تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

 

سلام....احوال شما؟؟؟

حالا انقد منو مسابقه این ور اون ور دعوت کنین که کلا وخ نکنم یه پست کوچولو بنویسم...

اول این مسابقهه...بعد اون یکیه....

بعدشم خوبین شما؟بیکارین می خواین از زندگی من فیلم بسازین؟آدم قحطیه مگه؟می ذاشتین یه گلی به سر این دنیا و آدماش می زدم...بعد شروع می کردین....

 

اتفاقات مثلا مهم زندگی من :

 

من 3 روز زود به دنیا اومدم....قشنگ مشخصه رشد ذهنیم کامل نشده دیگه...(حالا من یه چی گفتم...تو نیشتو ببند...)

بعد تازه بابامم مشهد نبوده اون موقع...بعد یه چیزی هم دور گردنم بوده که هنوز نیومده می خواسته مارو برگشت بزنه اون دنیا....

وااااااااای....راستی پیدا کردن مهسا.....می دونین 4 تا بودیم...من...مهسا...مونا...نازلی...مونا رفت...نازلی رفت...من موندم و مهسا...مونیکا هم اومد...بعد باز رفت....(عمرا اگه من هلیا و سارا و فرحناز و فرانکو آدم حساب کنم....)

به دنیا اومدن رضا....کلا رابطه من و علی رو به گند کشید...قبل تولدش من و علی اگه شبا تو یه اتاق نبودیم...نمی خوابیدیم...حالا اگه تو یه اتاق باشیم نمی خوابیم...عمرا بازم بتونیم مثه اون وختا صمیمی شیم با هم....
بعد تا حالا سه نفر بم گفتن:خدا کنه یه بنده خدایی لیاقتتو داشته باشه....به این موضوع هم حتما اشاره شه اااا...

بعد تازه شیطنت در من سیر صعودی داشته....بچه گیام آروم...معصوم...مظلوم...تو دبستان صدام در نمی یومد...تو راهنمایی یه عرضه ای از خودم نشون دادم...دبیرستان کارم به تعهد هم کشیده با اجازتون...

جالب اینه که در عین شیطنت معلما همیشه مظلوم و + می دونستنم...جز خانوم صدر...+ آقای بابایی...که زل زد تو چشمام و گفت:نه...نیستی...داشت مظلومای کلاس و مشخص می کرد....

 

حالا به اینا اشاره نشه لطفا....من آبرو دارم....

 

اونی که تو یه مهمونی واسه اینکه آبروی برادر کوچولوش رو ببره...تو خواب روش آب ریخت من نبودمااااااا....هرکی بود....خیلی کوچولو بود....سه سالش بود فقط....

اونی که سوم دبستان اون همه گریه ی دوستشو ندیده گرفت و باهاش آشتی نکرد...من نبودم....اون همه غرور...از کجا اومده بود خدایا؟....زهرا ببخشش...

اونی که.... گاهی نخواسته دل بعضیا رو شکونده...من نبودما....

جز اینا....واقعا کاری دیگه نکردم که بگم....

 

گزیده ای از خصوصیات اخلاقیم :

 

به شدت خوش بینم....به خاطرشم بلا سرم اومده...ولی نمی تونم ترک یا تعدیلش کنم...این جوری قشنگ تره....

می گن مهربونم...می گن....ولی خودم می گم...شماها اگه این جوری نیستین یه جوریین...

بهد تازه می گن آرامش می دم به بقیه...مینا می گه صورتم...نرگس می گه صدام...محیا می گه کلا صوتی تصویری ....

دلم زود می شکنه...به عبارتی یکم نازک نارنجی....ولی خیلی زودم یادم میره...

شدیدا زود اعتماد می کنم...شدیدا زود وابسته می شم...و شدیدا زود گریه می کنم....

یه جوریم هستم که اگه یکی تو خونمون مریض باشه نمی تونم بخوابم...اصولا تا صب بیدار می مونم...خودم که درست یادم نیس...ولی می گن از کوچولوئیام این طوری بودم...بابام می گه یه بارسرش درد می کرده...نمی تونسته بخوابه...منم میام پیشش تا صب بیدار می مونم.....(چه دختریییییییییییییی)

بعد خیلی از حرفام تو دلم می مونه...شاید به نظر نرسه...ولی ازین نظر ظاهر و باطنم کلی متفاوته...

یه جوریم انگار همه رو زیادی دوس دارم....

 

یه هنرپیشه ی مناسب:

 

نمی دونم والا...خیلی نقش پیچیده و سختیه...می دونی ! هیچ بازیگری قبولش نمی کنه...(بیچاره آینده ی شغلیش به خطر می افته خب)

ولی مهسا...لازم نیست بازی کنه...خود خودشه...ظاهر رو هم که درستش می کنین خودتون دیگه...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ

تا حالا تونستی به حرف دو نفر با هم گوش بدی؟

تا حالا تونستی هر وخ صدات کرد کنارش باشی؟

تا حالا تونستی با همه ی عیباش بگی بهترینه؟

تا حالا تونستی بش بگی...مهم نیس چی کارا کردی...من هنوزم دوست دارم؟

تا حالا تونستی پشت چشم نازک نکنی وختی هیش کدوم از لطفات رو یادش نمی یاد؟

تا حالا تونستی ... نه دیگه...می دونم نتونستی...منم نتونستم...

اون وخ یکی اون بالا هس که دلش جا واسه هفت ملیارد و خورده ایمون داره...که گوشاش می شنوه حرف هممون...که بهمون می گه احسن الخالقین...که می گه توبه کن،برگرد پیشم...که می گه منو یادت رفته،ولی من هنوزم خداتم...

می شه دوسش نداشت آخه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ

دیگه چی بگم؟؟؟

دلم واسه اون پست معمولیام تنگ شده....

از اونا که چرت و پرت بود توش....این الان مثلا چی بود توش؟؟؟

دلم حرم می خواد....فردا می رم...جای شماها خالی...دوستانم به جای شما...نایب الزیاره هم هستم...

خوش باشین....

بابای

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:59 توسط مریم |

و پس از سالیان آمده ام تا گرد بی توجهی را از چهره ی تکیده ی این وبلاگ بستانم...

و در عجبم شما بدین گونه با محبت مرا به آپدیت کردن فرا می خوانید....نمی گین معتاد می شم...ایدز می شم...اکستازی می شم....(کی بود گفت دنبال بهانه می گردم؟)

چه بامزه...کلیدای کیبورد یه جوری شدن...راحت تایپ نمی کنن...دوری من رو اینام تاثیر گذاشته...

از اون جایی که مقادیر فراوانی سوتی تو این مدت موجود بوده...از همین سوتیم شروع می کنم...

پیش نیاز سوتی: کاروتن در بدن انسان تبدیل به ویتامین آ می شه....بعد این کاروتن تو هویج وجود داره...

بعد من چند روز پیش در حال درس خوندن...اونم بلند بلند: کاروتن در بدن انسان موجب تولید هویج می گردد....

با اچزتون ما یه مسافرتم رفتیم و برگشتیم....نمی دونین که...بعد تو مسافرته چه اتفاقاتی افتاد که بماند...یعنی چیز خاصیم نبود...

فقط من به این نتیجه رسیدم که با عرض شرمندگی این لطیفه هایی که برای دور و بر رشت و اینا می سازن...هی...همچین الکیم نیستا...آخه یه شب رو خونه یه خانوم رشتی بودیم....بعد این خانومه دید ما بچه ها که طبق معمول بازی...خانومام که طبق معمول غیبت....این آقاها موندن بیکار...این خانومه هم اومد لطف کنه فیلم عروسی دخترش مربوط به قسمت خانوما رو گذاشت واسه آقاها که سرشون گرم شه....ماهم که مات و مبهوت...این آقاها هم هیچی نمی گفتم که...ذوق کرده بودن فشن ایرانی می بینن...

الان مثلا من دارم تست شیمی می زنمااااااااااا.....می دونین که....

حس می کنم خودم به تنهایی یه نوع سندرم پیچیده ی انسانی هستم...(سندرم یعنی نشانگان چند بیماری...یا یه همچین چیزی)

و واقعا هم به درد کنکور می خورم من....مثلا اگه 4 ساعت تو یه روز درس بخونم سرم به درجه انفجار می رسه از درد...ولی اگه 40 ساعت بحرفم...این فک صاحب زنده تازه شروع می کنه به گرم شدن....این جوری که انگیزه نمی مونه واسه آدم....

هر روزم که با اجازتون مدرسه کلاس گذاشته برامون...الانم که من اینجام واسه اینه که معلم زیست و شیمیمون با هم رفتم مسافرت...کلاس امروز تشکیل نمی شه....

زندگی با همه ی  وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست....

حالش تن به قضا دادن و افسردن نیست...

اضطراب و هوس دیدن و نادیدین نیست....

زندگی جنبش جاری شدن است...

از تماشاگه آغاز حیات....تا بدانجا که خدا می خواهد....

راستی هفته پیش تولد رضا بود...بعد روز بعدش اومده منو از خواب بیدار کرده می گه:مریم پاشو به آرزوت رسیدی...از امروز من برادر بزرگ توام...قربونش برم...فسقل بچه کلی با احساسات آدمی بازی می کنه....

دوباره راستی....ووووووووی.....پسر داییم....انقدر با مزه شده....کلی حرف می زنه....به منم اولا می گفت خاله...خیلی مشکل نداشتم...این پسر خالم...نشست بش یاد داد اسممو....حالا هی می گه ممی...حالا بیا و درستش کن....

طفلک کلی از بابام حساب می بره....زنگ زده بودم خونشون...این داشت حرف می زد:میگه:بیاین پیش ما...ممی بیاد...علی بیاد...ریضا هم بیاد...

من:عموجون چی؟بیاد؟..

داماد آیندم: نه....عمو جون نه...اصلا...نه

یه عکسم هس ازش...فقط یکم چندش آوره...اگه خواستین ببینین...خب بچه با صورت رفته وسط کیک...

راستی....من میام وبلاگاتون....ولی نظر گذاشتن...خب سخته برام....سرعت خوندنم خیلی بالاست...ولی نوشتنم نه اصلا....از بدون خوندن نظر گذاشتن هم متنفرم....پس بهم حق بدین که بخونم و نظری ندم...می دین؟

یه چیز دیگه....

اولای دوستیم با مهسا....چون خیلی دخترای خوبی بودم...می گفتن بریم کلاسای اول تا سوم رو آروم نگه داریم...اون روزا بچه ها همیشه من ومهسا رو با هم اشتباه می گرفتن...مثلا مهسا بهشن قول میداد براشون شکلات بیاره...روز بعدش اونا آویزون من می شدن که کو شکلات؟

بزرگتر که شدیم خیلی از بچه های مدرسه اسمامون رو با هم اشتباه می گرفتن...

و امروزه....طی یک افتخار آفرینی...خودم به شخصه اشتباه می گیرم خودمونو....

چنر وقت پیش به عطیه زنگ زده بودم...یکم که حرف زدم گفت:من نفهمیدم مهسایی یا مریم...منم در کمال جدیت بدون اینکه به ذهنم خطور کنه 17 ساله مریمم...گفتم مهسام...کاملا غیر عمدی بود....

یه بار دیگه هم...اومدم بگم وای مهسا...فلان اتفاق افتاده...گفتم:وای مریم...

پ.ن: به منظور تعدیل تعداد زائرین محترم حرم امام رضا...مقادیر متنابهی گودی شامل چاله چوله و در آخر چاه در حومه ی حرم تعبیه گردیده...مواظب خودتنون باشین اگه این ورا اومدین....

پ.ن:قرار بود در مورد خدا بنویسم....انشالله پست بعدی در نمی دونم کدامین روز آینده...

پ.ن:مگه دوست داشتن تمومی داره....یعنی اگه من یکیو خیلی دوس داشته باشم...دلیل می شه جا کم بیاد تو قلبم واسه دوست داشتن بقیه؟....شما چی می گین؟.....(با تو نبودما....به خودت نگیری گلم)

اگه کاری باری امری فرمایشی نیست من مرخص شم...

خوشحال شدین...می دونم...

خوش باشین...

بابای...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:19 توسط مریم |