیدایی .
صبح از خواب بیدار شدم گفتم شاید از دست من ناراحت شده قهریده !!!
آره ؟؟؟
وب سايت

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 29 شهريور1385 ساعت: 11:34
سلام مریم جونم
نه عزیز دلم ناراحت نشده.مطمئن باش.من بهت قول میدم.من خودم قبل از اینکه اینو بنویسی بهش گفته بودم و کلی با هم خندیده بودیم.خودتو ناراحت نکن.همینجوری اومد توی وبلاگم رفت تو وبلاگ تو بعد وقتی خوند گفت یه نظرم بدم.همین.مظمئن باش.خواست بگه آقا من سوتی ندادم.همین
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: الهام
چهارشنبه 29 شهريور1385 ساعت: 19:47
سلام مریم جون به منم سر بزن.دوست دارم
وب سايت

نويسنده: نرگس
چهارشنبه 29 شهريور1385 ساعت: 20:29
سلام مریم چرا کم پیدا شدی.دیگه دارم گاماس گاماس نگران میشم.کجایی؟
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: باران ( شراره )
چهارشنبه 29 شهريور1385 ساعت: 22:41

 

 

 

 

وب سايت

نويسنده: شیما
پنجشنبه 30 شهريور1385 ساعت: 12:39
سلام سلام اجی مریم جونم الهی قربونت برم دلم برات شده قد نخود قربونت برم اجیتو که فراموش نکردی پس بدو بیا پیشم باشه خیلی دوست دارم
تا بعد بای بای
وب سايت

نويسنده: ایرسا
پنجشنبه 30 شهريور1385 ساعت: 15:10
سلام مریم جونی.خوبی؟کم پیدا شدیا!!
وب سايت

نويسنده: گل نسا
جمعه 31 شهريور1385 ساعت: 2:17
سلام بهم سر بزن
وب سايت

نويسنده: نرگس
جمعه 31 شهريور1385 ساعت: 15:25
سلام مریم کجایی؟
چی کار مکنی؟
نیستی؟؟
هنوز که مدرسه ها باز نشده رفتی.!!!!!!!!!زود برگرد دیگه کم کم دلم داره شور میزنه
وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: هومن
جمعه 31 شهريور1385 ساعت: 16:30
سلام مریم کجایی؟
چی کار مکنی؟
نیستی؟؟
هنوز که مدرسه ها باز نشده رفتی.!!!!!!!!! ( عجب کپی تمیزی زدم ها )
جدی جدی کجا رفتی ؟
وبلاگمو آپوندم
وب سايت

نويسنده: شیما
شنبه 1 مهر1385 ساعت: 15:15
سلام اجی مریمی باشه پیشه من نیایا اصلا اینگار نه اینگار که شیمایی بوده باشه باشه اما این رسمش نبود
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای

نويسنده: مریم اختیاری
شنبه 1 مهر1385 ساعت: 23:39
هوالمعشوق
دوست عزيزم سلام اميدوارم حالت خوب باشه
وبلاگ من با موضوع کودکي آپ شد ببينم تا حالا پيش اومده دلت برا کودکي هات خيلي تنگ شده باشه ؟؟
ميدونم هيچ آدم بزرگي نيست که دلش پر نزنه واسه کودکي هاش
پس بيا و نظر منو بدون البته در اين مورد زياد ننوشتم چون همينو ميدونستم اما مثل هميشه نيايش و يه سري مطالب ديگه هستش
راستی ا خوشحال میشم بگی روز اول مدرست چجوری گذشت حتما بهم بگیا
خلاصه خيلي چشم براهتم بيا سر بزن بهم باي باي
وب سايت    پست الکترونيک

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:1 توسط مریم |