سلام...
چطورین؟
اگه الان پاشی بیای تو اتاقم.....(تعارف اومد نیومد داره)
درو که وا کنی.....(یادت باشه در نزدی بی فرهنگ)
چراغو که روشن کنی....(تو هنوزم از اریکی می ترسی؟)
اگه بالاخره ول کن تشریفات باشی و یه نیم نگاهی به اتاقم بندازی....
1-اولندش بوی اکالیپتوس می زنه تو دماغت....(اگه عملش کردی بوی اکالیپتوس می زنه تو بینیت)
2-دودمندش اگه یه قدم دیگه بیای جلو می فهمی زیر پات نرم و مرطوبه....(دستمال کاغذیه مچاله استفاده شده)
3-سومندش نفس نکش که تو این اتاق باکتری می دوئه ویروس دنبالش....
4-چارمندش اگه یه صدای پسرونه شنیدی جیغ نکش، عقبم نپر...منم...(خوب صدام گرفته)
5-فمیدی مریضم یا بیام حالیت کنم....(خشم مریم...)
همه اینا رو گفتم که معذرت بخوام واسه دیر آپیدنم...
داشتم تو ابدار خونه قرصام رو می خوردم..معلم فیزیکم اومده تو دستاشو بشوره..می گه:تو که باز در دست تعمیری...
من تو دلم:مگه من تراکتورم که این طوری می حرفی؟
ولی خب خیلی معلم خوبیه...(جز مواقعی که یادش می ره خودش مذکره و ما دختریم...بعد یه خاطراتی می گه که ما هی آب می شیم...هی سرخ می شیم...هی خندمونو می خوریم....هی....)
سوتی از خودم ندارم ولی چند روز پیش عطیه رفته بود خونه مهسا که با هم حسابان بخونن...بعد چند ساعت ورقاشون حسابی قاطی شده بود...مهسا هم عصبانی دنبال ورقه امتحانش می گشت....عطیه هم یه ورقه امتحان دید و دادش به مهسا و گفت:مهسا خانوم بگیرش ورقتو با این خط گندت...مهسا یه نگاه به ورقه کرد..زد زیر خنده،گفت:این ورقه ی خودته با این خط گندت...
جمله یادگاری:
To be a good friend
Open your heart & ears
more than your mouth.
ترجمش:
برای اینکه دوست خوبی باشی قلب و گوشات رو بیشتر از دهانت باز کن...(سخت بود.نه؟)
هفته ی پیش تولد وبلاگم بود...ولی تلفنمون بی دلیل قطع بود...حالا مثلا تولدش مبارک...
اون بالایی ها رو هم هفته پیش نوشته بودم...
راستشو بخواین این پایینی هارو هم هفته ی پیش نوشتم...اینایی هم که الان دارم می گم پیام بازرگانیه....
دلم کلاس زبان می خواد....چی می شه یه وخ جور شه برم؟
راستی یادتونه چند وقت پیش هی بهتون می گفتم کلی مشکل برام پیش اومده..دعا کنین برام...یه دفه خیلی هاش حل شد....خدایا بذار همین طور بمونه....
محض اطلاعتون ادامه ی حرفای هفته ی پیشم رو پاک کردم... آخه به قول داداشم تاریخ انقراضشون گذشته بود..(به تاریخ انقضا می گه تاریخ انقراض)
راستی من سرماخوردگیم خوب شده ها...اون بالایی ها رو هم می خواستم بحذفم ولی چون امروز امتحان ورزش ترم داشتیم و 540 متر دویدن...حالم چندان تعریفی نداره....
بعدشم:
در میان هر سیب
دانه ها محدود است.
در دل هر دانه سیب ها نا محدود.
چیستانیست عجیب؛
دانه باشیم نه سیب.
هر چند از نظر علمی ایراد داره ولی من خوشم اومد...
امشب داداشمو دعوا کردم....می خوام برم معذرت خواهی...ولی خوابه...تا صبح باید وجدان درد داشته باشم....
عیب نداره،فردا کله سخر به منت کشیش خواهم شتافت...
یه جورایی یکی داره بم می گه یه ماه کمتر به امتحان نهاییا مونده....
الان دچار تحول شدم....ولی...حیف که تا فردا صبح موقع درس خوندن یادم خواهد رفت....
بسه دیگه...زیادی فیض بردین...
کاری باری امری فرمایشی؟
خوش باشین...
خداحافظ.سلام.چطورین؟
خوبین؟خوش می گذره؟
الان اتاق تاریکه...من در حال تایپیدن....صدایی جز صدای تق تق کیبورد(صدای کیبورد؟) و صدای نفس های آروم یه نی نی نیست..... فضا روحانی شده....
حالا بگین کدوم نی نی؟.....
.
.
.
.
.
وقت تموم شد....وای پسرداییم اومده...قربونش برم.....کلی ناز و جیگر و ملوس و ...اینا شده....الان خودم خوابوندمش...(مامانش می گه فقط تو بغل کسایی می خوابه که بهش آرامش بدن...)
نمی ذاره ازش عکس بگیرم....(می ترسه سی دیش پخش شه)...چی کار کنم خب؟
تو خوابم که خوب نمی افته....(البته چند تا عکس ازش گرفتم ولی می ترسم اگه بذارم تو وبلاگم پسر داییم تو خونه بمونه).
یه چیزی این سکوت رو خراب کرد....صدای موبایل مامان نی نینه...یکی نیست بگه خانوم این آهنگای سبک چیه می ذاری بچه از خواب پرید.....(نپرید ...قضیه ی روغن داغه)
در ضمن یاد گرفته منو صدا کنه....بهم می گه مَرتَم(فقط جای نقطه ها عوض شده)
کلا حرف می زنه...حالا همه چیز رو نه...ولی چیزای حیاتی مثله آب...بَه بَه(وقتی گرسنشه می گه)...ماما...بابا....دَدَ(فضای بیرون از خونه...علت حیاتی بودنش فعلا مجهوله)..و در پایان....(به من نگید بی تربیتا...)...بی بی (این همون پی پیه تغییر یافته است)مامانش می گه بچم عربه...تو حرفاش پ نداره... .خلاصه اینکه از بس ماهه می تونم از همین الان بگم داماد خودمه... .
یه جمله یادگاری فیلسوفانه: (منم از این حرفا بلدم...)
Charles Swindoll:
Life is 10 % what happens to me"
&
90 % how I react to it"
۹۰ درصد بالا انگلیسی نمی شه...
دیگه جو زبان خارجی هم منو اخذ کرده....ولمم نمی کنه... .
یه حسی بهم می گه تا 5 شنبه هفته ی دیگه نخواهم آپید....از این رو یه شعر واسه روز مبارزه با طبیعت...(البته قراره روز طبیعت باشه ولی...)
سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد
یک همسر پولدار قدیم تو باد
با سبزه گره زدن اگر یافت نشد
صدها گره چنار تقدیم تو باد.
بی جنبه ها...این شعر رو واسه 10-20 سال دیگه گفتم.
سوتی...نمی دونم چرا این قدر سوتی ها تقلیل یافته...ناچارا همین دو سه تا رو می گم....
خاله سارام واسه شب عید ماهی درست کرده بود..خاله ناهیدم می خواست آبروی خاله سارام رو بره....اومد بگه :"هی ماهی رو می ذاره تو ماهی تابه، هی درش می یاره".به جاش گفت:"هی ماهی رومی ذاره تو آفتابه،هی درش می یاره."
یه چیز دیگه...پای پسردایم درد می کرد بابام داشت براش ماساژ می دادش...یه دفعه پسرداییم گفت:مامان...بابام گفت:جانِ مامان؟(اصولا مامان بچه باید این حرفو می زد نه بابای من)
بعدشم که....حرفام ته کشید....چه قدر این احساس بده....اتاقم را منور فرموده یه عکس از پسردایی جونم گرفتم...ولی خب خوابه ها...

خب دیگه...با اجازتون من دیگه کم کم تنهاتون بذاریم تا خوب به نوشته هام فکر کنید و زندگیتون دچار تحول بشه...(بس که تاثیرگذاره....)
خوش باشین...
بای
سلام... .چطورین؟
کاملا بی مقدمه شروع می کنم:
وای چه قدر خوبه که آدم مثه ارشمیدس بی جنبه نباشه...آخه من تا همین الان فک می کردم اکتشاف خیلی کار مهیه مثلا ولی الان که خودم یه چیزی کشفیدم میبینم عادیه....
حالا بریم سراغ تشریح کشفم...
من اسم این لحظه رو پیدا کردم...واسه همین لحظه ای که ملت قرن ها توش موندن....من بش می گم صفر طبیعت....
یعنی تا وقتی من این کشف یا این اختراع حیاتی رو انجام بدم شما نمی دونستین 3:37 بامداد زمستونه یا بهار...
یا نمی دونستین وقتی تو 3:37 بامداد نفس می کشین اون بوی شکوفه های گیلاسه که حسش می کنین یا بوی دونه های برف...
البته خب قبول دارم صفر یه جوریه...بار منفی داره....ولی....
آخه چون من ذهنم یه بار کار کرده و نتیجه گرفته اگه الان بزنم تو ذوقش بی جنبه بازی در میاره تا ابد فک نمی کنه...ان وقت بیا و درستش کن...
"انیشتین،رازی،نیوتون،من و سایر دانشمندان سال نو رو براتون پر از قشنگیا آرزو می کنیم"
حالا بریم سراغ حرفای همیشگی،مثلا این که خالم زحمت کشیده در راستای له کردن شخصیت من یه کشف مهم انجام داده(ما خانوادتا کاشف و مخترعیم)با این که عاقلانش اینه که من از ترویج له شدگی خودم جلوگیری کنم ولی حالا می گم دیگه:
خالم کشف کرده که خدا از مغز (عقل) من برداشته و به قلب (احساسات)من اضافه کرده... .
البته من هرچی فک کردم دیدم اصلا هم بد نیس...(در صورتی که خیلی به خودم ضربه نزنم)
اینم جمله ی یادگاری واسه این لحظه و تک تک لحظه هاتون تو سال 1386:
A relaxed mind,
A peaceful soul,
A joyful spirit,
A healthy body,
& a heart full of love.
That is my wish for u in year 1386.
دیگه چی بگم؟
تبریک که گفتم...
آرزوهای قشنگمو براتون نوشتم...
سعادت دیدارمو بهتون دادم...
راستی من عیدی می خوام....زود تند سریع...بدوئین...
ببینین من چه دختر گلی بودم اومدم سر سال تحوی آژیدم که شما خوشحال شید...(من فوران اعتماد به نفسم)
من پذیرای هر گونه هدیه و عیدی هستم فقط لطف کنین ارزش مادی و معنویش باهم بالا باشه...
اینم یه هدیه ناقابل برای شما:
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ... .
آرزومند آرزوهاتون...
شاد باشین...
خداحافظ...
پ.ن:فک نکنین من لحظه تحویل سالو با شما گذروندما...ساعت پستم رو این طوری تنظیم کردم.