تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :) - سرخوشیم :)

سلام :)

همين جوري كلي سرخوش رفتم مدرسه.بعد همين جوري سرخوش گوش دادم به درس.بعد همين جوري (در اين برهه سرخوش نبودم.برهه؟) پي بردم بعيده از من.يه فراخوان دادم به شيما كه بيا كنار من بشين.همين جوري سرخوش نامه نگاري كرديم.بعد همين جوري سرخوش بوديم كه يكي كه الهي سرش ناخوش شه (خدا نكنه)‌گفت 83 روز مونده تا كنكور.بعد من همين جوري گفتم بیام سرناخوش شم،به خودم بيام،به يه ككي فراخوان بدم كه بياد منو بگزه.بعد ديدم بده آدم انقدر سست عنصر باشه ...بعد مجبور شدم سرخوش باقي بمونم دیگه.دست خودم نبود :)

بعد يه فكري به حال روح من بكنين.خل شده...كار دستم ميده ااا...

(قبول دارين كه وختي خواب مي بينين،روحتونه كه اون كارا رو مي كنه؟) بعد خواباي خودم كه چرت و پرت...فك كنم بچم (روحم) تازه ياد گرفته طي طريق كنه.هي ازين موضوع و ازين شهر مي پره رو يه موضوع و شهر ديگه...بعد اين كه بماند...بي تربيت شده...پا مي شه مي ره خواب اين و اون مي گه دوستون ندارم (يه نفر)،به من sms  نزنين (2 نفر ) و اينا...جدي نگيرين.آدمش مي كنم...(كل اگر طبيب بودي ... :) )

سرخوش نيستم،خودمو مي زنم به سرخوشي...دنبال بهانه مي گردم واسه گريه...

بعد ...ديگه...خوبما...گيلاسي يه چيزي نوشته بود تو وبلاگش...كه خانوما در دو حالت خوب همو درك مي كنن...حالت دومو كه ندارم...حالت اوليست به نظرم :)  (نفهميدين كه؟ خوبه خوبه :) )

بعد ديگه انقدر ذوق مي كنم آدما آدم حسابم مي كنن،حرفاشونو مي زنن بهم.خيلي حسه خوبيه...البته متقابله :)

قديما...من يادم نيست...شما بگين...يه چيزي كه مي شكست بندش مي زدن؟ خوبه....برم ياد بگيرمش...پيش مياد گاهي آدم بند بزنه دلشو...خدا رو شكر...قلب تنها چيزيه كه شكستشم كار مي كنه...(جو اخذم كرده الان...چرت مي گم :) )

بعد ديگه...همينا...بسه...چند تا بعد بود تو اين پستم؟...بالاخره يه شباهتي با محيا بايد داشته باشم ديگه :)

به يادتون هستم،به يادم باشين :)

فعلا...

پ.ن:همين يه جمله رو ياد گرفتم از كتاباي گاج :)

پ.ن: اینا :) رو هم می شه بشمرین :)

پ.ن:عمیقا درک کردین که وبلاگاتونو می خونم؟ می خوام اعتقاد قلبی داشته باشین.۸۳ روز مونده...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:15 توسط مریم |