تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

 سلام...

این بلاها چیه سر من میاد آخه....بشین یه صفحه تایپ کن بعدش ییهو برقا بره....همین کارا می کنن دیگه...این می شه روش اول....

روش دومشم اینه که من دیروز تو یه کتاب خوندم...

"اگر روزنامه را رستوران فرض کنیم،وبلاگ چراگاه است"

همینه دیگه....از دیروز کلی افسردگی گرفتم....آخه با این جملات منافی عفت و این عبارات مستهجن و این کتب قبیحه  انگیزه نمی مونه واسه آدم....الان اگه من پس فردا معتاد شم....ایدز شم....اکستازی شم....کی می خواد جواب خانوادم رو بده آخه؟

بعدشم اون بالایی اگه سرم بیاد که من دیگه نمی تونم بشینم واسه شما پست تایپ کنم....بعد شما می خواین برین تو وبلاگ کی که کلی روحیتون عوض شه....بعله...بعدش شما ها هم معتاد می شین...ایدز می شین....اکستازی می شین ....بعد کی می خواد جواب خانواده هاتون رو بده.....

روش سومشم که دیگه همین بلای آسمانیِ جگر سوزِ خانه ویران کنِ آویزون جماعت دانش آموزه....همین کارنامه های کذایی رو می گم دیگه...که خدا هدایت کنه باعث و بانیشو....آدمو مبتلا می کنه به هرچی سرطان و ناهنجاری و سندرمه....

حالا اینایی که گفتم چی بودن؟

روش هایی که یک جامعه رو به سمت ایدزیشن و اکستازیزاسیون پیش می بره.....(اون دوتا کلمه رو درست تلفظ کنید)

همین شماهایی که هی به من می گین پست جدید بنویسین خب باید به فکر مطلبشم باشین یا نه....همین می شه که من می افتم به چرت و پرت گفتن دیگه....

اون موقع ها که کلاس زبان می رفتم.....پدرخانم معلمم فوت کرده بود...بعد این معلم گلمون یه مدت تریپ مردونه لباس می پوشید....

بعد یه روز وسط کلاس این سانیا خانوم درب گوش بنده فرمودن:این چرا سنگین لباس می پوشه؟منم گفتم آخه به من و تو چه....که یه دفه این آقا معلم خان امدن جلومون و فرمودن می خواین از فردا شلوارک قرمز بپوشم با تی شرت راه راه زرد؟حالا تصور کنین ما دوتا چطوری سرخ و سفید و زرد و خلاصه جعه مداد رنگی شدیم.....

اسم کوچیک این معلممون شهریاره...بعد ما که نمی دونستیم که....خانومشون هم تو موسسه ی ما تدریس دارن...

بعد اون ترم با همین آقا شهریار کلاس داشتیم...یعد خانومشون اومد تو کلاس،گفت:شما بچه های شهریارین؟

ما هم همین جور و مات و مبهوت نگاش کردیم....

بعد دوباره پرسید...دید ما همچنان داریم مات تر و مبهوت تر نگاش می کنیم...

بعد گفت؟شما بچه های کلاس آقای م هستین؟

مام گفتیم :آره...

بعد خانومه گفت:خب پس بچه های شهریارین دیگه....

منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم،گفتم:شهریار این همه بچه داشت و شما زنش شدین؟

حالا:

آدمک آخر دنیاست ، بخند ....

آدمک مرگ همین جاست ، بخند ....

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخیه کاغذیه ماست ، بخند....

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است ، بخند....

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند....

 

بعد...دیگه چی بگم...هوا هم که بس ناجوان مردانه گرم است....البته خودتون می دونستین اینو....

بعدشم یکم حرف جدی....

با اینکه بهم نمی یاد...شایدم میاد...نمی دونم.....آخه شما باید بگین....

خیله خب پس حرف نمی زنم...فقط یه عکس می ذارم و تسلیت می گم....همین....

 

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد،به یاد من باش که من همیشه به یاد توام.

از طرف بهترین دوستت،خدا....

سوره ی بقره...آیه ی 152

امیدوارم تو پست بعدی و به خصوص بعد از تحویل کارنامه ها افسرده نباشم و نباشین....

خوش باشین + موفق

تا بعدترها خدافظ ....

پ.ن: یه زمانایی بود می گفتم وختی احوال پرسی می کنم جواب بدین....شما که نمی دین (جواب) پس منم دیگه نمی کنم (احوال پرسی).

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:30 توسط مریم |

خب به منم حق بدین دیگه....
آخه این درسته؟
من هی واسه این وبلاگ ...(بی تربیتا!)پست می نویسم ...بعد هی ساکنین خونه به هر نحوی شده اون کاغذ رو از بین می برن...هرچیزی هم حدی داره دیگه....1 بار....2 بار....3 بار.......می دونین این بلا چند بار این بلا سرم اومده؟
بذارین من بشمرم....
اگه بخوام دقیقشو بهتون بگم...باید بگم که....بگم که...الین دفعه می شه...می شه....دقیقا می شه اولین باری که این بلا رو سرم آوردن....
من اینا رو می شناسم....هبجده ساله دارم زیر یه سقف باهاشون زندگی می کنم....
این مقدمش بوده...خدا بعدشو به خیر بگذرونه....
اون قضیه یازده صفرتامبر (بلدم درستشو !)رو یادتونه....بعدش اون همه مصیبت درست شد....نابودی وبلاگ من که دیگه جای خود داره دیگه....
اُه....چه فکی زدم....نه یعنی چه دستی زدم (به دکمه های کیبورد)...
آخه اون پسته خیلی قشنگ بود...داشتم زیست می خوندم....اس ام اس می تایپیدم...مسواک می زدم....پست هم می نوشتم....
اما حالا کاغذه نیست....
کلی هم پست قشنگی بد...(این یکی واسه تاکید بود)
اصلا مگه من پست زشت هم می نویسم....
بابا واسه خاطر خودتون هم که شده یکی بیاد منو از برق بکشه...
خب حالا شما بگین...چه خبرا؟چی کارا می کنین؟چه گلی به سر امتحانا & کارنامتون زدین؟منم...هی....می گذره...3 تا امتحان مونده....ریاضی و زبان فارسی که مشکلی نیست...زمین رو هم که گذاشتم واسه تک ماده....آخه خیلی بی شخصیت منشانست که آدم از امکاناتی که در اختیارش می ذارن استفاده نکنه ...
البته اگه نظر من رو در مورد این تک ماده بخواین بدونین...(اگه نخواینم بدونین خودم می خوام بگم)به نظر من خیلی چیزه خوبیه فقط یکم وقتشو بیشتر کنن بهتره...مثلا بکننش دوماده....سه ماده هم که باشه دیگه محشره....
بچه که بودیم دخترا عروسکارو دوست داشتن پسرا مردای قوی رو....
بزرگ شدیم...حالا دخترا مردای قوی رو دوست دارن...پسرا عروسکارو....
نکته کنکوری:دقت داشته باشین در جمله ی قبلی آدم قوی به معنی انسان خرزور (ببخشید....شرمنده...)و عروسک هم به معنی اسباب بازی نیست...آدم چهارتا آرایه ادبی هم بلد باشه بد نیستا....
جاتون خالی این هفته خودم یه سوتی دادم که هوزم که هنوزه یادش می افتم شرمسار می شم....
فرض کنید مامان من خانوم ایکس و بابام آقای ایگرگ هستن...یه آقایی ودمه بودن دم در خونه که شما باید فرض کنین که آقای دانشور بودن....بعد این آقا آشنای مامانم هستن...و تو خونه ی ما هم معرون...یعنی من فقط به قیافه نمی شناختمشون....
احالا اون روز آقای دانشور یه بسته ای برای مامانم آورده بودن....منم بیرون بودم...تا رسیدم در خونه:
آقای دانشور:ببخشید اینجا منزل آقای ایگرگه؟
من:بله...چطور؟
آقای دانشور:من دانشور هستم.
من:سلام آقای دانشور...خوب هستین؟من دختر خانوم ایکس ، پسر آقای ایگرگ هستم...
آقای دانشور:بله؟؟؟
منم که هیچی دیگه آب شدم با این گندی که زده بودم....
بعدشم....بعد از مدت ها یه جمله یادگاری...(یعنی یه جمله درست حسابی)
Love is like war
easy to start

difficult to end
and
impossible to forget
So be aware of that
&
don't fell in love with anybody

البته من نتیجه ی آخر این جمله رو قبول ندارم...گفته باشم....
در پایان هم لازمه به اطلاعتون برسونم امروز من آشپزی کردم....چه صفی درست بشه امشب جلو در دستشویی....آی ...می خندیم....
بعد از مدت ها یه پستی نوشتم که همه چیز توش پیدا می شد....
می خواستم بگم سر یه قضیه ای برام دعا کنین...فقط الان قضیش یادم نیست....شما دعاتون رو بکنین....
خدا باهاتون....
فعلا خداخافظ....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:22 توسط مریم |

پنج شنبه ۱۱ رسیدم خونه....مامانم می گه: چرا این قدر دیر اومدی خونه ؟؟؟

امروز یعنی شنبه ۹ رسیدم خونه....مامانم می گه: چرا این قدر زود اومدی ؟؟؟

خب یکی این وسط تکلیف منو مشخص کنه.....ولی خودمونیم اگه نکنه (مشخص )حالش بیشتره....

هنوز اول امتحاناس چشمام ۲ سانتی متر پس رفت داشته ... به نظر شما به آخر امتحانا که برسم...چشمام از اون ور سرم میوفته بیرون؟

و از هم اکنون تصمیم می گیرم به شادی سخن بگویم.....این حرفا چیه.....؟ اه اه اه ...خوشم نیومد....

امتحان شیمی می تونستیم ماشین حساب ببریم....بعد من یادم رفت....رفتم اونجا....به بچه ها گفتم: ۱۲ سال درس نخوندیم که ضرب و تقسیم اعشاری بلد نباشیم....

رفتم سر جلسه...هی رو مغزم فشار آوردم.....نامردا هرچی عدد با ۴ تا رقم اعشار دیده بودن گذاشته بودن تو مسئله.....می خواستم برم بیرون گفتم وختی مسئولا نامردی می کنن مراقبو می ذارن پشت سر من باید یه امتیازاتی رو به من بدن دیگه...گفتم می شه به من ماشین حساب بدین..خانومه هم گفت: آره عزیزم....ماشین حساب نیلوفرو گرفت برام....هرچی حساب کردم دیدم عددام غلطه(همه ی عددا رو خط زدم...جدیدا رو نوشتم)...نزدیک بود گریم در بیاد...ولی مجدد اعتماد به نفسم فران کرد...گفتم این ماشین حساب خرابه....یه ماشین حسابه دیگه لطفا ....این بار دیدم عددای خودم درست بوده.....هم ذوق کرده بودم هم می خواستم سر نیلوفر جیغ بکشم.......ولی الان که گذشت....عصبانیتمو سر دخترای یه مدرسه دیگه خالی کردم....آخه نمی دونستن ویتامین ث تو آب حل می شه یا چربی....بعد هممون هم تجربی هستیم اونجا...۶۰ بار هم خوندیم که تو آب حل می شه....از کنارشون رد شدم....دیدم داره به غرور زیست شناسیم بر می خوره.....یه دفه برگشتم گفتم:شماها علاوه بر شیمی زیستتون هم خرابه....اونام مونده بودن من چرا این طوریم....

امروز فقط چرت خواهم گفت....حوصله ندارین همین الان برین....(I'm not bad akhlagh)اینم نتیجه ی عشق به کلاس زبان...

۵ شنبه شب با خالم رفته بودم بیرون...بعد این خالم اصولا تو خیابون انگار دنبالش کردن...جلوی من راه می رفت...منم داشتم با ذوق و شوق حرف می زدم....که یه دفه یه موجود پشمالو کنارم دیدم و نا خود آگاه هنگ کردم....خالم برگشت،گفت:کی تو رو از برق کشید....یه دفه اون موجود پشمالو ر دید جیغ کشید (البته خفیفا)

بعد این پسره هم ذوق کرده بود که مثلا سگ دستشه...اینجا بود که نفس اماره و لوامه تو من به جنگ پرداختم...لوامه می گفت:سنگین باش....اماره می گفت:رنگین باش..... نمی دونم کدومشون غلبه کرد....ولی یه دفه بلند گفتم:"ببخشید آقا ! لازم به ذکره که بگم،کبوتر با کبوتر....باز با باز ...."پسره بد نگاه کرد ولی مهم نیس...آخه نگاه بقیه آدما تحسین آمیز بود....

من سوتی می خوام.........هیشکی هیش کار نمی کنه ما یکم بخندیم....

بعدشم جمله خارجی...نه یعنی یادگاری....ولی جمله هام دیگه معناگرا نیستن...باید زنگ بزنم حال پرنیان رو بپرسم ....بعد همین جوری چند تا جمله هم بگیرم ازش....

EYES: to look at you.

HANDS: to pray for you.

MIND: to care fore you.

HEART: to love you.

LEGS: to kick you out if you forget me

نازی.......ای جونم.... 

بعدشم:

گاهی آن قدر غرق آرزو هستی که فراموش می کنی خودت آرزوی کسی هستی...

یه چیزی بگم که از شدت بیهودگی پستم کاسته شه...هر چند می دونم تکراریه....

آدم به ۶ دلیل شانس آورد چون حوا نمی تونست بهش بگه:

۱-من آدمت کردم!

۲-برو از شوهرای مردم یاد بگیر!

۳-دیشب کجا بودی؟

۴-پولتو بردی دادی ننت؟

۵-مامانم اینا...

۶:چرا به اون زنه اون طوری نگاه کردی؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ

پ.ن:من اول این پست سلام نکردم.....

پ.ن:من آخر این پست خداحافظی نخواهم کرد....

پ.ن:نتیجه کلی => من دیــــــــــــــــــــــوونه شدم ......

پ.ن:کی بود می گفت تا بعد امتحان نهاییا نخواهد پُستوند....تقصیری نداره...آرشیو وبلاگ داداششو (که بماند کیه) خونده و تحت تاثیر قرار گرفته.....

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط مریم |