تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام.خوبین؟

منم خوبم. ممنون.(حالمو نپرسیدین که هیچ، گفتین خب باش!)

بعدش چه خبرا؟

اول یه نظر خواهی که محض رضای خدا و خشنودی خلق خدا و جون خودتون(یعنی اگه جواب بدین فقط به خاطر این آخریشه.مگه نه؟)

همون طوری که مستحضر هستین من یه دختریم که ظاهرم کلی معصوم  مظلم و مهربون و شایدم جدی(حالا خیلی هم مستحضر نبودین در این زمینه)(نگفتم باطنم این طوری نیست.)ولی علاوه بر اینا خب یه زبونی دارم حدودا به طول شونصد متر و اندی.که ...

مثلا یکی یه تیکه یا متلکی می پرونه و منتظر جوابم نیس چون به قیافم نمی یاد ولی یه دفه یه جوری جواب می گیره که باید با کاردک از رو زمین جمعش کرد.یه جوری ضایع می شه که حاضر زیر دوش سیگار بکشه،تو شلنگ شنا کنه،جلو اگزوز اتوبوس نفس عمیق بکشه و هزار تا کار دیگه ولی این طوری نشه.

حالا بگین من چی کار کنم.البته همه ی اون حرفا قابل کنترله و وسط شوخی و خنده گفته می شه ولی برام مهمه که بدونم بقیه چه طوری می فکرن.(راستی جنبه ی طرفم می سنجم بعد شوخی می کنم)یعنی حالا اگه یکی از دوستاتون این طوری بود.ترجیح می دادین واسه خندشم که شده این طوری بمونه یا نه تغییر رفتار بده؟

خواهش و تمنا و زاری و عجز و التماس هم عمرا اگه بکنم ولی خیلی زشته که یکی (اونم من) یه چیزی ازتون بپرسه و جوابشو ندین.

بعدشم یه کوچولو جمله ی یادگاری:

Every thing in the world is possible;

Because the impossible itself says:

I'm possible.

چی بگم الان؟دچار کمبود حرف شدم.

اِ،راستی ولنتاینتون با دو روز تاخیر مبارک...(هرچند با این که یه روز رو تاریخ ایران انتخاب نمی کنیم خیلی مشکل دارم)

یه چیز دیگه.حالا هرکی اینو خوند به خودش نگیره.خب؟شما مثه ما چند تا هم کلاسی باشین که گقتیم واسه اینکه دچار کمبود نشیم خودمون واسه خودمون هدیه بگیریم که البته بعد گفتیم که چون دچار ضرر و زیان اقتصادی می شیم کلا ولِشلِش.ما که نباید عشقمون رو با پول به هم نشون بدیم.

حالا چون شمایین یه متن می ذارم.(هدیه معنوی نه مادی)(اینم که خاریجکیه)

FRIENDS are like puzzle pieces.

If one goes away,

 Other pieces can never be REPLACED

&

The puzzle will never be completed.

YOU are a piece that I'll keep FOREVER.

 تقدیم با کلی مهربونی و اینا:

یه چیز دیگه.دقت کردین همه ی چیزای خوب خانومن:

خورشید خانوم،مهتاب خانوم،پروانه خانوم.

اما همه ی چیزای بد آقائن:

آقا دزده،آقا گاوه،آقا گرگه.

البته من خودم مثال نقض پیدا کردم که حالا بماند.

حرف آخر:همیشه دلم می خواسته وبلاگم دور از هرچی غم و غصست باشه.خیلی وقتا خودمو پشت حرفام قایم کردن ولی الان....

بچه ها خیلی به دعاتون نیاز دارم.این یکی رو خواهشا یادتون نره...ممنون.

اه کمبود سوتی دارم شدیدا.شرمنده.

تا وقتی دوباره بیام.خدا نگه دارتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 14:30 توسط مریم |

نرگس جونم تولدت مبارک.

به این می گن بی مقدمه سراغ اصل مطلب رفتن.(البته هیچ امر خیری در کار نیست)

خب حالا چه خبرا؟

ندونم چرا سلام نمی کنم خودم یه جورایی دچار کمبود می شم.خب حالا از اول:

سلام.خوبین شما؟چه خبر؟

کارنامه هاتون چطورن؟گرفتینشون دیگه؟سلام برسونین.

مدرسه؟خانوم بچه ها؟متعلقات؟خوبن همه انشاالله؟

منم خوبم.ممنون.

نه راستی اصلا هم خوب نیستم.دیروز وسط بازی بسکتبال خوردم زمین.اون موقع که گرم بودم نفهمیدم فقط داد زدم:بچه ها چیزی نشد.ادامه بدین(نمونه یک بازیکن فداکار)بعد بازی دیدم شلوارم به زانوم چسبیده.بازم محل ندادم.داشتیم از سالن بر می گشتیم کشفیدم راه رفتن خیلی سخت شده.اومدم تو خونه دیدم داره خون میاد.آخر شب کشف کردم ورم کرده.ممن نمی دونم چرا احساسات مربوط به درد شدیدا در من معیوبه.(این یه پاراگراف ذکر مصیبت بود)

صدای اس ام اس همی به گوشمان می رسد.اندکی صبر فرمایید:

هه.با مزه بود.بذارین بنویسمش:

عزیز منی

.

عمر منی

.

نفس منی

.

عشق منی

.

جون منی

.

روح منی خمینی

بت شکنی خمینی...

دهه ی فجر مبارک!!!

کاری به عقاید مختلف ندارم ولی اون انقلاب و این کشور برای من مقدسه.

راستی نرگس جونم اومده مشهد منو ببینه.نکه امروز تولدشه می خواست به خودش کادو بده.بعد از دیروز صبح اینجا یه بارون قشنگی می یاد.هنوزم ادامه داره... .

بعدشم که حالا فعلا جمله ی یادگاری)منم که بی جنبه همش جمله ی فرنگی می نویسم):

Never think about the past;

It gives you tear.

Forget the future;

It brings you fears.

Keep the present;

It gifts you cheers.

ترجمشم که زحمتش با خودتون.(پدیده ای به اسم دیکشنری رو می شناسین؟)

بعد جک و سوتی و ایناهم که ندارم بگم.یعنی جک هست ولی خب +18 است و واسه شما یکم زوده.هرچی باشه بزرگی به عقله.

خب من بازم می خوام حرف بزنم ولی حرف ندارم بزنم.حالا چی کار کنم؟یه عکس بذارم و بی خیال نوشتن شم؟

 اون قلبه برای نرگس جونم.

یه چیز دیگه.خونه ی ما ۴ تا ستون داره که با فاصله ی ۵ متر از هم قرار دارن.(بین هر دو تا ۵ متر.منظورم اینه که جهتاشون با هم فرق داره)بعدش من یه مامان بزرگی دارم که فراموشی داره و  ۵ شنبه ها میاد خونه ی ما و چون همیشه قبله یادش می ره مامانم بهش یاد داده که به طرف ستون نماز بخونه.حالا هر دفعه مامان برزگ بیچاره ی من به ۴ جهت جا نماز پهن می کنه که بالاخره یکیش درست در بیاد.(همیشه هم اخرین ستون رو که قبله به سمتشه دیرتر از همه انتخاب می کنه)

حالا محض طولانی شدن پستمم که شده با یه اس ام اس دیگه خداحافظی می کنم.

یه 206 جیگر به شماره ی18-677 تهران،رینگ اسپورت،متالیک،روکش صندلی تمام چرم.سی دی چنجر و دزد گیر و  بیمه تکمیلی ....فدای یک تا موی تک کتون.(طفلکی صاحب 206ٍٍٍٍِ)

خوب باشین و خوش.

فعلا خداحافظ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:21 توسط مریم |

 

سیلام.(حس کردم آهنگ کلمه قشنگ تر می شه)

خوبین؟

منم خوبم.یعنی کلی زیاد یه عالمه خستم ولی مهم نیس.

این چند روزه که روضه داشتیم خیلی کارا کردم.و البته کلی خرابکاریا.مثلا روز اول صندلم گیر کرد به فرش،دو تا استکان چای تو سینی بود ولی نمی دونم چرا بعد این صحنه دیگه چای وجود خارجی نداشت.

4 شنبه هم داشتم استکانا رو جمع می کردم بعد تلفن زنگ زد،اومدم به تلفن جواب بدم.یه استکان از سینی افتاد بیرون و بشکست.(خلاصه که آبرو برام نموند)

دیروزم که غذای نذری می دادیم از هر روز خونه شلوغ تر بود(70 نفر)

روزای قبل حدود 40 تا مهمون بود.بعد نیروی کمکی هم بیشتر بود.ولی دیروز فقط من و خالم بودیم.(چه قدر چرت گفتم)

راستی من 4 شنبه رفتم حرم مریمو دیدم.آره،همین مریم اختیاری خودمون.ولی کلی واسه خالم خالی بستوندم.خب هیشکی راضی نمی شد ببرم.بعد دیگه کلی از قول دوستام از خالم تعریفیدم تا راضی شد باهام بیاد.

 ولی نامردیش این بود که مریم با مامانش ترکی صحبت می کرد.نامردی بود دیگه.حیف که من و خالم خیلی خوب خوانساری بلد نیستیم وگرنه حالی ازشون اخذ می کردیم.در هر صورت من که کلی خوشحال شدم.

از اونجایی که طبق معمول حرف ندارم بزنم.یه قسمتی از یکی از کتابای پائولو کوئلیو رو می ذارم.ولی از اونجایی که کتابش واسه سن شما بد آموزی داره از ذکر اسمش معذورم:

ضرب المثلی تقریبا در تمام فرهنگ های دنیا وجود دارد که  می گوید زمانی که چشم نمی بیند،قلب هم احساس نمی کند("از دل برود هر آن که از دیده برفت" تو زبان فارسی)ولی من تاکید می کنم که این گفته اشتباه است؛هر کس هر چه دورتر برود.به قلب نزدیک تر خواهد بود.حتی اگر بکوشیم او را فراموش کنیم.حتی اگر در غربت زندگی کنیم باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نسب خود را به یاد می آوریم.اگر از کسی که دوستش داریم دور باشیم حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد....

جدیدا دارم به این گفته اعتقاد پیدا می کنم.

بعد دیگه اینکه...دیگه اینکه ....ندونم چی بگم؟

مجبورم حرفای معمولی بزنم.مثه این:

مامانم چند روز پیش خیلی عصبانی بود.بعد شبش اومد خونه گفت امروز از صبح با همه دعوا کردم.بابا زرگم خونمون بود گفت:با مریمم دعوا کردی؟مامانم سر تکون داد.منم گفتم سه بار،بعدش بابابزرگم گفت:به بقیه کار ندارم ولی هیشکی حق نداره مریم منو دعوا کنه.

ای جونم.من قربون بابابزرگم.خب حق داره.تو نوه هاش فقط یه دونه دختره.که اونم منم.ولی می گه اگه بازم سر و کله ی یه دختر پیدا شه به من نمی رسه.خدا جونم شکرت.

راستی دقت کردین هر وقت خدا رو شکر می کنین.یه آهم می کشین.شما نه.در واقع اکثرمون این طوری هستیم.نمی دونم چرا.شاید چون همیشه پر توقعیم.ولی خب فکرشو بکنین.خودتون رو بذارین جای خدا(وای..استغفر الله )بعد فکر کنین که یکی هر وقت می خواد ازتون تشکر کنه.آه بکشه.وای غیر قابل تحمله.یعنی فکر کنم فقط از خدا بربیاد.

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور نينداز.

یکی از معلم زبانام می گفت که اگه تعداد سال هایی رو که می خوایم تو دنیا زندگی کنیم رو تقسیم بر تمام سال هایی که آدما رو کره ی زمینن تقسیم کنین.جواب نزدیک صفر نمی شه دقیقا صفر می شه.پس اصلا ارزش نداره که به خاطر هر اتفاقی خودتون رو ناراحت کنین.

به طور کلی معلم زبانای من خیلی آموزنده بودن.اصلا هم بد آموزی نداشتن.

می خواستم یه موزیک آپلود کنم بذارم ایجا.بسی جون کندم و تلاش کردمی ولی نشد.

خستگی این چند روزه هم که کلا خستگی در من مستتر شده بود امروز داره به عرصه ی ظهور می رسه.

خوش باشین.

فعلا بای

پ.ن:اگه تونستم یار دبستانی من رو می ذارم رو وبلاگم.به این روزام می خوره.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:29 توسط مریم |

سلام.(جوابش؟)

اول بریم سراغ عطری که تو کوچه هامون پیچیده و یه خبری رو بهمون می ده.

خیابونا یه دست سیا.هرجا می ری یه صدایی حسین (ع) رو می خونه.

کوچه به چوچه یه خیمس که شربتاش عطشت رو بیشتر می کنه.

نه این تشنگی ظاهری رو.اون عطشی که بوی نسیم داغ ظهر عاشورا رو با خودش داره.اون عطشی که هنوزم که هنوزه هیشکی از پس سوالش بر نیومده.همون سوالی که می گه:این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست.

یا اون یکی سوال.چی شد که این کاروان یه روزی حرکتشو شروع کرد و یه گروهی رو به مقصد رسوند و هنوزم که هنوزه داره به خیلیا کمک می کنه و می رسونشون به آخر راه،به اون مقصد پاک و نورانی.

ای کاش ما هم عرضشو داشتیم و همراه می شدیم.

 

 

باز باران

باز باران باترانه

می خورد بر بام خانه"

یادم آید کربلا را

دشت پر شور ونوا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران

با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد وعطشان

با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی

چشم در چشمان هم آرام وسنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان

باز باران

باز هم اینجا عطش ، آتش ، شراره

جسم ها افتاده بی سر

پاره پاره

می چکد از گوش ها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت وسینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق وسیلی

چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی

وندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر ز ناله

پای خسته

دلشکسته

روبرو

بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها برخاک سوزان

باز باران

باز باران

قطره قطره

می چکد از چوب محمل

خاک های چادر زینب

به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها دردل زبانه

تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه

کاش می بارید باران

کاش می بارید باران

کاش...

 محل سرقت:آرشیو وبلاگ ننه ملیحه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حالا دوباره سلام.

خوبین شما؟

از اول هفته دارم می گم یادم باشه اینو اونو ... بنویسم.حالا که پاش می افته یادم می ره.

یه چیزی بگم دریابین معلم زیستمون تا چه حد ماهه.یا به قول سارا:شعور ازش می باره.

سه شنبه اومد سر کلاس گفت یکیتون باید پاشه ادای منو در بیاره.ما هم که تکذیب کنان:ما هیچ وقت ادای معلمامون رو در نمی یاریم.خلاصه هی ازون اصرار از ما انکار.تا جایی که گفت هر کی ادای منو در بیاره نیم نمره به مستمرش اضافه می شه.دیگه اینجا بود که شیما پا شد و دست به کار شد و الحقم خوب اداشو در آورد.ولی نزدیک بود معلم زیستمون وسط خندیدن جونشو از دست بده.(اگه همه ی معلما مثه این بودن...)

راستی امروز با بچه های مدرسه رفتیم میم مثه مامان.واو.خیلی قشنگ بود.ولی یه پیشنهاد.با مامانتون نبینینش.سو استفاده می کننا.من گفته باشم.با خودم یه جعبه دستمال کاغذی برده بودم.حالا اونجا تا میومدم گریه کنم یه دستی دراز می شد و می گفت:م....ریم،دستمال.پشت سرمونم که یه دختری بود که گریش با ویبره همراه بود بعد تا ما حس می گرفتیم یه دفه از پشت احساس لرزش می کردیم.

می بینم که از اطراف و اکناف به بازی شب یلدا دعوت شدم.البته یه جا خصوصیات اخلاقی یه جا سوتی.سجایام(جمع سجیه،خلق ها،خوی ها)رو که هفته ی پیش گفتم ولی سوتی مال این هفتس.

1-امروز تو سینما چند تا اول دبیرستانی جلومون بودن که خیلی مسخره بازی در آوردن و همش می خندیدن.منم بعد از فیلم سرم وحشتناک درد می کرد،اعصابمم از دستشون خورد بودم.اومدم یه تیکه بپرونم گفتم:ما اینجا هِر هِر گریه می کنیم این کوچولوها های های می خندن.

2-رفتم سوپر کارت اینترنت بگیرم.درش چشم الکترونیک داشت ولی خراب بود.داشتم از در میومدم بیرون که تا سرم رد شد در بسته شد و گردنم موند لای در....(بماند که کیا تو مغازه بودن)

3-سوم راهنمایی بودیم داشتیم تو حیاط بحث می کردیم که چه قد بده آدم جلو عناصر ذکور(پسرای بی جنبه)بخوره زمین،بعد دو تا پسر بودن داشتن در مدرسه رو درست می کردن.یکیشون گفت می شه یکی بره معاونتون رو صدا کنه.منم حرف گوش کن پاشدم رفتم خانوم ... صدا کردم،موقع برگشتن دویدم که از بچه ها عقب نمونم با اجازتون.....تا رسیدم جلوی در خوردم زمین.(کی روش می شد پاشه؟)

4- ....

5- ...

به علت ایام سوگواری از گفتن بقیش معذورم.

نمی دونم کیو دعوت کنم.هرکی دوس داشت خودش خودشو دعوت کنه.(آخه شما صاحب اختیارین)

جمله ی یادگاری ندارم اس ام اس می نویسم:

اگه دیدی یه گنجشک تو حیاطتونه که با دیدنت پرواز نمی کنه فکر نکن دوستت داره.آدم حسابت نمی کنه.

جدی جدی حرف ندارم بزنم.(ننه ملیحه کار خودتو کردی)

این روزا اگه دلتون شکست یکمی به آسمون نزدیک شدین منم یادتون نره.

التماس دعا.

خدانگهدارتون.

 

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:51 توسط مریم |