تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

وای عجب بلاگری شدم من.....اصلا انگار نه انگار که یه وبی دارم....یه دوستایی دارم...وای

نمن دونم چرا این طوری شدم؟؟؟

سرم شولوغه؟؟؟نه خب....

درس می خونم؟؟؟نه خب....

خبریه؟؟؟نه خب....

فقط دیگه این طرفا نمی افته گذرم....منم که آخر معرفت....بلاگفا هم که آخر سرویس دهی....فقط یه چیزو بلده سرویس کنه....اونم دهن آدمه....

با کلی ذوق و شوق به مهسا می گم:من اعتیادم به اینترنت کم شده...می گه:دیدی اینارو اول تریاک مصرف منن بعد می رن سراغ کراک...دلشون خوشه تریاک رو ترک کردن؟

من این طوریم آخه؟

ولی خب...مدرسه هم شروع شده بود این روزا....فعلا جو گرفتتم...دو روز دیگه می فهمم امسالم خبری از درس خوندن نیس....

 

من چند روز پیش کلی احساس استقلال کردم...به مامانم گفتم:من میرم از این خرازی کش مشکی بخرم(مامانم تو مغازه بغلی بود)....

اومدم تو خرازی....کسی نبود توش....یه دفه حس کردم بوی خون تو مغازه میاد...من که حساااااس....

نردیک بود بیام بیرون که یه آقاهه اومد تو...حالا چی دستشه...یه چاقو گووووووووونده....با یه صدای خشن:چی می خوای؟

منم که به گچ دیوار توالت حیاظ خونه مادرجون اینا گفتم زکی.....

داشتم می گفتم که دیدم دستاشم خونیه....خدا نصیب گرگ بیایون نکنه با اون پسرش...سکته کردم تا وختی فهمیدم داره اون پشت گوشت خورد می کنه....

آخرشم با همون دستاش یه متر کش بهم داد....منم که همون جوری انداختمش دور...

 بعد دیگه چه هنرایی به خرج دادم این روزا....

رفته بودیم خونه مامان بابام....بعد منم کلی خودمو کنترل کردم آخرش به عمه هام گفتم:من بدم میاد آز آدمایی که وقتی بهت نیاز دارن یادت می افتن....

بعد دیدم یکم بهشون برخورد...گفتم:مگه شماها این طوریین که ناراحت شدین؟نمی دونم چرا بیشتر برخورده شدن...

فک کنم بعد کنکور مجبور شم یه جراحی پلاستیک انجام بدم...نمی دونم این چه عادت مزخرفی که من دارم...وختی دارم درس می خونم اگه صورتمو ناخون نکشم یاد نمی گیرم...ازین به بعد می خوام دستامو ببندم....نمی شه که این طوری....خونین از اتاق می رم بیرون همه می گن چه خبره تو اون اتاق...

من می گم وختی حرف ندارم بزنم منو مجبور نکنین....بفرمایین....این می شه نتیجش....

دوستان محض اطلاعتون:

تو را از گٌل ، نه از گِل آفریدند...

ز عطر یاس و سنبل آفریدند....

نمی دانم تو را با این همه حُسن...

چرا قدری خل و چل آفریدند....

دور از جونتون....البته.....

بعدشم که اینم یه تست روانشناسیه سادست که تو خونه ما فقط برادر بزرگم جوابشو داد...

متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است

 و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟


چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برای یافتن پاسخ صحیح چند خط برین پایین.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

حالا جواب:
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید
.
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید
.
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند
.
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند
.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .

سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!!(بازم دور از جونتون)

وووووووووووی....من یه دونه ازینا می خوام.....یه دخمر کوچولوی ناناز...... 

قرن هاست تو خانوادمون یه دختر مو سیاه نداشتیم....سیاه سیاه....نه اینکه خیلی دوس داشته باشم....ولی دلم تنگ شده...

حس می کنم این یه آپی بود فقط واسه خالی نبودن عریضه...همین...

خوش باشین....

فهلا....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:56 توسط مریم |

از اونجایی که کلا یه عده به درجه ی ایمان واعتقاد قلبی رسیدن که من آلزایمر دارم....همین اول کاری تو این بازیه شرکت می کنم....

سلام راستی....خوبین؟

اول یه نکته ی خیلی مهم:از انجای که وجه شبه من و سیب زمینی بی رگ بودنمونه کلا هیچ چیزی روم خیلی تاثیر نداره...من کار خودمو می کنم.....

تاثیرگذارترین آدم تو زندگیم:بدون شک شماها که نبودین....فک کنم میتونم بگم مهسا....مدرک محکمه پسندمم اینه که چند سال پیش بابای مهسا بش گفته بود:من دلم می خواد دخترم مثله مریم باشه....ولی الان می گه:خدا صبر بده به ما و هدایت کنه شما دوتا رو.....(به قول محیا:مگه ما بچه ها چی کار می کنیم که همه ی مامان باباها مشکل قلبی دارن؟)

تاثیرگذارترین لحظه ی زندگیم هم فک کنم لحظه ی تولدم بوده.....(البته تا الانا)شاید یه زمانی بشه لحظه ی ملاقات (...) یا لحظه ی تولد (...)

تاثیرگذارترین اخلاقم....خب....شاید این که ....نه مطمئنا این که مثلا اگه از دست یه نفر ناراحت باشم کلا کاری نمی کنم که بقیه بفهمن....یعنی اون جوری نیستم که عصبانیتم رو سر بقیه خالی کنم....اگه هم همچین حرفی بهتون زدم...(اینکه الان از دست یکی عصبانیم،ببخش با تو بد حرف می زنم...)داشتم دروغ می گفتم....شرمنده.....

تاثیرگذازترین هدیه ای که گرفتم.....روز تولدم زن داییم اس ام اس زد تبریک گفت(می دونین که تهرانن)....منم گفتم این طوری که نمی شه....شما مجبوری به شیوه ی غلط جامعه واسه من کادو بخری....دو روز بعدش آقای پست چی مهربون یه بسته دم در خونمون....دیدم این زن دایی گلم کادو خریده فرستاده.....من که آب شدم از خجالت.....

تاثیرگذارترین وبلاگی که خوندم.....اوووووووووووووم....نمی گم....تبلیغ می شه.....

تاثیرگذارترین معلم.....خانوم معاف پوریان...خانوم شمشیری.....خانوم گرایلی....خانوم روپوش....خانوم صدر....

خانوم معاف پوریان که معلم ادبیتامه که فرشتس به نظرم....می دونین حالیشه که ما حالیمونه....پارسال سر یه قضیه ای سر کلاس گفت چه قدر این مریم ماهه.....بعدشم یه شعر داد بخونم و بعدترش کلی باز ازم تعریف کرد....زنگ تفریح بچه ها اومده بودن می گفتن مریم پسرش اصلا قیافه نداره ها....مواظب خودت باش....قابل توجهه اونایی که مشهدن....خواهر اون خانوم معاف پوریان که همه کاره ی دبیرستان ماست...فک نکنین من عاشق اون یکیم....)

خانوم شمشیری هم که معلم نبود که.....با اجازتون چند بار سر کلاس مامان صداش کردم....

خانوم گرایلی هم اولین معلمی بود که کشف کرد یه چیزایی بارمه تو ادبیات و انشا و اینا...(شماها که چیزی  ندیدین...نه؟)شما ها ندیدین وگرنه من ابتدایی بودم دو تا از انشاهام تو روزنامه چاپ شد....(تا الان نمی دونستم خانوم گلایلی نبود و خانوم گرایلی بود...)

ای بابا....مگه من باید توضیح بدم هرکسی به چه دلیلی تاثیرگذاره؟؟؟خب تاثیر گذار بودن دیگه....فوضولا....

تاثیرگذارترین اس ام اس:این اس ام اس واسه من ارسال نشده ولی وختی مهسا پای تلفن برام خوندش زدم زیر گریه.....(دقت داشتین که اس ام اسی تایپ نشد)(مهسا:مسائل خصوی زندگی منو می خوای بنویسی؟...مریم:بیشین بینیم با!)

تاثیرگذارترین حادثه....خب...سقوط هواپیمای سی-130...عجیب داغون شدم....نمی دونم چرا.....سر سالگردش، می نویسم حرفایی که اون روز تو دفترم نوشتم رو....شاید...

تاثیرگذارترین آهنگ/شعر/سرود:هر چی که توش مریم داشته باشه....قشنگه خب....برای اینکه ریا نباشه....اونی که به نظر شاد باشه ولی یه غمی توش باشه....

تاثیرگذارترین کتاب:کوری.....تا مدت ها می ترسیدم بخوابم...نخونینش.....

و ساختن وبلاگم که باعث شد با تاثیرگذارترین های زندگیم آشنا شم....هرچند اسمشون رو نیاوردم....اون گوشه تو پیوندا اسماشون هس......مثلا محیا....مثلا نرگس.....مثلا زهرا...مثلا خیلیا...مثل تو که شاید نخونی اینا رو....ولی خب خیلی تاثیر گذاشتی روم ....اسمش همین دور و برا هس....ولی خب....(به عبارتی لوس کردم خودمو...)

بسه دیگه.....زیادی هم هست.....

آدمو مجبور می کنین چرت و پرت بنویسه ها.....

راستی نزدیک بود پنج شنبه در زمینه تصادف خودکفا شیم....یه لحظه با خودم گفتم مگه من از گندم کمترم که کم کم داریم صادرشم می کنیم ؟ و همین باعث شد دستی دستی خودمو متصادف کنم با ماشین مامانم....طفلک عجب شوکی بهش وارد کردماااااااااا.....مامان من به این زودیا شرمو از سرتون کم نمی کنم....خیالت راحت....

سوتی هم که داشتم ولی یادم نمی یاد باز....

چرا یه چندایی یادم اومد:

چند روز پیش با عموم اینا بیرون بودیم....بعد حرف اسم و اینا شد،اسم دختر عموم هداست.....پرسیدش که مریم اسمت تو شناسنامه هم مریمه؟گفتم خب معلومه....

بعد گفت خب اسم من تو شناسنامه بنت الهدی است....منم زدم زیر خنده...همه هم مبهوت دارن نگاه می کنن....منم گفتم بنت الهدی که یعنی خونه ی هدی....بعد دیدم بقیه دارن می خندن....می گم چتونه؟می گن اونی که تو می گی بیت الهدی است...

بهتر از داداشمه که یه جا نوشته بود بیت الاحزان...(البته با خط نسخ...نستعلیق...شکسته....تحریری....نمی دونم با یکی از همینا...)یعد داداشم یه دفه گفت....وای اینجا بیت الخرانه....

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه

یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز:

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت... .

راستی یه روز ستاره آرزوها از آسمون اومد پایین و بهم گفت یه آرزو بکن،منم شما رو ازش خواستم...گفت:محاله...پرسیدم چرا؟گفت: آخه من تو کار جنس بنجل نیستم....

                                     

عجب عکس دردناکیه....نه؟

راستی این پستم فقط به خاطر مهسا بود که....جون کند.....تلاش کرد....شهید شد.....تا تونست یه کامنت فارسی بذاره....

هرکسی دلش خواست تاثیرگذارترین هاش رو بنویسه....

تا بعد....

امیدوارم حوصلم افزایش پیدا کنه....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:21 توسط مریم |