تموم شد...
الان باز باید هی صبر کنم محرم بشه و یکم روحانیت زورکی تزریق بشه به ملت...
وگرنه که...الانم که همه قدر ماه رمضونو می دونن که دیگه...
این یکی شدیدا خجالت داره....خجالت داره خب...
خوشم میاد افتخار هم می کنن...چند روز پیش یکی از بچه ها می گفت:امسال هیشکی تو خونه ما روزه نگرفته...بعد من گفتم چرا؟گفت خب آخه من کنکور دارم امسال...نباید استرس وارد شه بهم...
وای وای وای وای....چه همه استرس....الان اگه من کنکور قبول نشم به خاطر روزستا...بدونین...
بهد فک کن کلی نطق کنی،برادرتو قانع کنی که می تونه یکم مراعات بقیه رو بکنه...نمی تونه کار خیر بکنه عیب نداره...می شه خنثی بمونه...بعد اینم بی جنبه...کلی خداجو بشه یه دفه....بعد تحت تاثیر جو بیاد بهت بگه:مریم من این سوره ی شمسی قمری ضحاها رو خیلی دوس دارم....البته 9 سالشه خب...شما که می دونین که...
الان کشف کردین که من دو بار که می گم تو جمله هام...یه چیزی هس تو ادبیات - متمم با دو حرف اضافه -...این می شه - فعل با دو حرف ربط -...کلی هم قشنگه....
روابط با بابام شدیدا تیره و تاره...بعد بابام بدش میاد از پای کامپیوتر نشستن...با تلفن حرف زدن...همچنین اس ام اس زدن...بعد الان هم دارم با مهسا می حرفم...هم اس ام اس...نه ببخشین...پیامک تایپ می کنم...همم که جلو کامپیوترم....ایــــــــــــــــول...
من دختر خوبیم هنوزا...فقط نه که ماه رمضون تموم شد...باز این شیطون آزاد شد...اینه که...این جوری می شه دیگه...
چه خوب می شد یه دوربینی بود که ضبط می کرد همه ی کارای آدمو...بعد آدم هر وخ یادش می رفت کاراشو...حرفاشو...گذشتشو....هر وخ جو می گرفتش...فک می کرد کسیه واسه خودش...هر وخ حرف اضافی می زد...اون فیلمارو نشونش بدی و بگی...ببین..تو این بودی...بفهم...بفهم دوست من،برادر من،پدر من...بفهم...(الان با یکی بودم که هیچ وقت اینجارو نمی خونه...هیچ وقت...البته همینا رو یه جای دیگه هم نوشتم که ممکنه بخونشون)
واااااای....یه چیزی...نمی دونم قبلا گفتم یا نه...گفتم فک کنم...گفتم یا نه؟
گفتم فک کنم....همونی که اردکا بعد از شکستن تخم هاشون...چی کار می کنن؟اگه نگفتم بگین بگم....خب؟
لذتِ داشتن ِ یه دوست خوب تو یه دنیای بد،مثه نوشیدن یه فنجون چای داغ زیر برفه...هوارو گرم نمی کنه...نه....ولی دل تو رو گرم می کنه...آره...
یه دوست خوب و مودب الان باید تو نطرات بنویسه....ممنون بابت چای...
بعد من الان کشف کردم می شه پست کوتاه هم نوشت...
می شه حرف نداشت واسه زدن...چرت و پرت هم نگفت....
می شه یه جوری نوشت که نرگس بگه حال نکردم با پستت...
می شه یه جوری بود که محیا نگه فرق کردم...می شه؟
حالا جدی فرق کردم؟
ووووووووووی....فقر ایکیو گرفتم...(آیکیو نه ها)...خب البته الان روابط اجتماعی یکم زیادی پیچیده شده...مثلا من بیچاره از کجا باید بفهمم خواهر بزرگه ی ملیکا یعنی داداش کوچیکه ی رضا؟
بعد که فهمیدم تازه...یه دفه می گم: مگه اون سربازی نبود..بعد اون بد بخت می گه...مریم...محض رضای خدا بفهم...دختر سربازی نمی ره...خب گیج می شم...گناه دارم...(حالا جدی اون سربازی بودا...)
عیدتونونم مبارک...
خوش بگذره...
خدافظ...
(سلام نکردم...شمام نکردین...اون به این در)
پ.ن:زنگ زدم به مهسا...می گه بفرمایین ناهار...میگم:روزه نیستی مگه؟
